محبوب‌های سال ۲۰۱۸

۱- سفر دراز روز در شب | بی گان
۲- درخت گلابی وحشی | نوری بیلگه جیلان
۳- سوزاندن | لی چانگ-دونگ

و

۴- جنگ سرد | پاول پاولیکوفسکی
۵- ساما | لوکرسیا مارتل
۶- مکتوب، عشق من | عبداللطیف کشیش
۷- دولاتف | الکسی گرمان
۸- زندگی برتر | کلر دنی

و تجربه‌های جذابی مثل:
تصنیف باستر اسکراگز | برادران کوئن
روما | آلفونسو کوارن
نخستین انسان | دیمین شزل
خوشحال مثل لازارو | آلیس رورواکر

سال سینمایی ۲۰۱۸ از نظر کیفیت و تنوع نسبت به چند سال‌ اخیر براستی چشمگیر بود. بیش از هر چیز انتظار یکی دو ساله‌ام را برای تماشای درخت گلابی وحشی به‌یاد می‌آورم. از همان روزی که قصه یک خطی فیلم (پیش از تولید) اعلام شد شروع به تجسم فیلم کرده بودم و شبی که در جشنواره کن فیلم را دیدم برایم بیش از پایان یک انتظار دو ساله بود. چیزی بود که بیننده‌ای بعد از همراهی با هفت فیلم یک فیلم‌ساز، آن را در ذهن خود ساخته بود، شبیه گفتگویی بود میان خالق و نظاره‌گر. در مقام بیننده ارتباطم با دنیای آثار جیلان به‌گونه‌ای است که گاهی در پروسه تماشای فیلم‌هایش احساس می‌کنم این رازی است که به‌ نجوا با من زمزمه می‌شود.

ادامه‌ی خواندن

محبوب‌های سال ۲۰۱۷

– هجوم (شهرام مکری)
– پایان خوش (میشائیل هانه‌که)
– مربع (روبن اوستلوند)
– وسترن (والسکا گریسباخ)

سال سینمایی که گذشت را اغلب با علی به‌یاد می‌آورم وقتی در راهروهای فیلم هجوم سرگردان بود و در آن باشگاه آخر دنیا گیر افتاده بود. علی در آن‌سفارت‌خانه مرگ از پی خودش روان بود تا از شر چیزی در گذشته خلاص شود. او پاهایش به زمین چسبیده بود اما میلش به پرواز بود، به از جا کنده شدن.

پایان خوش هم دخمه‌ای به وسعت یک شهر بود. خانواده‌ای در تله مرگ، در فضایی بزرگتر از باشگاه هجوم، گیر افتاده بود و دخترکی مادرش را در گذشته کشته بود. او مادرش را از بین برده بود و علی محبوبش را. دخترک ادامه منطقی پدربزرگش (ژرژ) بود. آخر ژرژ هم دلداده‌اش را در گذشته خفه کرده بود (همان قصه فیلم عشق). وقتی دخترک در آن فصل عجیب و غریب نزد پدربزرگش می‌رفت تا با او درباره خودکشی حرف بزند می‌توانستی ببینی که او ادامه پدربزرگ است، همان‌طور که شهروز و احسان جایگشت‌های علی بودند. وقتی در صحنه پایانی پایان خوش دخترک صندلی چرخ‌دار پدربزرگ را به سوی دریا می‌راند، آن‌دو در واقع یکی شده‌ بودند. «کپی، پِیست».

کریستین، کریتور موزه مدرن فیلم مربع در تله فضاها و اینستالیشن‌های یک موزه گیر می‌کرد و در گرداب مسیری گرفتار می‌شد که برای پیدا کردن موبایل دزدیده شده‌اش طی می‌کرد. آن موزه هم شبیه باشگاه هجوم بود و آن مربع (پرفورمنسی که در موزه برگزار می‌شد) چیزی شبیه چمدان عجیب آن فیلم: تاردیس. کریستین برای یافتن موبایلش در راهی قدم می‌گذاشت که با تهمت دزدی به شخصیت یک نوجوان مصمم توهین می‌کرد. در پایان فیلم مرد به کمک ایده آن مربع و اتفاقاتی که در موزه به‌واسطه آن پیش می‌آمد یاد می‌گرفت چطور از تله‌ی آن موزه خارج شود و برای جبران خطایش (همراه بچه‌هایش) تا خانه آن پسرک برود.

