محبوب‌های سال ۲۰۱۵

1- پسر شائول (لازلو نمش)
2- آدمکش (هو شیائو شین)
3- ویکتوریا (سباستين شيپر)
4- هزار و یک شب (میگوئل گومش)
5- مزمن (میشل فرانکو)
6- جوانی (پائولو سورنتینو)
le fils
تا چند ساعت دیگر برمی‌گردم خانه و تعطیلات و سفرِ کوتاهم به ایران تمام می‌شود. قبل رفتن دوست دارم چند خطی درباره‌ی فیلم‌های محبوب این سال میلادی بنویسم. بلافاصله یاد لحظه‌های تماشای این فیلم‌ها‌ می‌افتم. به یاد می‌آورم که چطور در هنگام تماشا تحت تاثیر این تجربه‌های داستانی قرار گرفتم و غرق در دنیای‌شان شدم و چطور تاثیر مزمنی در این یک سال بر من داشتند. به لیست فیلم‌ها که نگاه می‌کنم به نظرم می‌رسد ارتباط‌شان با یکدیگر احتمالن مربوط به تجربه‌های «تکنیکال»ی است که در خلاقانه‌ترین شکل‌‌ سینماتوگرافیک‌ اجرا شده‌اند.
 
پسر شائول تجربه‌ی غریبِ زیست در مهلکه‌ی آشوویتس بود؛ همراه شدن با مردی که تصمیم گرفته بود در چنین جهنمی، بچه‌ای را خاک کند. فصل‌ اول فیلم را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ سینما در مرغوب‌ترین نوعش: تجربه‌ی خودِ فضا، نه گزارش یا تفسیری بر آن. تجربه تماشای فیلم برایم شبیه اولین مواجهه‌ام با تابلوی گرنیکای پیکاسو بود: همان‌قدر وحشی، همان‌قدر استثنایی و همان‌قدر مزمن. از نظر تجربه‌ی مستمر فضا، ویکتوریا دوقلوی پسر شائول است و مسیر قهرمان فیلم بیش از هر چیز (مثل قهرمان پسر شائول) تسویه حسابی است با خود. مزمن نیز مثل دو فیلم قبلی از نظر موقعیت نمایشی و مخمصه انسانی یکی از پیچیده‌ترین‌ها بود؛ حکایت یک پرستارِ بیماری‌های مهلک که در رابطه‌ای عجیب با بیمارانش قرار گرفته.
 
جوانی اما ربطی به فضای نقادانه دور و برم در مواجهه با فیلم ندارد. فیلمی که با مضامینی مثل پیری، زمان از دست رفته و تنهایی به شکل سَبُک و «کول» برخورد می‌کند و نه تجربه‌ای روان‌شناختی است، نه سیاسی و نه در آن از رئالیسمِ مخل خبری است. جوانی فیلمی است درباره‌ی «آراستگی» و در بابِ جمال چهره‌ی آدم‌ها (حتی پیرمردهای قصه‌اش)‌. فیلمی است که در آن چاقالویی گوشتالو طوری برای‌مان با توپ تنیس رو-پایی می‌زند که می‌خواهیم بغلش کنیم و بگوییم این بزرگ‌ترین تسلط آدمی است بر یک شی: مثل تسلطِ بی‌مثال دست‌های رهبر ارکسترِ فیلم در فصل نهایی.
 
سال 2015 برای نسلی از سینما دوستان سالِ هزار و یک شبِ میگوئل گومش بود، تصور کنید فیلمی را درباره‌ی وضعیت عجیب و غریب مردانی سحر شده که در پیِ آموزش آواز خواندن به پرندگان‌اند. و بعدها که پرسیدند چطور سالی بود می‌گویم سال، سالِ خوشِ آدمکش و فیلم‌ساز پیرش بود.

The Assassin
Son of Saul
Victoria
Arabian Nights
Chronic
Youth

از مجموعه «سینمای هو شیائو شین»: ویدئو چهارم

جهان رازآمیز هو (گل‌های شانگهای)

Slide01

درباره «گل‌های شانگهای» این آراسته‌ترین فیلم هو شیائو شین چه می‌شود گفت؟ دوستی درباره فیلم مورد علاقه‌اش می‌گفت آدم بعد از آن فیلم خجالت می‌کشد لفظ دوست داشتن را در مورد بقیه فیلم‌ها به کار ببرد. حالا حکایت این فیلم است.

هر چه تلاش می‌کنی به آن نزدیک‌ شوی و راز زیبایی‌اش را دریابی به چنگ‌ نیامدنی‌تر می‌شود. این چهل و پنج دقیقه را صرفن دعوت به تماشای «گل‌های شانگهای» بدانید:

لینک ویدئو در یوتیوب

 

 

لویاتان

شعبده‌‌های سبک

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره اردیبهشت 1394

leviathan2

لویاتان | آندری زویاگینتسف | ۲۰۱۴ 

 

پوستر فیلم لویاتان تصویر پسر نوجوانی است نشسته بر تخته سنگی در کنار اسکلت نهنگی عظیم‌الجثه. اسکلت گویا خیره به پسرک است. دورتر دریا است و کوه. بیننده‌ی آشنا با سه فیلم قبلی آندری زویاگینتسف، قبلِ تماشای فیلم با دیدن این تصویر حدس خواهد زد که با یک فیلمِ زویاگینتسفیِ نمونه‌‌ای روبرو خواهد شد. نام فیلم هم البته تحریک کننده است: لویاتان؛ نامی اسطوره‌ای/مذهبی. با این عنوان‌های تک‌کلمه‌ای آشناییم: پیش‌تر تبعید بود و قبل از آن بازگشت. سینمای آندری زویاگینتسف (فقط چهار فیلم بلند) سینمایی پیچیده و چند ساحتی است: از سویی سینمای داستان‌گو است؛ سینمایِ مضامین بزرگ، سینمایِ حکایت‌های مذهبی و اسطوره‌ای، سینمای ژست‌های آشکار با وجوه بیان‌گرای صریح. در عین حال سینمایِ میزانسن‌های باشکوه است، سینمایِ فضا، سینمای سبک سختِ خوددار. به نظر می‌رسد کلیدِ نزدیک شدن به سینمای او کشف همین دوگانگی و رابطه‌ی ارگانیک این سویه‌های متفاوت است.

میزانسن بیان‌گرا

 آشناترین وجه بیان‌گرای فیلم همان‌‌طور که اشاره شد نام فیلم است که دلالت‌های چندگانه‌ای در فیلم پیدا می‌کند. نخست تعبیر لویاتانِ تامس هابزی در نسبت با قدرت، شهردار شهر (وادیم) و سیستم قضایی است؛ اشاره‌ای به قدرتی که دست در دست کلیسا همه چیز مرد (کولیا) را می‌گیرد و به نیستی می‌کشاند. خانه‌‌ی مرد را می‌گیرد، زنش (لیلیا) را از بین می‌برد، متهم به قتلش می‌کند و بر خاک خانه‌اش کلیسای جدیدی تاسیس می‌کند. تعبیر دیگر لویاتان در نسبت و قرینگی با زن معنا می‌یابد و تجسمش در فیلم همان نهنگِ تنهای آب‌های شمال است که زن قبل مرگ می‌بیند؛ زنی عمیقن تنها که کولیا درکش نمی‌کند و دیمیتری (وکیل) نمی‌فهمدش. و نهایتن لویاتان در فیلم در معنای مذهبی و کتاب مقدسی‌اش تعبیر می‌شود: همان هیولای افسانه‌ای. پسر (روما) بعد از دیدن کولیا و لیلیا در زیرزمین، از خانه بیرون می‌زند و درهم شکسته در مقابل اسکلت نهنگ می‌نشیند (تصویر 1). این انسان است که بر سرنوشت خویش شیون می‌کند و گردن نهاده به یاس است. آن اسکلت ترسناکِ به جا مانده و خیرگی‌اش همان نگاه خیره‌ی اژدهایِ ویران‌گر آب‌ها است؛ حکایتِ عجزِ ذاتی آدمی در مقابل درد و نیستی. الگوی میزانسنی در چنین مواردی هم‌جواری آدم‌ها و عناصری دیگر در قاب است تا صحنه تفسیری چندوجهی و پیچیده باشد بر رویدادهای قصه.

