وقتی شاخههای یخزده درخت با نواری باریک از برف، به شکل سه بعدی به پیشزمینه آمد و ناگهان تصور کردیم وارد تابلویی غولآسا از آنسلم کیفر نقاش و مجسمهساز شدهایم و خود را در جنگلی غوطهور دیدیم، وقتی کیفر، تنها، تودار و با دوچرخه و کفشهای بدون جوراب در کارگاه غولآسای چند هکتاریاش میان تابلوها چرخید و جلوی یکی از آنها چیزی زمزمه کرد، حس کردم این شگفتانگیزترین شگفتانگیزترین تجربه سینمایی همه عمرم بوده است. درست است. «شگفتانگیزترین» را دو بار نوشتهام. آنقدر در این سالها رژیمِ صفتهای تفضیلی گرفتهام که این بار نگران افراط نباشم. از عصر که «آنسلم»، مستند و ندرس را دیدهام جذبه هولناکش دست از سرم برنداشته و تا اطلاع ثانوی توصیفی برای کیفیت عجیب و غریبش ندارم.
تعداد و کیفیت هولناک تابلوها و اینستالیشنهای کیفر چنان است که موزه هنرهای مدرنِ شهرهای اروپایی به شوخی میماند. آثاری از کیفر که در این مستند میبینیم چنان تکاندهنده و ناآشنایند که انگار در گوش بیننده پچ پچ میکنند که تو پیشتر اینستالیشن ندیدهای. بیا این اکسپویی دوچرخههای من را ببین با زینهایی که روی هر کدامشان چیزی گذاشتهام. نگاه کن چطور از کنار هم گذاشتن آنها زندگی آدمیان را ساختهام، چنانکه تا به حال ندیدهای. بیا گل آفتابگردانم را ببین. هیچ از گلهای آن نابغه هلندی کم ندارد. نبوغ کیفر را شاید باید با شکسپیر و میکلآنژ مقایسه کرد.
از سویی دیگر دوربین سیال وندرس و قریحه شاعرانهاش نه تنها بیننده را به ویزیت اینستالیشنهای کیفر میبرد بلکه موفق میشود با طراحی سه بعدی فیلم به درون تابلوها هم نفوذ کند. انتخاب بلندنظرانه وندرس در پرزنت سه بعدی این آثار کلیدی است. تابلوهای دوبعدی کیفر در واقع سه بعدیاند و نقش عمق در آنها بنیادی است. وندرس با استادی تمام همپای کیفر جلو میرود، فصلهای از کودکی و جوانی او را بازسازی میکند و در تدوینی خلاق به آثار کیفر پیوند میدهد تا در یک ربع پایانی به چیزی برسد که تنها نامش لمس جاودانگی است. فصل شگفتانگیز بندبازی کیفر روی کابلهای شهر با شاخه گل آفتابگردانی در دست (که پیشتر بذرش را در فیلم پاشیده) ایماژی تکان دهنده است که نمونهاش کمیاب است. در این زمانه «آنسلم» نوعی اعاده حیثیت از هنر است در مقابل هر مصنوع دیگر بشری.
آنسلم کیفر در جنوب فرانسه زندگی میکند و کارگاه افسانهایاش همانجا است، نه چندان دور از شهر کن. امروز عصر خودش هم در کنار وندرس در سالن فیلم را دید و در آستانه هشتاد سالگی روبراه بود. زنده بودنش در این زمانه بخشی از بخت و اقبال ما بود.