در وسترن مردی (ماینهارد) که برای کار به نقطه‌ای مرزی (جایی در مرز بلغارستان) رفته، در تمام طول فیلم در تله آن منطقه مرموز اسیر می‌شد. در هر چهار فیلم جغرافیا به‌مثابه مغاک است. گودالی عظیم که آدم‌ها را فرو می‌برد. شبیه همان گودبرداری است که در شروع پایان خوش کسی را در خود می‌بلعید. زمینی گرسنه که پیرمرد را هم می‌خواهد در پایان به سمت خود بکشد.

این فیلم‌ها درباره «حصار»ها، «مرز»ها و اضلاع محدودکننده‌اند. محل زندگی آدم‌ها در پایان خوش یک شهر مرزی مشهور است، کاله در شمال فرانسه. شهری ساحلی و مرزی، جایی برای ترانزیت مهاجرین: مسیری برای اتصال اروپا به بریتانیا. حصارهای این فیلم‌ها البته فقط جغرافیایی نیست. این گودال‌های بزرگ ماهیت ذهنی‌ دارند. در هر چهار فیلم، شخصیتی با طبعی حساس بابت چیزی در گذشته در یک گودال ذهنی گرفتار شده است و در واقع درباره وجدان‌های معذب آن‌ها است. این چهار شخصیت اصلی به واسطه گذشته درگیر یک بحران وجودی‌اند. آن‌ها عناصری ناساز با پیرامون خودند و هر کدام به شیوه خود می‌خواهند از این گره ذهنی عبور کنند.

گذشته ماینهارد به عنوان نظامی تاریک است همان طور که گذشته پیرمرد پایان خوش (خفه کردن همسرش). ماینهارد مثل علی نقطه‌ای تاریک در گذشته دارد و حضورش در آن منطقه مرزی محرکی است برای خروج از یک وضعیت نامتعادل روانی. در پایان او آماده می‌شود تا به خانه باز گردد، همان‌طور که کریستین از موزه می‌رود و علی چاقو را از قلب نگار بیرون می‌کشد تا مثل سیمرغ به سمت ساحل آفتابی پر بکشد، درست شبیه آن ساحلی که پیرمرد پایان خوش تلاش می‌کرد در آن‌جا خود را خلاص کند. پیرمرد تا لبه آب می‌رود و نوه‌اش کمک می‌کند تا غرق شود و ماینهارد در آن روستا و در آن مرز لعنتی اسبی سفید پیدا می‌کرد که رویایِ نداشته‌اش بود، مرکب ذهنش. آن اسب همان «تاردیس»ی بود که او را از زمین و زمان می‌کَند و جدا می‌کرد.

Invasion (Shahram Mokri)
Happy End (Michael Haneke)
The Square (Ruben Östlund)
Western (Valeska Grisebach)

محبوب‌های سال ۲۰۱۶

 آینده

Sieranevada (Cristi Puiu)
Toni Erdmann (Maren Ade)
Graduation (Cristian Mungiu)
Things to Come (Mia Hansen-Løve)
Certain Women (Kelly Reichardt)
Kaili Blues (Bi Gan)
The Salesman (Asghar Farhadi)
Manchester by the Sea (Kenneth Lonergan)

سیرانوادا ساخته فیلمساز بزرگ سینمای رومانی، کریستی پوئیو دستاورد سینمایی سال بود. فیلمی که احتمالن می‌ماند برای آینده‌ و بارها درباره‌اش خواهیم نوشت. در سیرانوادا یک خانواده بزرگ از پیرها و میان‌سال‌ها تا پسرها و دخترها سوگوار پدرِ تازه از دست رفته‌اند. همین‌طور که شخصیت‌های دیگر فیلم‌های محبوب امسالم همه در سوگ از دست دادن کسی، چیزی یا رابطه‌ای بودند. مثل مرد جوان منچستر کنار دریا که در بهت مرگ ناگهانی برادرش بود یا آن مرد سودایی کایلی بلوز که زنی را در گذشته از دست داده و در خواب و خیال آواره روزگار بود. دکتر فارغ‌التحصیلی هم درگیر رابطه‌ی ترک خورده‌ با دخترش بود و آواره خیابان‌های تاریک شهری کوچک در رومانی. او همسر و معشوقه‌اش را از دست می‌داد. همان‌طور که آن دختر مزرعه‌دار بعضی زن‌ها، معصوم‌ترین چهره سال، با یک رابطه یک‌طرفه‌ی از دست‌رفته آواره جاده‌ها بود. دخترک میان آدم‌ها و اسب‌ها شبیه یک فرشته بود.