تصویر 1

تصویر 1

از این نظر درخشان‌ترین فصل فیلم، ویران کردن خانه است. دوربین پنجره خانه را در قاب گرفته. گلدان‌های لیلیا در کنار پنجره‌ی باران خورده‌اند. ناگهان دستِ جابر یک حیوانِ درنده پنجره و دیوارها را خراب می‌کند و وارد خانه می‌شود (تصویر 2). ایده‌های تصویری بیان‌گرا در سینمای زویاگینتسف مفسرِ ساده‌‌ی موقعیت‌ها نیست بلکه امری است از اساس درگیرکننده و شکل اجرا به گونه‌ای است که موقعیت نمایشی تبدیل به یک تجربه‌ی درگیرکننده دیداری-شنیداری برای بیننده می‌شود. در صحنه مورد اشاره، محل دوربین (یا محل نظاره موقعیت) و شکل ناگهانی ورود آن هیولای مکانیکی به خانه به ترتیبی است که گویی بیننده به عنوان یکی از ساکنین خانه، خانه‌خرابی را تجربه می‌کند.

تصویر 2

تصویر 2

***
 

سبک دوربین: فاصله‌گذاری

از طرفی میزانسنِ‌ بیان‌گرا در فیلم اغلب توسط ایده‌ی فاصله‌گذاری و مشاهده‌ی سرد و با فاصله‌ی دوربین (بخصوص در پیچ‌های داستانی) کنترل و به طرز عجیبی ناآشنا می‌شود. در صحنه کتک زدن دیمیتری توسط گماشته‌های شهردار (وادیم) مانند چند صحنه دیگر، رخداد را از پشت شیشه و بدون صدای صحنه تجربه می‌کنیم. اغلب اتفاق کلیدی در فضای خارج قاب و به شکل بی‌تاکید روی می‌دهد. در فصل مهم پیک‌نیک، صحنه اصلی خیانت خارج قاب دوربین اتفاق می‌افتد. فصلی که درست نقطه ثقل اثر است و شبیه یک داستان کوتاه، اول (جاده) ، وسط (تیراندازی) و آخر (خیانت) دارد. فصل تیراندازیِ مردانِ غرق در ودکا به طرز مرموزی به جنون پهلو می‌زند و البته از همه ملانکولیک‌تر پلیسی است که در جشن تولدش با یک کلاش‌نیکف به بطری‌ها شلیک می‌کند.

کنترل صحنه از طریق عاملِ فاصله دوربین تا سوژه عامل انجام می‌گیرد و کارگردان مرتب آن را تنظیم می‌کند. گاه نزدیک‌مان می‌کند و گاه دور. صحنه‌ی درخشان رفتن به محل پیدا شدن جسد در ماشین (کولیا و پاشا) از این نظر نمونه‌ای است. صحنه بدون دیالوگ است و در حالتی ناپایدار و پر دست‌انداز در باران شکل می‌گیرد. در چنین فضای اندوهگینی ناگهان از شیشه جلو ماشین لحظه‌ای خورشید از پشت کوه‌ها دیده می‌شود و تکه‌ای از خورشید سهم بیننده می‌شود (تصویر 3). این استراتژی اصلی قصه‌گوییِ زویاگینتسفی است: امتناع لجوجانه در نمایش احساسات در بخش عمده‌ی فیلم و ناگهان افشای لحظه‌ای آن. جایی بلاخره حسِ خوشِ دوست داشتن کسی بروز پیدا می‌کند: لیلیا همسر مغمومش را سر میز، موقع قهوه خوردن نوازش می‌کند.

تصویر 3

تصویر 3

***

سبک دوربین: افشای تدریجی

در لویاتان قصه‌گو نه تنها در تعریف ماجرا از افشای تدریجی بهره می‌برد (رابطه لیلیا و دیمیتری تا دیدن آن دو در هتل فاش نمی‌شود، شهردار با همه نهادهای قدرت در ارتباط است، …) بلکه الگوی بصری فیلم در نمایش موقعیت هم موازائیک‌وار است. در فصل پایانی، اسقف در حال وعظ است. مکان را نمی‌شناسیم. پسر‌بچه‌ای به سقف نگاه می‌کند (قرینه‌ی نمایی در کلیسای مخروبه). بعد پدر واسیلی را می‌بینیم (پیشتر در فصل «قصه‌ی ایوب» او را دیده‌ایم). سپس در نمایی که شهردار در پس‌زمینه فلو است، متوجه می‌شویم پسربچه، پسر اوست. برش به نمای نزدیکی از خانواده‌ی شهردار. کمی بعدتر، تازه وقتی از پله‌های کلیسا بیرون می‌آییم، می‌فهمیم تمام مدت درونِ خانه کولیا بوده‌ایم و در نهایت کلیسای تازه‌ساز جای خانه او را گرفته است (تصویر 4). براستی تمام مدت در دوزخی دکور شده سر کرده‌ایم.

تصویر 4

تصویر 4

***

کمپوزیسیون متوازن

فصل کلیسا در پایان فیلم با تصویری از اسقف در محراب، به یادمان می‌آورد که شخصیت‌های اصلی را اغلب در یک کمپوزیسیون متقارن در مرکز کادر دیده‌ایم. نماهای دونفره نیز متوازن هستند (در یکی از جذاب‌ترینِ آن‌ها، دیمیتری دست در گردن کولیا –مثل دو برادر- به او امید پیروزی در دادگاه می‌دهد). نماهای دادگاه نیز همگی از نظر کمپوزیسیون متقارنند. بسیار از نماهای تک نفره قرینه‌ای در بخش دیگری از روایت دارند: لیلیا را روی صخره‌ها از پشت سر و بعدتر کولیای مست را در نمایی مشابه می‌بینیم. پیرنگ ساختاری قرینه حول قلب فیلم یعنی فصل پیک‌نیک دارد و روایت به دو بخش مجزا تبدیل می‌شود: کشمکش سه راس مثلث کولیا-وکیل-شهردار در بخش اول تبدیل به کشاکش لیلیا-همسر-معشوقه در بخش دوم می‌شود. فصل اختتامیه نیز کاملن قرینه فصل افتتاحیه است و موسیقی فیلیپ گلاس این قرینگی را برجسته‌تر می‌کند.

نمای بلندی در فیلم هست که تا حد زیادی الگوی فراگیر میزانسنی فیلم را نشان می‌دهد. پس از مشاجره‌ی پیک‌نیک در خانه کولیا و در نامتعادل‌ترین وضعیت قصه بسر می‌بریم. آنجلا و شوهرش در نمای متقارنی مشغول آرام کردن کولیا هستند (تصویر 5). جای دوربین به شیوه عجیبی منظرِ کولیاست. آن‌ها متوجه می شوند که لیلیا برگشته است. سپس شوهر آنجلا می‌رود. الگوی سبکی، عدمِ توازن قاب را بر نمی‌تابد لذا بلافاصله لیلیا از عمق صحنه جلو می‌آید و جای مرد می‌نشیند و سنگینی سمت راست قاب را جبران می‌کند (تصویر 5). چند ثانیه بعد آنجلا آن‌جا را ترک می‌کند. دوربین بلافاصله به سمت چپ قاب پن می‌کند و لیلیا را در مرکز کادر قرار می‌دهد در حالی‌که همچنان از جایگاه کولیای صحنه را نظاره می‌کنیم (تصویر 5). موقعیت نمایشی به شکل متضادی با تعادل کمپوزیسیون در تضاد است و این هم‌جواری لحن و حسِ ناآشنایی را بوجود می‌آورد. بدین ترتیب وجه بصری، لذتِ استتیک را جایگزینِ اضطرابِ دراماتیک می‌کند: یک نقاش کلاسیک، یک درام‌پرداز شکسپیری را مهار می‌کند.

