جزیره برگمن | میا هانسن-لاو

مروری بر چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن ۲۰۲۱
شماره ۴

جزیره برگمن | میا هانسن-لاو
ارزیابی (از پنج ستاره): ★★★
 
«جزیره برگمن»: اثر غیر-برگمنی با مصالح برگمنی. فیلمی در جغرافیای برگمنی، با موقعیت‌های برگمنی اما با حال‌وهوا و look ِ غیر-برگمنی.
 
فیلم با سفر زوج فیلم‌سازی (تیم راث و ویکی کریپس) به جزیره فارو برای اقامت موقت و نوشتن فیلم‌نامه شروع می‌شود، جزیره‌ای که سال‌ها محل زندگی و لوکیشن فیلم‌های اینگمار برگمن بوده است. آن دو مشغول نوشتن می‌شوند. مرد مرتب می‌نویسد و جلو می‌رود، زن متوقف است و کند پیش می‌رود. کم‌کم بخش‌هایی از فیلمِ ذهنی زن را می‌بینیم…
 
میا هانسن-لاو رابطه این زوج (عجیب پتانسیل تبدیل شدن به یک «صحنه‌هایی از یک ازدواج» را دارد)، سفرهای توریستی در آن جزیره (بازدید لوکیشن‌های فیلم‌های برگمن) و جغرافیای عجیب آن‌جا را بهانه می‌کند تا شیوه بازیگوشانه‌ای برای نزدیک شدن به زن و دغدغه‌هایش پیدا کند. او سعی می‌کند از مدل آشنای سینمای برگمن فاصله بگیرد (تلاش برای نزدیک شدن به لایه‌های درونی آدم‌ها، شخصیت‌های درگیر یک مساله وجودی و اعتقادی، متکی بودن بسیاری از موقعیت‌ها به دیالوگ و اکستریم کلوزآپ‌های منحصربه‌فرد برگمنی) تا بیننده‌ی جدی آن مدل سینمای هنری را خلع سلاح کند و در عوض غافلگیری‌های روایی به‌شکل ساده و خودانگیخته‌ای موقعیت‌ها را جلو برند.
 
فیلم‌های میا هانسن-لاو تشخص سبکی ویژه‌ای ندارند. امتیاز فیلم‌های او بافت آن‌ها است: در «آینده یا همان Things to come» ایزابل هوپر به عنوان معلم فلسفه سر کلاس یا در دفتر انتشارات به‌طرز دلنشینی باورپذیر و متقاعدکننده است و ارتباطش در خانه با همسر، دختر و با دانشجویش ملموس و عمیق است. «جزیزه برگمن» هم از این نظر در اغلب صحنه‌ها موفق است. تیم راث با قد کوتاه، سکوت و دست‌هایی در جیب شلوار جین‌ بدون این‌که کار عجیب و غریبی کند نقش یک فیلم‌ساز شناخته شده را فوق‌العاده از کار در می‌آورد. زیباترین نماهای فیلم دوچرخه سواری و راه رفتن ویکی کریپس در ساحل با آن پاهای کشیده و شلوار کوتاه و کتانی است.
 
تا قبل از پرده آخر، غافلگیری‌ها و موقعیت‌های زنده و ملموس فیلم اجازه نمی‌دهد که انتظارات آشنای سینمای هنری جلوی تر و تازگی فیلم را بگیرد. اما ده پانزده دقیقه نهایی فیلم در حالی که همه‌چیز آماده است تا با ایده‌ای جسورانه به تنهایی با زن همراه و به او نزدیک شویم تا این سفر تبدیل به تجربه‌ای یگانه شود، ناگهان فیلم به شکل باورنکردنی به سمت یک انحرافِ آشنای روایی کشیده می‌شود و فیلم با چند فصل معیوب تمام می‌شود (یا بهتر بگویم متوقف می‌شود). با این فصل‌های پایانی، «جزیره برگمن» برای بیننده حسی دوگانه می‌سازد. بدیع و اصیل در سطح میکرو (در جزئیات هر صحنه) و ناکام و معیوب در سطح ماکرو (کلیت).
 