رعنا و عماد خودمان هم در فروشنده در پایان فیلم چیزی غیرقابل‌بازگشت را از دست داده بودند. اگر چه پیرمرد خطاکاری مرده بود اما این دو عزادار دورانِ خوشِ رفته و بی‌بازگشت زندگی‌شان بودند. عزادار اصلی امسال اما ناتالیِ (ایزابل هوپر) فیلم آینده بود که انگار همه‌چیز را در آستانه پیری می‌باخت. ناتالی بلاخره واقعیت را می‌پذیرفت و بعد راست‌قامت در آن تلخی راه خودش را ادامه می‌داد. تلخ‌ترین لحظه جایی بود که زن در اواخر فیلم از آن دهکده به سمت خانه‌ می‌رفت و او را تنها در خیابان‌های شهر می‌دیدیم.

دخترک آمریکن هانی هم فرشته‌ای بود که خانه و خانواده‌ای نداشت. او در ابتدای راه بود. هرچند کریشا (کریشا ساخته تری ادوارد شولتز) انگار آینده‌‌ی دخترک بود. کریشا بازنده اصلی زنانه‌های سال بود. او رابطه با پسرش را از دست می‌داد، همین‌طور خانواده‌اش را و عشقش که دیگر جواب او را نمی‌داد. او عزادار و فروپاشیده بود. ما هم امیدی نداشتیم که زن بتواند دست از الکل بردارد و رابطه‌اش را با پسرش بازسازی کند. از طرفی کلارای آکواریوس (کلبر مندونسا فیلو) بی‌شباهت به این زنان نبود. گذشته‌ی رویایی‌اش رفته بود و حالا فقط برای از دست ندادنِ خانه‌ای بی‌عشق – یادگار دورانی رفته- استوار می‌جنگید.

این‌ها فیلم‌هایی درباره ادامه دادن بودند. چرخه‌های طبیعی زیستن با مردمانی سخت. این زن‌ها و مردها، پسرها و دخترهای همان پدر درگذشته‌ی سیرانوادا بودند، یتیم‌هایِ خوب عزاداری نکرده. آن‌ها می‌جنگیدند و دست‌بردار نبودند اما در آستانه فروپاشی و البته آسیب‌پذیر بودند. پدری هم نبود که مثل قلندر تونی اردمن در پیِ پاره‌ی تن‌اش تا شهرهای دور برود و دست برندارد و دلبندش را از دلِ روزگار سخت و این تونل وحشت تمام‌نشدنی عبور دهد.

 

 

 

محبوب‌های سال ۲۰۱۵

1- پسر شائول (لازلو نمش)
2- آدمکش (هو شیائو شین)
3- ویکتوریا (سباستين شيپر)
4- هزار و یک شب (میگوئل گومش)
5- مزمن (میشل فرانکو)
6- جوانی (پائولو سورنتینو)
le fils
تا چند ساعت دیگر برمی‌گردم خانه و تعطیلات و سفرِ کوتاهم به ایران تمام می‌شود. قبل رفتن دوست دارم چند خطی درباره‌ی فیلم‌های محبوب این سال میلادی بنویسم. بلافاصله یاد لحظه‌های تماشای این فیلم‌ها‌ می‌افتم. به یاد می‌آورم که چطور در هنگام تماشا تحت تاثیر این تجربه‌های داستانی قرار گرفتم و غرق در دنیای‌شان شدم و چطور تاثیر مزمنی در این یک سال بر من داشتند. به لیست فیلم‌ها که نگاه می‌کنم به نظرم می‌رسد ارتباط‌شان با یکدیگر احتمالن مربوط به تجربه‌های «تکنیکال»ی است که در خلاقانه‌ترین شکل‌‌ سینماتوگرافیک‌ اجرا شده‌اند.
 
پسر شائول تجربه‌ی غریبِ زیست در مهلکه‌ی آشوویتس بود؛ همراه شدن با مردی که تصمیم گرفته بود در چنین جهنمی، بچه‌ای را خاک کند. فصل‌ اول فیلم را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ سینما در مرغوب‌ترین نوعش: تجربه‌ی خودِ فضا، نه گزارش یا تفسیری بر آن. تجربه تماشای فیلم برایم شبیه اولین مواجهه‌ام با تابلوی گرنیکای پیکاسو بود: همان‌قدر وحشی، همان‌قدر استثنایی و همان‌قدر مزمن. از نظر تجربه‌ی مستمر فضا، ویکتوریا دوقلوی پسر شائول است و مسیر قهرمان فیلم بیش از هر چیز (مثل قهرمان پسر شائول) تسویه حسابی است با خود. مزمن نیز مثل دو فیلم قبلی از نظر موقعیت نمایشی و مخمصه انسانی یکی از پیچیده‌ترین‌ها بود؛ حکایت یک پرستارِ بیماری‌های مهلک که در رابطه‌ای عجیب با بیمارانش قرار گرفته.
 