تصویر 5

تصویر 5

***

 دام‌گه حادثه

زویاگینتسف روایت لویاتان را مثل تبعید پیرامون خانه سامان داده است. از نظر تصویری نیز خانه عاملِ توازن قاب است (تصویر 6). از طرفی خانه و آدم‌ها اغلب در پس‌زمینه‌ای از طبیعت تصویر می‌شوند؛ طبیعتِ چیره بر سرنوشت‌شان، طبیعتِ افشاگر رازهایشان (سکانس پیک‌نیک). حتی در نماهای داخلی، پنجره‌های قدیِ خانه به شکلی است که حضور تهدیدگر طبیعت به رخ کشیده می‌شود.
تصویر 6

تصویر 6

طبیعت فیلم ِ لویاتان جلوه‌ای هولناک دارد. از تله‌ی این دریا، آسمان و صخره‌ها نمی‌شود گریخت. پیش‌تر این طبیعت مهارنشدنی آن نهنگ بزرگ را از پا در آورده و کشتی‌ها و قایق‌ها را به گل نشانده. در نمایی که برای آخرین بار لیلیا را می‌بینیم، کمپوزیسیون به گونه‌ای است که آن نهنگِ فریبا زن را به تله‌ی زیبایی خود می‌کشاند. لویاتان لزومن در نقد قدرت روسیه امروز و مناسبات کنونی کلیسا نیست. لویاتان می‌تواند قصه‌ی به هلاکت افکندن آدمی در دل دریاهای شمال باشد. زن را آن آبیِ آرام به درون خود می‌کشاند تا بعدتر جسدش را شبیه آن نهنگ تف کند. به یاد بیاوریم چطور در بازگشت جزیره پدر را از بچه‌ها گرفت و سپس در پایان به درون خود کشاند و چطور آن خانه‌ی تک افتاده‌ی روستایی بر آن تپه‌ در تبعید زن را بلعید و برادر مرد را به کشتن داد.

در پایانِ بازگشت دوربین از فراز درخت‌ها پایین می‌آمد. بچه‌ها با ماشین دور می‌شدند و دوربین جای خالی ‌آن‌ها را قاب می‌گرفت. در فصل نهایی لویاتان باز همان صخره‌ها و چشم‌اندازها را می‌بینیم. برف همه چیز را پوشانده، مرد در زندان است، خانه و زن دیگر نیستند و دیمیتری به مسکو برگشته. فصل اختتامیه و دیدن مکان‌هایی که دیگر آدم‌های قصه در آن نیستند ما را به یاد پایان کسوف آنتونیونی می‌اندازد و البته نمونه متاخر پایانِ پیش از طلوع لینک‌لیتر. آن جا هم سلین و جسی شهر را ترک کرده بودند و ما نماهایی ازخیابان‌ها و کوچه‌هایی را می‌دیدیم که آن‌ها شب و روزی را آن‌جا گذرانده بودند. بازگشت، تبعید و لویاتان سه‌گانه‌ی غیاب هستند.

نگاهی به کارنامه بازیگری واکین فینیکس

واکین فینیکس در فبلم‌های جیمز گری و پل توماس اندرسون

 

چاپ شده در مجله 24، شماره مهر ۱۳۹۳

10489850_282339508626011_493472433698736235_n

 

ورزای سیاه رنج

  • معرکه‌گیران

فصلی کلیدی و به یادماندنی در دو عاشق (جیمز گری) هست که لئونارد (واکین فینیکس) برای بدست آوردن دلِ محبوبش میشل (گوئینت پالترو) در یک سالن شلوغ شروع به رقصیدن می‌کند. وقتی همراه دختر وارد آن فضا می‌شود کسی به شکل حرفه‌ای در حال رقصیدن است. لئونارد که آماتور به نظر می‌رسد، می‌خواهد جلوی دختر خودی نشان دهد. شیوه اجرای رقص و نقش کلیدی این سکانس در فیلم، ذهن را بلافاصله به نیم قرن پیش‌تر می‌برد و نیویورکِ جیمز گری را وصل می‌کند به ونیزِ لوکینو ویسکونتی در شب‌های روشن. جایی که ماریو (مارچلو ماستریانی) برای عشقش ناتالیا در کافه‌ای شروع می‌کند به رقصیدن. اگر چه مدل رقص دو بازیگر متفاوت است اما چیزی در این سکانس هست که فینیکس را متصل می‌کند به سنتی از بازیگری و به بخشی از سینما که کاملن جدا از بدنه آشنای آن است. استراتژی هر دو بازیگر در چنین موقعیتی یک رویکرد دوگانه است. شیوه رقص‌شان اگر چه همراه با شور و وجدی افسارگسیخته است که محبوب‌شان را به وجد آورد اما آن شیک بودن، آن کامل بودن رقص ستاره‌ها را در اجرا ندارد و بیشتر به نوعی کرئوگرافی نامتعارف می‌ماند. و این وضعیت دوگانه جان‌مایه بازیگری فینیکس است. نوعی شیرین‌کاریِ کودکانه همراه با رهایی در اجرا. او ابتدا شبیه یک ربات ژست می‌گیرد و بعد سعی می‌کند رقص نفر قبلی را با در آوردن ادایش هجو کند. نکته کلیدی خودانگیختگی و اصالتی است که به لئونارد هویت ویژه می‌د‌هد و او از یک تیپ نابالغِ عام بدل به یک سوداییِ خاص می‌شود. فینیکس مانند ماستریانی نه بازیگر نقش‌های اسطوره‌ای ژان گابن/ هامفری بوگارتی است و نه در پیِ تجسم بازی‌ِ شبه‌مدلیِ شیک برد پیت/ دی‌کاپرویی است. او ادامه شیوه‌ای از بازیگری در سینماست که اغلب به جهان پس از اسطوره با تصویری از پیچیدگی و از هم پاشیدگی شخصیتی متعلق است.

  • فنر جمع شده

فینیکس در نوع واکنش در صحنه به یک فنر جمع شده می‌ماند. تقریبن در اکثر فیلم‌های مهمش یک فصل آزاد شدن این فنر اغلب به شکل زد و خورد فیزیکی وجود دارد که تا سرحد مرگ درگیر مجادله‌ای می‌شود؛ لحظه‌هایی ‌بداهه که اجرایش به معجزه می‌ماند. کارگردان‌های محبوبش (جیمز گری، توماس اندرسن) اغلب به او اجازه می‌دهند در پلان‌های طولانیِ بدون قطع به جان دور و وری‌هایش بیفتد. در استاد در فصل عکاسی، با مشتری به طرز عجیبی درگیر می‌شود و جایی ناخودآگاه روی کف فروشگاه سُر می‌خورد. شاید شاخص‌ترینِ آن‌ها زد و خوردش با لئو در The Yards است. ویلی (فینیکس)، لئو را در مخمصه انداخته و پلیس دنبال لئو است. او که مخفیانه برای دیدن مادرش به خانه بازگشته روی پله‌های خانه با ویلی گلاویز می‌شود. ویلی از روی پله‌ها به پایین پرت می‌شود. فینیکس دعوا رابه شکلی ناتورالیستی اجرا می‌کند و آن چنان روی کف سیمانی محوطه‌ی جلوی خانه به زمین می‌خورد که تجسم بازی در سکانس‌های زد و خورد را برای بازیگرها تغییر می‌دهد. این‌گونه است که صحنه های گلاویز شدنش کیفیتی منحصربفرد و باورپذیر پیدا می‌کند. انگار ترسی از آسیب دیدن ندارد و این خیره‌سری را تبدیل به ویژگی‌ کارکترهایش نیز می‌کند. فصل زندان در استاد نیز از این نظر نمونه‌ای است، او با دست‌هایی قفل شده چنان خود را به تخت می‌کوبد و چنان به خود آسیب می‌زند که خشونت جاری همزمان با تند شدن ریتم کلامی‌اش، صحنه را به شکل غریبی به یادماندنی می‌کند. از طرفی او از معدود بازیگرهای غیرِ جریان اصلی سینماست که ریتم صحنه‌های اکشن را خوب می‌شناسد. نوع واکنش‌هایش در سکانس تعقیب و گریز در شب متعلق به ماست (جیمز گری) کاملن هم‌جهت با ریتمِ اکشن صحنه است؛ فصل تعقیب و گریزی استثنایی با رنگ‌های آبی و خاکستری مرده که مخاطب، صحنه را از زاویه دید بابی (فینیکس) می‌بیند: سرهای سیاهی که از ماشین‌های کشیده بیرون می‌آیند و به هم شلیک می‌کنند، بارانی که همه چیز را به هم آمیخته، صدای آمبیانس پایین است و فضا به شکلی آشفته است که معلوم نیست چه کسی به چه‌ کس دیگر شلیک می‌کند.