 
 
 

اتوموبیلم را بران | ریوسوکه هاماگوشی

مروری بر چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن ۲۰۲۱
شماره ۵

اتوموبیلم را بران | ریوسوکه هاماگوشی
ارزیابی (از پنج ستاره): 1/2★★★
 
(برنده جایزه بهترین فیلم‌نامه /
بر اساس داستانی از موراکامی)
فیلم‌های محدودی هستند که اگر صحنه یا سکانسی از آن‌ها را به‌شکل مجزا ببینیم جذابیت یا تشخصی در آن‌ها پیدا نمی‌کنیم اما مواجهه با کلیت‌ آن‌ها کاملا کیفیت متفاوتی دارد. می‌شود گفت کلیت آن‌ها فراتر و متفاوت از جمع اجزای‌شان است. «اتوموبیلم را بران» با سبک کارگردانی متعارفش در آغاز چنگی به دل ‌نمی‌زند. اما فیلم با ارائه‌ای ساده و سرصبر از شخصیت‌ یک بازیگر و کارگردان تئاتر در شهری در ژاپن و موقعیت‌های دشواری که در آن گیر می‌کند (خیانت و مرگ همسرش) و بعد جابه‌جایی‌اش برای اجرای یک تئاتر به هیروشیما به‌تدریج زیر پوست تماشاگر می‌رود. سه ساعت می‌گذرد، فیلم تمام می‌شود و می‌بینی با این مرد به یک «سفر» طولانی رفته‌ای، با مصائبش همراه شده‌ای و زخم‌هایش را حس کرده‌ای.
‌‌‌
برخورد هاماگوشی با متریال داستانی فیلمش ساده و شفاف است، بر خلاف لی چانگ دونگ (در برنینگ) که با یک الگوی سبکی سرسخت از درز دادن اطلاعات طفره می‌رود و «میستری» می‌سازد. هاماگوشی هر جا نیاز می‌بیند از الگوهای متعارف سینمای داستانی استفاده می‌کند، رازهای شخصیت‌هایش را اگر هم تا جایی محفوظ می‌دارد اما نهایتا برملا می‌کند. همین‌طور درباره لاین دیگر فیلم که مربوط به متنی است که شخصیت اصلی باید کارگردانی کند: اجرای نمایشنامه دایی وانیای چخوف. اگرچه برخورد فیلم با این متن رادیکال نیست اما سطحی هم نیست، ارتباط دلپذیری با سرنوشت آدم‌های قصه پیدا می‌کند و شکل اجرای صحنه‌ای ِچند زبانه (هر بازیگری به یک زبان) شکل ویژه‌ای به آن داده است.
سوال سختی است، پس جذابیت فیلم از کجا می‌آید؟ فکر می‌کنم قوت فیلم به شخصیت‌هایش بر می‌گردد. به شخصیت‌های آرام و محزونی که در موقعیت‌های سخت هوار نمی‌کشند و طلب‌کار نیستند و زیبایی فیلم به عادت‌های قشنگ زندگی روزمره‌ آن‌ها است. یکی از آن‌ها مثل یک موتیف مرتب تکرار می‌شود: مرد در خیابان‌ها و جاده‌ها در حال رانندگی به یک نوار کاست در دستگاه ضبط اتوموبیل گوش می‌دهد. ظاهر امر این است که همسرش برای این بازیگر تئاتر دیالوگ نقش‌های متفاوت نمایشنامه را روی نوار کاست ضبط می‌کند و در محل دیالوگ‌های نقش مرد به اندازه کافی سکوت می‌کند تا او دیالوگ‌هایش را در حال رانندگی تمرین کند. بعدتر به دلایلی مرد مجبور می‌شود راننده داشته باشد. این تمرین‌ها با حضور دختر جوانی به عنوان راننده ادامه پیدا می‌کند و صدای در حال پخش کم‌کم با مرگ صاحب صدا شکل غریب‌تری به خود می‌گیرد. ‌یک مرد، یک زن، صدای زن ِ مرده‌ای که متن دایی وانیا را می‌خواند و جاده‌ها و راه‌هایی که غریبه‌های مجروح را با زخم‌های مشترک آرام می‌کند. در پایان علاج که نه، اما تسکینی کوچک هم سهم بییننده است.