جوانی اما ربطی به فضای نقادانه دور و برم در مواجهه با فیلم ندارد. فیلمی که با مضامینی مثل پیری، زمان از دست رفته و تنهایی به شکل سَبُک و «کول» برخورد می‌کند و نه تجربه‌ای روان‌شناختی است، نه سیاسی و نه در آن از رئالیسمِ مخل خبری است. جوانی فیلمی است درباره‌ی «آراستگی» و در بابِ جمال چهره‌ی آدم‌ها (حتی پیرمردهای قصه‌اش)‌. فیلمی است که در آن چاقالویی گوشتالو طوری برای‌مان با توپ تنیس رو-پایی می‌زند که می‌خواهیم بغلش کنیم و بگوییم این بزرگ‌ترین تسلط آدمی است بر یک شی: مثل تسلطِ بی‌مثال دست‌های رهبر ارکسترِ فیلم در فصل نهایی.
 
سال 2015 برای نسلی از سینما دوستان سالِ هزار و یک شبِ میگوئل گومش بود، تصور کنید فیلمی را درباره‌ی وضعیت عجیب و غریب مردانی سحر شده که در پیِ آموزش آواز خواندن به پرندگان‌اند. و بعدها که پرسیدند چطور سالی بود می‌گویم سال، سالِ خوشِ آدمکش و فیلم‌ساز پیرش بود.

The Assassin
Son of Saul
Victoria
Arabian Nights
Chronic
Youth

محبوب‌های سال ۲۰۱۴

۱- ماهی و گربه (شهرام مکری)
۲- لویاتان (آندری زویاگینتسف)
۳- فورس‌ ماژور [توریست] (روبن اوستلاند)
۴-گربه‌ی کوچک عجیب (رامون زورشر)
۵- عمل شبانه (کلی ریکارد)
۶- حکایت‌های وحشی (دیمیان زیفرون)
۷- کن‌کن کوچولو (برونو دومون)
723904260
در محدوده‌ی کوچک فیلم‌های دیده شده‌ی امسال، اين هفت فيلم در هر بار تماشا درگيركننده و الهام‌بخش بودند و دستاوردهایی منحصربه‌فرد داشتند: اولی تجربه‌‌ای یگانه در زمینه‌ی گسترشِ افقی روایت است (ماهی و گربه) و ‌‌‌‌‌‌دومی حرکتی عمودی درجهت شناخت دروني‌ترین لایه‌های ذهن آدمی (لویاتان). فورس‌ ماژور رسواگر است با طرح ویران‌گرِ پرسش‌‌های ازلی-ابدیِ زوج‌ها و گربه‌ی کوچک عجیب تجربه‌ای فوق‌العاده است در طراحی کمپوزیسیون با لحنی ویژه. عمل شبانه منحصربه‌فرد در غوطه‌ور کردن مخاطب در اتمسفری مرگ‌بار و حکایت‌های وحشی و کن‌کن کوچولو مهلکه‌ای جنون‌آمیز‌ند.
 
این‌ها رنگین‌کمانی‌اند که فصل‌های رفته را با آن‌ها به یاد بیاوریم: با خاکستری‌های دل‌مرده‌ی ماهی و گربه در پاییزِ بی‌برگ و بار امسال و چشم‌اندازهای خالیِ لویاتان که گویی مردابی‌ است نیلوفری در انتهای جهان، دعوت‌گر و فریبا. سفیدی زننده‌ی فورس‌ ماژور رهایی‌بخش نیست، افسونی هم ندارد. ظلماتِ شب‌های عمل شبانه پنهان‌گر راز‌ها است و کن‌کن کوچولو دهکده‌ی تیره‌ی گناه. همان‌طور که طوفانِ تندِ رنگ‌به‌رنگِ اپیزودهای حکایت‌های وحشی ویران‌گر است تا نجات‌بخش.
 
و تنها دلخوشیِ کوچک در ابتدای زمستان شاید آن زرد و نارنجی‌های بازیگوشِ گربه‌ی کوچک عجیب باشد …
Fish & Cat
Leviathan
Force Majeure
The Strange Little Cat
Night Moves
Wild Tales
P’tit Quinquin