  • عاشقانه‌ها

فیتیکس یک فنر جمع شده‌ی عاشقانه نیز هست. در غالب نقش‌هایش معشوقی دارد که به چنگ نمی‌آید و جایی از فیلم فصلی مفصل برایش تدارک دیده می‌شود تا اعترافی عاشقانه کند. در اواخر The Yards اریکا (نامزد ویلی) فهمیده که او چه بلایی سر پسرخاله‌اش (لئو)‌ آورده. برای همین مدتی است از او دوری می‌کند. وقتی ویلی روی پله‌ها عشقش را به او ابراز می کند و وقتی دختر وقعی به دوستت دارم‌هایش نمی‌گذارد، روی پله‌ها می‌بینیمش که مانند جنینی اندام‌هایش در هم فرو رفته. ویلی تسلیم نمی‌شود و سعی‌ می‌کند بالای پله‌ها باز برای تصاحب محبوب تلاش کند، افسوس که دیگر زمانی است که آن فنرِ دیگرِ جنون‌آمیزش آزاد شده و در آن کشاکش دختر از بالای پله‌ها پرت می‌شود. در دو عاشق به شیوه‌ای چرخشِ عاشقانه‌اش میان دو قطبِ ساندرا/ میشل را بروز می‌دهد که هیچ گسستگی میان دو ورِ ذهنی‌اش حس نمی‌کنیم. انگار لئونارد دو بخش از وجودش را جداگانه برای هر یک از آن‌دو گذاشته. وقتی با ساندرا است حواس‌پرت‌تر، ژولیده‌تر و رهاتر است، با حرکت‌های زیاد دست و نوعی راحت نبودن موقع نشستن و مهم‌تر از همه فرار از چشم در چشم شدن. در فصل پشت‌بام به گونه‌ای دردمندانه عشقش را به میشل ابراز می‌کند که دختر تصمیم می گیرد دست از سر معشوق قبلیش بر ‌دارد. وقتی آن‌جا لئونارد به وسوسه افسارگسیخته‌اش می‌رسد و وقتی برمی‌گردد از پنجره خانه به او زل می‌زند، دیگر آرام است و در سکوت خیره است به چشم‌های محبوب در آن‌سوی حیاط؛ گویی ورِ نابالغِ بی‌قرارش کنار رفته و طمانینه به زندگی‌اش بازگشته است.

two lovers

  • تکنیک

فینیکس علی‌رغم ایده‌های عمومی که برای نقش‌هایش در نظر می‌گیرد و مانند نخ تسبیح اشتراکاتی میان آن‌ها ایجاد می‌کند اما از آن بازیگرهایی است که سعی می‌کند خصوصیات فیزیکی متفاوتی هم به نقش‌هایش نسبت دهد که از هم فاصله بگیرند. لئوناردِ دو عاشق ربطی به بابی و ویلی شب متعلق به ماست و The Yards ندارد. فیزیک کمی چاق شده‌اش در دو عاشق همراه بانوعی یلگی و حالتی حواس‌پرت است. شیوه راه رفتنش در فیلم به منطق حرکتیِ اردک شبیه است. پاهایش را زیادی از روی زمین بلند می‌کند و جوری قدم برمی‌دارد که انگار مفاصل پاهایش لق هستند. خیلی جاها روی یک پایش تکیه می‌کند و پای دیگرش کمی روی هوا می‌ماند. این بازنمایی آویختگی و تشویش لئونارد است. در استاد لب‌هایش را جوری موقع صحبت تکان می‌دهد که سمت چپ آن‌ها بالاتر رود و دندان‌هایش معلوم ‌شود. این یک وری خندیدن‌اش به پوزخندی می‌ماند به این جهان، تشدید مسلکی نهیلیستی که فِرِدی در نگاه به پدیده‌ها دارد. ضمن این که با ایجاد این عدم تقارن در صورتش حس به‌هم‌ریختگی و تشویش‌اش زیادتر می‌شود. دیگر نمی‌شود دل به حالِ این موجود تکیده‌ی سقوط کرده نسوزاند. از این نظر سکانس مفصل صحبت با مرشد (فیلیپ سیمور هافمن) وقتی اولین بار می‌خواهد آزمایشش کند استثنایی است. فینیکس با یک اخم و بوجود آوردن چین در پیشانی و بین ابروها و با زاویه‌ای رو به بالای سر، اضطراب بی‌پایانش را به بیرون پرتاب می‌کند. نورپردازی صحنه به گونه‌ای است که گود افتادگی چشم‌هایش از او صورتکی ساخته با دو حفره‌ی سیاه. اعماقی ناشناخته که هر چه دامنه سوالات مرشد بیشتر می‌شود تیره‌تر می‌شود. فینیکس در طی این فصل اضطراب فِرِدی را به گونه‌ای بیرونی می‌کند (واکنشی آنی و بی دلیل به شکل زدنِ خود) که این فوران‌ها تبدیل به یکی از خصیصه‌های اصلی کارکتر می‌شود. او با دور شدن از مدل بازیِ کلاسیک روانشناختی و با رو آوردن به مجموعه‌ی متضاد میمیک‌ها، اکت‌ها، بیان جویده‌ی نصفه و نیمه و رفلکس‌های آنیِ پیچیده، از اشاره سرراست به هیولای درونش طفره می‌رود. در عین حال که لگد زدن لویاتانِ درونی‌اش را حس می‌کنیم اما فینیکس موفق می‌شود آن را تبدیل کند به مفهومی سخت و غیر قابل توضیح از دردها و رنج‌های زندگی.

  • لحظه‌های تنهایی

و کماکان به نظر می‌رسد بیادماندنی‌ترین فصل های بازیگری‌اش، درآوردنِ لحظه‌های خلوتِ بی‌اتفاق کارکترهاست: به وقتِ درست کردن آن معجون عجیب و غریب در استاد، تنها چیزی که انگار فِرِدی را به وجد می‌آورد، یا دل‌شوره‌اش در خلوت جلوی دیسکو‌تِکِ دو ‌عاشق که محبوب دیر کرده و او مشغول ور رفتن و کندن چیزی از دیوار است. و تاثیرگذارترین‌شان شاید در آن لحظه‌های تنهایی شبی است که میشل بعد رستوران همراه مرد به اُپرا رفته و او تنها و درهم شکسته به خانه برگشته و در خلوت به پنجره خاموشِ معشوق تا صبح چشم دوخته.