 بِنِدِتا | پل ورهوفن

مروری بر چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن ۲۰۲۱
شماره ۳

بِنِدِتا | پل ورهوفن
ارزیابی (از پنج): نیم ستاره
 
 
در قرن هفدهم در صومعه‌ای در توسکانی ایتالیا دختر جوانی به نام بندتا ادعا می‌کند مسیح را می‌بیند و چیزی شبیه زخم‌های او بر تن‌ دارد. ایمان او و رابطه عاشقانه بندتا با دختری که به‌تازگی وارد صومعه شده به‌تدریج آن‌جا را به‌هم می‌ریزد در حالی‌که طاعون در آن دیار شیوع پیدا کرده است.
قصه ایمان «بندتا» بلافاصله ما را ‌به‌یاد ژان‌دارک می‌اندازد. ورهوفن هم بر اساس یک قصه واقعی ژان‌دارکِ خودش را ساخته، با همان مایه‌های جنسی ورهوفنی که از او انتظار داریم اما آن را جوری تجسم داده که فیلم صرفا در خلاصه داستان می‌تواند جالب باشد، انگار قرار بوده فقط روی کاغذ و موقع پیچ کردن برای سرمایه‌گذاران هیجان‌انگیز به‌نظر برسد، موقع خبر کار کردن ژورنالیست‌ها برای شروع پروژه دیگری از پل ورهوفن هشتاد و چند ساله.
بعد از تماشای «بندتا» به‌نظرم رسید این سینمایی است که تیزر و آنونس‌اش از خودش بارها تماشایی‌تر است (مثل «تیتان»ِ ژولیا دوکورنو)، سینمایی (به ظاهر) ‌جنجالی که «اجرا» از آن حذف شده. بیش از نود درصد «بندتا» در یک صومعه می‌گذرد اما فیلم قادر نیست فضای آن‌جا را از کار در بیاورد (کاری که پاولیکوفسکی در «ایدا» با چند نمای ابتدایی می‌کند)‌. در طی دو ساعت نه جزئیاتی از زندگی راهبه‌ها می‌بینیم، نه روزمرگی‌شان (چه استادانه ژاک ریوت در «راهبه» چنین فضایی می‌سازد) و نه شخصیت‌ها کوچکترین تجسمی از زیستن در آن دوره ایجاد می‌کنند (ایزابل هوپر چه سهم بزرگی در تماشایی از کار درآوردن صحنه‌های دراماتیک elle دارد).
«بندتا» نه شکوه صحنه‌های سینمای تاریخی کلاسیک را دارد و نه شخصیت‌های پیچیده سینمای معاصر (کریستین مونجیو در «آن سوی تپه‌ها» استادانه این کار را می‌کرد). «بندتا» سینمایِ بدون فضا است، بدون جزئیات، شبیه اسکیس که تجسمش از ظاهر شدن مسیح بر یک دختر جوان به دم‌دستی‌ترین شکل ممکن بارها (و هر بار پیش‌پا‌افتاده‌تر) تکرار می‌شود و تجسمش از بی‌پروایی نمایش بی‌ظرافتِ پورنوگرافیک خوابیدن دو راهبه در یک صومعه است، سینمای مثلا بی‌پروا که مدام بیننده‌اش را در موقعیت آزاردهنده‌ی چشم‌چرانی قرار می‌دهد و از فرط بی‌حوصلگی در ساخت هر موقعیت معنوی یا جسمانی را به پیش‌پاافتاده‌ترین شکل از ریخت می‌اندازد.
بعد از «آنِت» کاراکس و به‌خصوص بعد از تماشای «تیتان» دیگر نوشتن از این فیلم‌های ملال‌آور برایم ملال‌آور شده است. سینمای جنجالی محتوازده در این روزهای سیاه کماکان در بورس است و ظاهرا کاری هم نمی‌شود کرد.