fhd008TLS_Elias_Koteas_001

  • زوال

در کارنامه بازیگری‌اش می‌شود دید که هر چه در این دو دهه جلوتر آمده تکیده‌تر و آسیب‌پذیرتر شده است و چشم‌انداز ادامه‌ی مسیر بازیگری‌اش با این حجم از رنج در اندام‌ها و خود ویرانگری ترسناک است. در فاصله آن ویلیِ جوان شیک و پیکی که دور و ور اِریکا (چارلیز ترون) می‌گشت تا فِردی کوئلِ استاد تجربه زوال را ما مخاطبانش هم از سر گذراندیم. استاد انتهای مسیری است که به نظر می‌رسید فینیکس همه این‌سالها شتاب زیادی برای رسیدن به آن دارد. تصویری نهیلیستی و تلخ از بازیگری که انگار دست به تطاول خود گشوده. وقتی در فصل آغاز استاد در نقش فِرِدی، کهنه‌سرباز جنگ دوم رو به ملوان‌های دیگر دست به کمر ایستاد و خمیدگی پشتش بیش از همیشه به چشم آمد، می‌شد حس کرد که به پایان نزدیک شده است. در تمام فیلم دست به پهلوهایش داشت و به طرز اغراق شده‌ای قوز کرد، گویی از درد بخود می‌پیچد. آستین‌ها و پاچه شلوارش را که بالا ‌زد تکیدگی‌اش برجسته‌تر ‌شد. چشم‌هایش گود افتاده بود و لاغری عین جذام وجودش را تحلیل برده بود. وقتی آسوده در کنار آن آدمک شنی روی ساحل خوابید، می‌شد حدس زد که برای روح ناآرامش تسلایی نیست و کار از کار گذشته است.

همسایه‌ی من توتورو | هایائو میازاکی

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره شهریور ۱۳۹۳

tortoro

همسایه‌ی من توتورو | هایائو میازاکی | ۱۹۸۸

ارواح بی‌آلایشِ جنگل

فصل درخشان انتظارِ دو خواهر (ساتسوکی و مِی) ‌در ایستگاه اتوبوس در همسایه‌ی من توتورو از نظر دور شدن از درامِ مخل و پرداختن به جان‌مایه اثر مثال‌زدنی است. این فصل به طرز عجیبی طولانی است و تلاشی برای رفتن سر اصل مطلب در آن دیده نمی‌شود. در واقع اصل مطلبی در کار نیست و ایده اصلی ایجاد همنواییِ بی‌کلام ساتسوکی با یکی از ارواح جنگل است. باران می‌آید و دخترها متوجه ‌شده‌اند در این هوای بارانی پدر چترش را با خود نبرده. آن‌ها تصمیم گرفته‌اند در ایستگاه اتوبوس منتظر پدر بمانند. وقتی مِی خسته می‌شود و خوابالوده روی پشت خواهرش می‌خوابد، ساتسوکی حس می‌کند موجود غول‌پیکری با چنگال‌های بزرگ نزدیکش شده و با برگی بر سر، ابلهانه به خیال نجات از باران، منتظر چیزی در ایستگاه ایستاده است. فصلی ساکن، خوددار در بروز احساسات شخصیت‌ها اما با حس و حالی سرخوشانه. ساتسوکی چترِ پدر را به توتورو می‌دهد. در نمایی از روبرو می‌بینیم که هر دو زیر چتر به روبرو خیره شده‌اند. هیچ اکت دیگری در صحنه نیست. باران همچنان می‌بارد و آن دو بدون هیچ کلامی به هم نزدیک شده‌اند، حس و حال عجیبی از دوستی دخترک با روحِ شوخِ جنگل. اما بازیگوشانه‌ترین بخش سکانس آن جایی است که توتورو از ریختن قطرات درشت آب از برگ‌ها روی چترش خوشش می‌آید و این را تبدیل به یک بازی جنون‌آمیز می‌کند. وقتی در پایان آن اتوبوسِ گربه‌ای عجیب و غریب در ایستگاه سر و کله‌اش پیدا می‌شود و توتورو سوارش می‌شود و می‌رود، حس می‌کنیم روایت (بخصوص تا قبل از فصل گم شدن مِی در راه بیمارستان) به شکل عجیبی از بسیاری از محصولات این‌چنینی فاصله گرفته و با دور شدن از یک محور دراماتیکِ مزاحم (که کل اثر را تحت‌الشعاع خود قرار دهد)، فضا را برای پرسه‌ و کندوکاو بچه‌ها در جهان دیگری باز می‌کند؛ خانه‌ی جدیدی با آن درخت غول‌آسا که محرکِ تخیلی افسار گسیخته برای آن‌ها از جهان پیرامون می‌شود.

و دنیای میازاکی بخاطر این تخیلِ رها شگفت‌انگیز است. وقتی برای اولین بار مِی در میان آن درخت غول‌آسا توتورو را خوابالوده پیدا می‌کند و وقتی آن بچه‌ی فسقلی روی شکم گِرد و قلمبه‌ی توتوروی عظیم‌الجثه مثل یک پروانه خوابش می‌برد، ما نیز جهان را به گونه‌ای دیگر تجربه کرده‌ایم، شبیه آن رقصِ شبانه‌ که بچه‌ها با آن سه موجود چتر به دست بلوط‌ها را از زیر خاک بیرون ‌کشیدند و به شکل آن پروازی که سوار بر آن شکم پف‌کرده، شبی در همسایگی ماه تا بلندترین شاخه‌ درخت رفتند.

گربه‌ی کوچکِ عجیب

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره آبان‌ ۱۳۹۲

The-Strange-Little-Cat-1

گربه‌ی کوچکِ عجیب | رامون زورشر | ۲۰۱۳

صبحِ اول

اگر صداهای همسایه (کِلِبر مِندونسا فیلو)‌ به اثری از لوکرسیا مارتل/ آریاگا می‌مانست، گربه‌ی کوچکِ عجیب، فیلم درخشان رامون زورشر، قصه‌ی ساده خانواده‌ای است در یک تعطیلی آخر هفته با طعمی مارتل/ ازویی که در اولین برخورد عدم تحرک دوربین در آن جلب نظر می‌کند. در نمایی فوق‌العاده در شروع فیلم دختربچه مشغول خوردن صبحانه است، مردی که سرش بیرون قاب است گربه به‌بغل وارد کادر می‌شود. سمت چپ قاب بخشی از بدن خواهر بزرگ‌تر است. در این آمد و شدِ آدم‌ها فقط بخشی از تن‌ها و اندام‌ها در کادر است. دوربینی یله که انگار کارکتری خردسال (از نظر ارتفاع از سطح زمین) دارد و خصلتی تنبل در دنبال کردن آدم‌ها. دوربین نه تیلت می‌کند، نه پَن، نه تحرکی دارد (جز در نمای خاطره‌ی دختر) و خبری از تصحیح کادر نیست. در عوض اشیا در قاب اهمیتی هم‌پای چهره‌ها دارند، اشیایی با رنگ‌های تند (بیش از هر چیز زرد و نارنجی) که مدام توجه‌مان را جلب می‌کنند. گاه مرکز توجه از اشیا به سمت آدم‌های خیره به آن‌ها تغییر می‌کند، به‌خصوص پسر نوجوان که با تانی و در سکوت همیشه خیره به محیط است. این درنگ و خاموشی کم‌کم تبدیل به نوعی مرموز بودن حال و هوا و اتمسفر فیلم می‌شود. فیلم پر از نماهایی است که آدم‌ها در آستانه در یا قابِ پنجره‌ای ایستاده‌اند و به بیرون خیره‌اند. گویی آدم‌های گربه‌ی … برای اولین بار است که به جهان می‌نگرند و این اولین صبحِ زندگی‌شان است. این مکاشفه در اکناف، ارتباط آدم‌ها با اشیا و حیوانات را در سطحی دیگر تعریف می‌کند. دختر بزرگ خانواده می‌گوید موقع پیاده‌روی و پوست کندن پرتقالی متوجه شده که پوست پرتقال‌ها فقط با ورِ داخلی سفید رنگشان روی زمین می‌افتاده‌‌اند. دختربچه بالای سر مادربزرگ‌ِ در خواب غرق در رازهای جهان‌ است. نوعی رمز و راز از اشیا به درون زندگی روزمره آدم‌های این خانواده وارد شده که آن‌ها خیلی ساده آن‌را پذیرفته‌اند مثل آن بطری که بی‌دلیل در قابلمه می‌چرخد. و سرانجام در پایان روز وقتی سر میز شام ناگهان بریدن سوسیس موجب پخش شدن آب به سر و روی مرد می‌شود و چوب پنبه‌ از بطری می‌پرد تا پس از برخورد به لامپ همه‌جا تاریک شود، احساس می‌کنیم تنش‌های پنهان روز میان آدم‌ها با هجوم اشیا به آدم‌ها بازنمایی می‌شود. و این‌گونه است که فیلم به آن کیسه‌ای شبیه می‌شود که از جلوی پنجره‌ی آشپزخانه هر روز بالا و پایین می‌رود؛ چیزی کوچک، آشنا و در عین حال عجیب که از برابرمان می‌گذرد و خب دقیقن سر در نمی‌آوریم که چیست.

 

در کمال خونسردی | ریچارد بروکس

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره شهریور 1393

tumblr_nt03lh3YV11r6ivyno1_1280

در کمال خونسردی | ریچارد بروکس | ۱۹۶۷

نفرِ سوم

یک دزدی ناکام در کانزاس سیتی، در قلب آمریکا منجر به یک جنایت هولناک توسط دو مرد جوان پِری و دیک می‌شود. در پیرنگ‌های جنایی طبیعی است که زاویه دید به طور نسبی به یکی از طرف‌ها (قاتلین، مقتولین، پلیس و دنبال‌کنندگان ماجرا) اختصاص پیدا ‌کند. اما در فیلم در کمال خونسردی پیرنگ به هر چهار گروه زاویه دید می‌دهد و اجازه می‌دهد مخاطب با طمانینه آن‌ها را همراهی کند. نتیجه نوعی توازنِ تماتیک میان مایه‌های مختلف فیلم است. از این نظر پیرنگ فرصت می‌یابد به جای دنبال کردن پرسش‌های تشدید شونده‌ی افقیِ «قاتل کیه؟» یا «قاتلین چگونه به دام می‌افتند؟» به انگیزه‌ها، علت‌ها و ریشه‌هایِ عمودی جنایت بپردازد و کم‌کم تبدیل شود به کندوکاوی در ذات پیچیده‌ی آدمی. پیرنگ گاه مثل فصل «جمع کردن شیشه‌های نوشابه»، بازیگوشانه از تمِ جنایی‌اش فاصله می‌گیرد و با حاشیه‌روی تلاش می‌کند به شخصیت‌ها نزدیک‌تر شود تا تنهایی، فقر و بی‌پناهی‌شان را تجربه کنیم. از طرفی پرداختن مفصل به خانواده مقتول در روز حادثه، ضرب و تاثیر قتل هولناک‌شان را چند برابر می‌کند و حکایت قتل یک خانواده‌ی تیپیک به قصه‌ی سلاخی چهار فردِ خاص بدل می‌شود. اما مهمترین شگرد روایی فیلم حذف صحنه قتل در روند خطی روایت و انتقال آن به پایان فیلم است. در یک‌سوم ابتدایی، پِری و دیک را تا جلوی خانه کلاتر (مقتول) دنبال می‌کنیم. این نما قطع می‌شود به فردا صبح که قتل‌ها انجام شده. از این به بعد همراه قاتلین گریختن و دزدی‌های بعدی‌‌شان را از سر می‌گذرانیم تا به خلوت‌شان نزدیک می‌شویم، با فلاشبک‌ها کودکی پرغصه‌ و خانواده‌های از هم گسیخته‌شان را ببینیم و از ناکامی آنها برای رسیدن به آرزوها حسرت بخوریم. حال وقتی در پایان، قتل‌ها را با جزئیات همراه دو مرد تجربه می‌کنیم دیگر سمپاتِ پِری و دیک شده‌ایم. آن خانه را با آدم‌ها، اشیا، راهروها و اتاق‌هایش می‌شناسیم و در حین قتل به جای تعقیبِ ماجرا بیشتر در مقام یک حاضر‌ِ فعال می‌خواهیم جلوی آن دو را بگیریم چرا که غایتِ کار را دیده‌ایم، سرنوشت تلخ و بن‌بستی که در انتظارشان است.

***

فرم بصری در کمال خونسردی با حذف رنگ و تکیه بر سایه‌روشن در دوره‌ای که کمتر فیلم‌ها را سیاه و سفید می‌گرفتند موفق به خلقِ ورطه‌ای تیره و تار از جهان پیرامون شخصیت‌ها می‌شود. کنراد هال مدیر فیلمبرداری فیلم هر فصل را با یک ایده بصری خاص اجرا کرده که اغلب همراه با حذف واقع‌گرایی، خالی کردن بخش زیادی از قاب عریض فیلم و افزودن جلوه‌های انتزاعی است. یکی از عجیب‌ترین نماها معرفی شخصیت دیک در شروع فیلم است (تصویر 1). در سمت چپ قاب سر دیک به شکل یک لکه‌ی نور با تفنگی در راست قاب متوازن می‌شود و دو سوی قاب از نظر معنایی به هم پیوند می‌خورند. غلظت سیاهی و سایه به قاب کیفیتی پیش‌گویانه داده؛ گویی دیک از سیاهی زاده می‌شود و به آن باز می‌گردد.

تصویر 1

تصویر 1

الگوی دیگر توازن قاب‌ها و اغلب حضور متقارن پِری و دیک در فصول اولیه (تا قبل از قتل‌ها) در قاب است (تصویر2) که با وقوع قتل بدل به عدم نامتوازن و گاهی نماهای تک نفره از آن‌ها می‌شود. فیلم پر از ایده‌های بصری عجیب و غریب است. یکی از مشهورترین آن‌ها در فصل ماقبل نهایی است، جایی که انعکاسِ باران از پنجره سلولِ پِری به شکل اشک‌ بر گونه‌هایش جلوه می‌کند.

تصویر 2

تصویر 2

حجم زیاد صحنه‌های ضد نور و سایه‌های تیز در قاب‌هایی با گوشه‌های خالی از طرفی به آدم‌ها جلوه‌ای هیولاوار می‌دهد (مثل تصویر 3، جایی که پلیس و خبرنگار در حال بررسی انگیزه‌های قاتلین هستند) و از سویی خلائی ظلمانی از جهان پیرامونی می‌سازد، مغاکی تیره و تار که قاتل و مقتول و پلیس و روزنامه‌نگار همه در جنایت و تباهی اسیرند. این ترجمه‌ی دیداری باوری است که آدم‌های قصه به دنیای دور و برشان دارند. استعاره‌ای از جمله‌ای که دیک می‌گوید، آن‌جا که بعد از دزدی یک بسته‌ی تیغِ صورت‌تراشی، در پاسخِ اعتراض پِری می‌گوید این‌جا دزدی و خیانت یک تفریح ملی است.