آنِت | لئوس کاراکس

مروری بر چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن ۲۰۲۱
شماره ۱

آنِت | لئوس کاراکس
ارزیابی (از پنج ستاره): ★

‌اپرایی فیلم شده، فاقد صحنه پردازی‌های چشم‌نواز (جز یک فصل)، با قصه‌ای ملال‌آور و فاقد پیچیدگی میان یک مرد و زن، با عنصری غریب (تولد یک بچه به‌شکل عروسک) اما بدون غرابت، فیلمی با بازیگوشی‌های فاقد ظرافت، «عشاق پُن‌نُف» بدون آن جغرافیای باهویت، «Mauvais Sang‎» بدون آن زیبایی‌شناسی و «رقصنده در تاریکی» بدون آن بداعت، شکوه صحنه‌ها، کوبندگی و تاثیرگذاری حسی فون‌تریری. ناامیدکننده و این‌بار لئوس بدون کاراکس.
‌‌‌
Mauvais Sang ★★★★
Les Amants du Pont-Neuf ★★★★
Holy Motors ★★★
Annette ★

تیتان | ژولیا دوکورنو

مروری بر چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن ۲۰۲۱
شماره ۲

 

تیتان | ژولیا دوکورنو
ارزیابی: بی‌ارزش

 
ژولیا دوکورنو، برنده نخل طلای امسال، باد شده به خاطر فیلم قبلی «Raw»، شاگرد تنبل کلاس کراننبرگ و کاریکاتورِ نیکلاس ویندینگ رفن. صد رحمت به «اهریمن نئونی» (خودش غیرقابل تحمل بود)، حداقل یک سلیقه تصویری جذاب و یک انرژی متراکم در برخی نماهای آن فیلم بود.
 
تیتان قصه دختری آسیب دیده از تصادف اتوموبیل در کودکی است. او در جوانی در مسیری با زنجیره‌ای از قتل‌ها می‌افتد و رابطه سکشوال غریبی با اتومبیل‌ها دارد. فیلمی با صحنه‌های عمل نیامده که برای از کار در آوردن یک قتل خونبار یا یک تصادف یا یک آتش سوزی چیزی در چنته ندارد (رفوزه مدرسه تارانتینو) و مجبور می‌شود نماهای هر صحنه را با صداگذاری و موسیقی بهم بچسباند. اغلب صحنه‌ها به سرراست‌ترین شکل ممکن در استودیو، با کمترین پرسوناژ در قاب و بدون ظرافت در نورپردازی «گرفته شده» است.
 
تیتان نه تنها در بافت آماتوری است بلکه در کلیت هم نشانه‌ای از یکپارچگی جهانِ اثری از کراننبرگ را ندارد و مسیری که شخصیت اصلی در آن طی می‌کند آن‌قدر باری به هر جهت است که ناگهان در اواسط فیلم (که به‌نظر دیگر قصه‌ای در کار نیست) به ساده‌انگارانه‌ترین شکل ممکن تصمیم می‌گیرد خود را پسر گمشده‌ی مردی جا بزند تا قصه در مسیر دیگری خط عوض کند. مسیری که تا پایان نشانه‌ای از یک استعاره تکان‌دهنده در ارتباط با خانواده، انسان‌ها و ماشین‌ها ایجاد نمی‌کند.
 
باورش سخت است چنین چیز تباهی در جشنواره کن به نمایش در آمده چه برسد که نخل طلا را گرفته باشد.