تصویر 3

تصویر 3

***

در کمال خونسردی فیلمِ جزئیات است و پس‌زمینه‌ی شخصیت‌ها و صحنه‌ها غنی است. قرار است هر تفنگی که در صحنه آویزان است از آن تیری شلیک شود. وقتی در شروع فیلم نمای نزدیکی از طرحِ کفِ کفش‌های پِری می‌بینیم، حدس می‌زنیم در فصل‌های بعد استفاده‌ی دراماتیکی خواهد داشت. اختصاص ویژگی‌های شخصیتی به پِری و دیک در روند فیلم به گونه‌ای است که بعدن بتوان انگیزه‌های قتل را به آن‌ها‌ نسبت داد، مثل مساله خیانت مادر پِری، مشکل پاهایش، شرکتش در جنگ کره و علاقه‌اش به یافتن گنج در مکزیک. بخش‌های فیلم معمولن با نمای نزدیکی از یک شیئ به مکان دیگری در قصه برش می‌خورند و ارتباط صحنه‌ها با فرمِ تداعی (از طریق اشیا) است؛ یک قراردادِ مونتاژیِ واضح که اجزای پیرنگ را به هم وصل می‌کند. پلیس رد کفشِ باقی مانده در خانه مقتول را کشف می‌کند. بلافاصله از این رد کفش‌ها دیزالو می‌شود به کفش‌های پِری در هتل. ‌بتدریج پیرنگ با این ایده بازیگوشانه برخورد می‌کند و گاه مخاطب را غافلگیر می‌کند، مثل وقتی که پِری از داخل ماشین چیزی به آب می‌اندازد و این نما قطع می‌شود به بالابرِ پلیس، جایی که مذبوحانه (در مکانی دیگر) به دنبال اسلحه‌ی قاتلین هستند. اما قراردادهای روایی و سبکی گاهی زیادی واضح و تاکیدها اغراق شده به نظر می‌رسند. در کمال خونسردی فیلمِ وضوح است. اگر شخصیت‌ها به چیزی فکر می‌کنند باید فیلم آن را به طور مشخص و بدون ابهام نشان دهد. علت‌ها باید بطور واضح معلول‌ها را توضیح دهند. در فصل‌های اولیه جایی پِری از دیدن چراغ‌های ماشینی که از روبرو می‌آید، منقلب می‌شود. بلافاصله نما به خاطره‌ی تصادف پِری و مشکل پایش برش می‌خورد. در سکانس دراماتیکی که در هتل در مکزیک می‌گذرد، پِری از دیدن دیک و زنی در اتاق، ماجراهای تلخِ مادر بی‌وفایش را در کودکی به یاد می‌آورد. نوعی وضوح و قطعیتِ خطیِ مشخص در فیلم هست که رو به نظر می‌رسد. اما در همین طی کردن لایه‌ی داستانی اتفاقی دیگر زیر پوستِ پیرنگ می‌افتد که پیچیده‌تر و غیر‌خطی است. پیرنگ با نوعی دیزالو بتدریج از وضوح به فلو می‌رسد. هرچقدر انگیزه دزدی از خانه‌ی کلاتِر قابل حدس و پیش‌بینی است اما کم‌کم به یافته‌های‌مان شک می‌کنیم، حس می‌کنیم رو دست خورده‌ایم و انگیزه قتل‌ها به این سادگی نیست. جایی در میانه فیلم وقتی پِری تظاهر به انجام قتلی در لاس‌وگاس می‌کند، در پاسخ به سوال دیک می‌گوید قتلِ طرف دلیل خاصی نداشته و دیک تاییدکنان می‌گوید این خودش بهترین دلیل است. روزنامه‌نگار فیلم برای پلیس از مقاله‌ای حرف می‌زند که نتایج جدیدِ آزمایش روی چهار جانی در همین حوالی منجر به ایده‌ی «قتل، بدون انگیزه مشخص» شده است. میل مفرط پِری به قتل در فصل دزدی از خانه کلاتِر، اگر چه با آن تداعی اسلحه کشیدن پدر بر او در کودکی‌، انگیزه‌ای مشخص می‌یابد اما قتل‌ها آن‌قدر فی‌البداهه اتفاق می‌افتند و آن‌قدر در تضاد با واکنش‌های پِری نسبت به اتفاقات در صحنه است (مثل جلوگیری از تجاوز دیک به دختر کلاتِر یا درد دلش با دختر درباره علاقه‌اش به موسیقی و نقاشی) که به نظر می‌رسد انگیزه‌اش به قتل هر چهار نفر قابل تقلیل به خاطره کودکی‌ نیست. آرام‌آرام در روند فیلم از قطعیت‌ِ یقینیِ علت‌ها به اموری کمتر قابل توضیح و چیزهایی کمتر مرئی می‌رسیم. و راز ماندگاریِ فیلم بعد از حدود نیم قرن تجربه‌ی همراهی با دو مردی است که روزنامه‌نگارِ فیلم از قول یک متخصص درباره‌شان می‌گوید هیچ‌کدام از آن دو مرد قادر به انجام قتل‌ها نبوده‌اند، آن دو در شبِ دزدی دارای شخصیتِ سومی شده‌اند و قتل را نفر سوم انجام داده است.

 

برف‌شکن | بونگ جون-هو

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره شهریور ۱۳۹۳

snowpiercer-1 

برف‌شکن (Snowpiercer) | بونگ جون-هو | ۲۰۱۳

ارابه‌‌ی مرگ

هفده سال از روزی که بشر تصمیم گرفته با تزریق گاز به لایه‌های جو جلوی گرم شدن زمین را بگیرد می‌گذرد اما این کار منجر به یخبندان کره زمین و از بین رفتن حیات شده است. در این میان کسی قطاری طراحی کرده که بدون نیاز به سوخت بیرونی محیط زمین را طی می‌کند تا مسافرینش از سرما جان سالم به در برند. ایده‌ای ناب برای یک فیلم علمی-تخیلی ژنریک برای کارگردان کره‌ای بونگ جون-هو تا بر اساس یک کمیک‌بوک فرانسوی، بلاک‌باستری بین‌المللی بسازد. در همان آغاز فصلِ «تبر به دست‌ها» وقتی یکی از مزدورهای ویلفورد یک ماهی بزرگ را رو به آدم‌های کرتیس با تبر از هم می‌شکافد تا برای شروع مبارزه خون ریخته شود با کیفیت متفاوتی از یک فیلمِ ‌ژانر روبرو می‌شویم. این فصل از نظر جلوه‌های گرافیکیِ نبرد تن به تن با پس‌زمینه‌ی متحرک (فضای بیرون قطار) و طراحی لکه‌های نوری (به خصوص در مبارزه‌ی «مشعل به دست‌ها») خلاقانه و بدیع است. اوج اکشن فیلم در فصل مبارزه تک‌تیرانداز‌ و کرتیس است وقتی آن‌ها در دو واگن جداگانه با فاصله زیاد ناگهان در یک پیچِ عجیب و غریب روبروی هم قرار می‌گیرند. از نظر کیفی می‌توان تک فصل‌های فوق‌العاده‌ی فیلم را شبیه همان دانه‌ی برفی دانست که از روزنه‌ی سوراخ شده پنجره با گلوله وارد فضای آشنای یک فیلم می‌شود و آشنایی‌زدایی به فصل‌هایی معدود و به بعضی سطوح فیلم منحصر می‌شود. به عبارتی فیلم قراردادهای آشنای ژانر را نمی‌شکند اما بازیگوشانه آن‌ها را کمی خم می‌کند.

ایده پناه بردن مسافران به قطار ویلفورد می‌تواند اشاره‌ای به حکایت کشتیِ نوح باشد که آدم‌ها از هر دسته سوار بر این هیولای نجات‌بخش شده‌اند. از طرفی ایده‌ی باز کردن درها توسط کرتیس و متخصص امنیتی گروه، فیلم را به بازی‌‌های کامپیوتری چند مرحله‌ای شبیه کرده. قهرمان قصه در مسیر پیش‌روی از ته به سر قطار هر مرحله‌ را که به سلامت طی می‌کند، اجازه می‌یابد وارد مرحله بعد شود. تنوع صحنه‌پردازی هر واگن و تضادِ شکل و شمایل هر کدام (گلخانه، سونا، کلاس درس و …) فرصتی است برای ایجاد تنوع بصری و بسط دادن بیشتر موقعیت‌های نمایشی. این حرکت منزل به منزل از انتها به ابتدای قطار، استعاره‌ی طیِ طریق قهرمان‌های قصه از دوزخ به برزخ و از آن‌جا به بهشت است. تمام فصول ‌ابتدایی با آن فضا‌های تیره و خفه‌ی درهم و ‌برهم به جهنمی ابدی می‌ماند اما کرتیس و آدم‌های دور و برش گام به گام مسیری را هموار می‌کنند تا پسرک سیاه‌پوست و دخترک نوجوان، آدم و حوای نجات‌یافته‌ی قصه، در مجاورت آن خرس قطبی پا بر بهشتی زمینی بگذارند.