اقامت در کوه‌های فوچان

Dwelling in the Fuchun Mountains | Xiaogang Gu
★★★★ ‌‌


بعد از دو سال رخوتِ سینمای معاصر و غرولند کردن از کیفیت فیلم‌ها، تماشای اقامت در کوه‌های فوچان در روزهای آخر سال میلادی حالم را دگرگون کرد. همین تک فیلم کافی بود تا یادآوری کند همیشه امکانش هست از جایی (این‌بار از شرق چین، فیلمِ اول کارگردان‌) سروکله‌ی اثری برای کشف و ارتباط پیدا شود. فیلم خوب را باد با خودش می‌آورد، گیرم که در سالِ سینمایی بی‌برگ و باری باشیم که کریستی پویو و شهرام مکری، فیلم‌سازهای معاصر محبوبم، با فیلم‌های ناموفق‌شان (Malmkrog و جنایت بی‌دقت) ناامیدم کرده باشند. اقامت در کوه‌های فوچان همان چیزی بود که منتظرش بودم و در این سال تاریکِ طولانی به سفر به دنیای روشنش نیاز داشتم. ‌‌

اقامت در کوه‌های فوچان به شکل ساده و بی‌پیرایه‌ای ما را با خانواده‌ای بزرگ با مصائب هر روزه همراه می‌کند. فیلمی آراسته با صحنه‌هایی باشکوه و بافتی زنده و اصیل از آدم‌ها و مکان‌ها که حس سفر به جغرافیایی ویژه ایجاد می‌کند. اقامت در ... جوری ساخته شده که همراهی با‌ آدم‌ها میل به زیستن در بیننده را زنده کند، چیزی که بیش از هر چیز این روزها به آن نیاز داریم. در حین دیدن فیلم دنیایی در برابر چشم‌های بیننده شکل می‌گیرد تا آدم‌ها را خوب تماشا کند و از نظاره‌ی آن‌ها در آن مکان‌ها لذت ببرد. فیلم این حال خوش را با ریتمی ملایم و نماهایی بلند با ببینده‌اش تقسیم می‌کند جوری که آدم دلش برای آن جغرافیا می‌رود. نوعی احترامِ کمیاب به مکان‌ها و آدم‌ها در اقامت در … حس می‌شود که این روزها جایش در زندگی‌مان خالی است.

‌‌
فیلم پر از لحظه‌های جادویی با خصلتی مراقبه‌گونه است: حرکت روی رود وقتی ناگهان باران شروع می‌شود، درختی پیر بر بلندی شهر مثل زیارت‌گاهی برای عشاق، قایقی کوچک وقتی تورهایش را در شب پهن می‌کند، پسله‌های یک رستوران شلوغ با کارگرها و دردهای‌شان و از همه جادویی‌تر، قرار شیرین پسری با محبوبش که طول رود را سریعتر از پیاده رفتن او شنا کند تا یکی از رویایی‌ترین پلان-سکانس‌های این سال‌ها را در وضعیتی معلق روی رودی سبز از انعکاس درختان تجربه کنیم.

بونگ جون-هو

بونگ جون-هو
فیلم‌ساز نشاط‌آور

‌ ‌
جذابیت بونگ جون-هو برای من به مقوله ریتم بر می‌گردد: یک قصه را با چه ریتمی برایت روایت کنم، با چه ضرباهنگی غافلگیرت کنم، با چه و چقدر غافلگیرت کنم و غافلگیری بعدی را کی و چطور سرت آوار کنم. حدسش را هم نمی‌زدی نه؟ از دید تو سیر وقایع غیرعقلانی است؟ من با ریتمی برایت قصه می‌گویم و با تمپویی تصاویر را نشانت می‌دهم که تو با من همراه می‌شوی. ‌
‌‌‌
من البته با پرده‌ی آخر فیلم‌های خوبش هم همراه نمی‌شوم (از جمله انگل). معیوب بودن آن‌ها را (برای چنین مدل داستان‌پردازی) ناگزیر می‌دانم و فیلم‌ساز به تبعات بذری که در پرده اول می‌کارد اغلب بی‌توجه است. ‌
‌‌‌‌
اگرچه پیراهنِ نخل طلا از قدوقواره‌ فیلم‌های آقای بونگ بزرگتر است با این‌حال بخش‌هایی از فیلم‌هایش به‌وجدمان می‌آورد. ‌‌

انگل  ۱/۲★★
اوکجا  ★
برف‌شکن  ★★
مادر  ۱/۲★
میزبان  ۱/۲
خاطرات یک جنایت  ۱/۲★★
سگی که پارس می‌کند گاز نمی‌گیرد  ۱/۲★

گزارش‌های روزانه جشنواره کن ۲۰۱۹

مجموعه گزارش‌های روزانه جشنواره کن ۲۰۱۹ که همزمان با ایام جشنواره برای نشریه اینترنتی «چهار» می‌نوشتم:

لینک گزارش شماره یک
پیش از شروع
(در حال و هوای جشنواره کن)

 

لینک گزارش شماره دو
زامبی‌های جارموش و نصٌاب‌های تاتی
(مرده‌ها نمی‌میرند ساخته جیم جارموش)

 

لینک گزارش شماره سه
لهجه‌های غربی، جوان‌های شرقی
(زندگی مخفی ساخته ترنس مالیک و درد و افتخار ساخته پدرو آلمودوار)

 

لینک گزارش شماره چهار
ماجراهای نشاط‌آور
(روزی روزگاری … در آمریکا ساخته کوئنتین تارانتینو، انگل ساخته بونگ جون-هو، باکورائو ساخته کلبر مندونسا فیلهو، جو کوچولو ساخته جسیکا هاسنر، دختر قدبلند ساخته کانتمیر بالاگوف، دریاچه غاز وحشی ساخته دیائو یینان و بینوایان ساخته لاج لی)

 

 

 

یادداشت‌های کوتاه جشنواره کن ۲۰۱۹

روز اول
مردگان نمی‌میرند | جیم جارموش
سقوط با سر به چاه ابتذال. فیلم‌سازِ پرپر.         


روز دوم
باکورائو | کلبر مندونسا فیلهو و جولیانو دورنلس
افسوس! فیلم جدید کلبر مندونسا فیلهو انتظارم را برآورده نکرد.


روز سوم
آمدیم نبودید | کن لوچ
دختر قدبلند | کانتمیر بالاگوف

‌فیلم دوست‌داشتنی کن لوچ بیشتر برای نمایش در آمفی‌تئاترهای احزاب چپ و دولتمردان مفید است. فیلم بالاگوف تا مرز یک فیلم درجه یک می‌رود اما …یک افسوس بزرگ. حیف!


روز چهارم
درد و افتخار | پدرو آلمودوار
آتلانتیک | متی دیوپ
درد و افتخار، آلمودواری‌ترین فیلمی که می‌شود تجسم کرد، البته آلمودوار علیه آلمودوار، یا بهتر بگویم متاسفانه آلمودوار بدون آلمودوار.
‌‏آتلانتیک (ساخته‌ی متی دیوپ، بازیگر سنگالی سی‌وپنج پیک رام کلر دنی)، کاندیدای بدترین فیلم مسابقه، رقیب جدی جارموش و روسیاهی برای مدیر جشنواره.


روز پنجم
کورنلیو پرومبویو | سوت‌زن‌ها

دیائو یینان | دریاچه غاز وحشی
فیلم‌های این پنج روز چنان متوسط، معمولی و یا بد بوده‌اند که انگار باید موقع تماشا جان کند تا از سکانسی از فیلمی خوشم بیاید. وقتی سال گذشته با فیلم‌های بی گان، جیلان، برنینگ و جنگ سرد روی هوا می‌رفتیم چرا باید امسال استانداردم را تغییر دهم؟ چرا این‌طور هیستریک باید نگران سرنوشت هر فیلم باشم و این‌طور به صندلی‌ام چسبیده باشم و موقع تماشا دلواپس باشم که فیلم پرومبویو (سوت‌زن‌ها) و دیائو یینان (دریاچه غاز وحشی) در نیمه دوم بهتر شوند، دسته‌های صندلی را گرفته باشم و با خودم بگویم ای کاش کمی بهتر شود و «خدایا یه معجزه، یک چرخش، یک جهش، یک {سکانسِ} این‌ طرفی… یک {موقعیتِ} اون طرفی…».


روز ششم
زندگی مخفی | ترنس مالیک
‌‌سحرآمیز و دست‌نیافتنی در برخی لحظات اما اسیرِ تکرار و تاکید در داستان‌پردازی، بدون غافلگیری در میزانسن و خودویرانگر. خداحافظ آقای مالیک.


روز هفتم

فرانکی | ایرا ساکس
دنیای رومری بدون جادوی اریک رومر. موقع تماشا دلم برای اشعه سبز، حکایت پائیز و …تنگ شد. ایزابل هوپر هم این زنجیره فیلم‌های بد و متوسط را نشکست.

آزادی | آلبر سرا
مرا به سخت‌جانی خود این گمان نبود (یا چطور توانستم تا پایان فیلم در سالن بمانم).


روز هشتم
روزی روزگاری … در هالیوود | کوئنتین تارانتینو
انگل | بوگ جون-هو
‌‌‌موقر و متین‌ترین فیلم تارانتینو و از لحاظ کیفی کامل‌ترین فیلمش بعد از «بیل را بکش»، با اجرایی سرحوصله، شوخی بامزه با تاریخ و سینما و «برد پیت»ی که برایش غش می‌کنید.
در روزی که اولین جرقه کن با فیلم تارانتینو زده شد (که البته به آتش نکشاند)، غافلگیری کوچک دیگری با فیلم مفرح و سرحال بونگ جون-هو (انگل) در راه بود. «انگل» واکنشی است به فیلم «دله‌دزدها»ی کوره اِدا و «سوزاندن» (لی چانگ-دونگ) با یک فیلم‌نامه پرضرب که تماشاگرش را (متناسب با سطح انتظارش) راضی می‌کند. سه روز بیشتر به پایان باقی نمانده و کماکان از یک شاهکار خبری نیست.


روز نهم
ماتیاس و ماکسیم | اگزویه دولان
اوه مرسی (روبه، یک نور) | آرنو دپلشن

– الو تیری…
– آلخاندرو، همه چیز خوبه؟ هتل؟ پذیرایی؟
– توی آئین‌نامه شرایطی برای استعفا وجود داره؟
– هان؟ … صدات نمی‌آد.
– با این فیلم‌ها ما دو تا جایزه هم نمی‌تونیم بدیم.
– من باید برم گالای اگزویه دولان.
‌ – تیری …
– پاول هماهنگه، خودش ردیفش می‌کنه. ‌
– …


روز دهم
مکتوب، عشق من: اینترمتزو | عبداللطیف کشیش
‌‌میگرن شبانه، دقیق‌تر بگویم طولانی‌ترین بی‌احترامی تصویری که تا به‌حال دیده‌ام. ترکیب عیب‌های قسمت اول مکتوب با «کلایمکس» گاسپار نوئه.


روز یازدهم ‌‌
باید بهشت باشد | الیا سلیمان
فیلم دوست داشتنی الیا سلیمان بعد از میگرنِ کشیش شبیه یک دم‌نوش خوش‌عطر بود، فیلم کوچک و ‌دلنشینی که اگر جاه‌طلبی بیشتری وجود داشت می‌توانست تبدیل به فیلم درجه یکی شود.



یک فیلم‌ساز فوق‌العاده: الکسی الکسیوویچ گرمان ‌



نام الکسی الکسیوویچ گرمان، این فیلم‌ساز شناخته شده روس را پیشتر شنیده بودم ولی بی‌جهت زمان زیادی گذشت تا فیلمی از او ببینم. او ۴۲ سال دارد و پسر فیلم‌ساز مشهور روس الکسی گرمان است. مجید اسلامی عزیز چند ماه قبل پیشنهاد داد فیلم آخرش دولاتف را ببینم. ماه پیش که فیلم در فرانسه اکران شد همان روز اول دیدمش و خوشم آمد و مشتاق شدم فیلم‌های دیگرش را هم ببینم. فیلم‌ها را به طور عکس (از نظر زمان ساخت) از آخر به اول دیدم و مسیری شروع شد که با دیدن هر فیلمش غافلگیری‌ام بیشتر شود. ‌

ادامه‌ی خواندن