 

کالواری | جان مایکل مک‌دونا

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره مرداد ۱۳۹۳

calvary ۲۰۱۴

کالواری (صلیب‌گاه) | جان مایکل مک‌دانا | ۲۰۱۴ 


شهرِ گناه

مردی در اتاقکِ اعترافِ کلیسا به پدر جیمز می‌گوید کشیشی پنج سال در کودکی به او تجاوز ‌کرده است. حال مرد تصمیم دارد پدر جیمز را یکشنبه آینده به تلافی به قتل رساند. اشراف‌زاده‌ای پدر را به عصرانه دعوت می‌کند و در مقابلش بر یک تابلوی نقاشی که دوست دارد ادرار می‌‌کند. جوانی وارد کلیسا می‌شود و به پدر می‌گوید خوی کشتن آدم‌ها را در وجودش احساس می‌کند و سیاهپوستِ شهر (در مقابل اعتراض پدر به کتک زدن زنی) اعتقاد دارد زن‌های سفیدپوست این حوالی داوطلبانه تمایل دارند کتک بخورند. کالواری ساخته‌ی جان مایکل مک‌دانا قصه‌ي کشیش پیرِ چنین شهرِ انباشته از گناه و بدکارگی است. او سعی می‌کند با دانایی و بخشش شهر‌ را از گناه باز دارد. کالواری بیش از هرچیز آثارِ برادر کارگردان (مارتین مک‌دانا)‌ را تداعی می‌کند. این‌جا هم تعدی به کودکان (نمایش‌نامه‌ی مرد بالشی) دست‌مایه اصلی است و شهری با آدم‌هایش محور قصه هستند (در بروژ). دنیای این دو برادر پر است از شخصیت‌هایی با سویه‌های متضادِ اغراق‌شده‌ که امری بغرنج در گذشته می‌آزاردشان، مایه‌ای «مک‌دانا»یی که در هوای شهر جاری است و آن‌ها را درگیر وضعیتی آخرآلزمانی کرده. در شیوه قصه‌گوییِ «مک‌دانا»یی موقعیت‌ها پر از کشمکش‌های اغراق شده‌ و انباشته از مایه‌های انجیلیِ آمرزش گناه و اعتراف است. کالواری از نظر فرم روایی (شبه اپیزودیک) نیز بی‌شباهت به هفت روان‌پریش و مرد بالشی نیست. پیرنگی شامل هفت روز انتظارِ پدر برای مرگ محتومش که در هر فصل رابطه‌اش را با یکی از اهالی دنبال می‌کنیم. در سکانس ماقبل سوختن کلیسا آدم‌ها در بارِ لینچ به دور هم جمع می‌شوند تا هم قرینه‌ای باشد برای سکانس اول (اجتماع در کلیسا) و آخر (مرور سرنوشت شخصیت‌ها) و هم پیرنگِ اپیزودیک فیلم شکلی دایره‌ای به خود گیرد. المان انسجام‌بخش دیگر همراهی پدر جیمز و دختر آسیب‌دیده‌اش است که مانند نسیمی رهایی‌بخش موقعیت‌ها را کمی تلطیف می‌کند.

اگر در فیلم در بروژ فضای قرون وسطاییِ شهر طعمی معنوی به موقعیت‌ها می‌داد در کالواری حضور خالق‌ِ برتر از طریق هلی‌شات‌های موزونِ پدر جیمز در دل طبیعت برجسته می‌شود. در نماهای باشکوه تیتراژ ابتدایی به تدریج دوربین ارتفاع بیشتری از سطح دریا می‌گیرد و چشم‌اندازها زیباییِ تهدیدآمیزی می‌یابند. در یکی از صحنه‌های ابتدایی پسربچه‌ای در ساحل مشغول نقاشی است. او دو سایه شبح‌وار در نقاشی‌اش از ساحل کشیده. وقتی پدر سوال می‌کند این‌ها کیستند پسر حدس می‌زند که از قصه‌های ارواح که تازگی ‌خوانده سرو کله‌شان پیدا شده. آن زمان ما نیز نمی‌دانیم که پسرک تقدیرِ شوم مسیح‌ِ شهر را در جوار آب با میزانسنی جلجتایی نقش می‌زند.

 

زندگی آبی استیو زیسو

zissou

زندگی آبی استیو زیسو| وس اندرسون | 2004

غم‌نامه استیو زیسو و پسر برومندش‌

وقتی در همان سکانس ابتدایی در جلسه مطبوعاتیِ نمایش فیلم دوربین ناگهان برای در قاب گرفتن یکی از حضار در طبقات بالاییِ سالن زوم عجیبی می‌کند، متوجه می‌شویم که با فیلمی غیرعادی و طناز روبروییم که بیش از هرچیز موقعیت‌هایش را با جلوه‌های اغراق شده نمایشی شکل می‌دهد. اگر چه زندگی آبی استیو زیسو قصه‌ی اقیانوس‌شناس مشهوری است که وقتی در یکی از ماموریت‌ها دوستش طعمه کوسه‌ می‌شود، تصمیم می‌گیرد برای انتقام به دریا بزند، اما پیرنگ فیلم با اضافه کردن چند خرده داستان‌ (رابطه پدر و پسر، خبرنگاری باردار و مساله‌ی پدرِ فرزند، …) مدام کار خود را سخت‌تر می‌کند. پیرنگ نیز مدام کارکتر‌های فرعی اضافه می‌کند، با ایجازی مثال‌زدنی به موقعیت داستانی‌اش پرو بال می‌دهد و صحنه‌ها را پر از شوخی‌های بی‌تاکید می‌کند. فیلم به عرصه‌ی تخیلِ افسارگسیخته‌ا‌ی شبیه است که بخش زیادی از جلوه‌های نمایشی‌اش با موقعیت‌هایی فانتزیک شکل می‌گیرد، از نظر بصری مدام تنوع ایجاد می‌کند (مثل مکالمه استیو با خبرنگار در بالون و بر فراز کشتی)، برای چشم‌نواز بودن قاب را از رنگ‌های اغراق شده لبریز می‌کند و با ایده فیلم‌برداری از همه مراحل ماموریت، خود را به یکی از مستندهای گروه استیو شبیه می‌سازد.

جایی در همان ابتدای فیلم پسربچه‌ای یک گونه‌ی کمیاب از اسب دریایی به استیو هدیه می‌دهد. فیلم به این موجود خیال‌انگیزِ استعاری شبیه است، پر از رنگ، زیبایی و ملاحت. وقتی در درگیری جلوی سالن نمایش کیسه‌ی حاوی اسب دریایی سوراخ می‌شود، استیو بلافاصله آن را در یک گیلاس کوچک می‌ریزد. فیلم نیز در نیمه از نظر ظرافت و تخیل دچار لکنت می‌شود (مثل سکانس دم‌دستی دزدهای دریایی) و تا مرز از دست رفتن پیش می‌رود. اما خوشبختانه لحن و ظرف عوض می‌کند، از گوهر خود مراقبت می‌کند، رابطه استیو و پسرش را عمق می‌دهد و به نتیجه می‌رساند. زندگی آبی … از این نظر غم‌نامه‌ای است درباره پدری ماجراجو، مصمم و البته متوسط الحال که پسرش را سال‌ها رها کرده و از پذیرشش سرباز زده. پدری که از پدر بودن متنفر بوده. استیو در طول ماموریتِ انتقام از کوسه به پسرش آرام آرام نزدیک می‌شود. وقتی در سقوط هلیکوپتر تنِ بی‌جان پسر را به ساحل می‌آورد می‌فهمیم بلاخره پدر بودن را پذیرفته. پسر می‌میرد و جسدش را به آب می‌دهند. چندی بعد پسر در قالب یک کوسه‌ی خوش خط و خال بر می‌گردد. چرخی به دور زیردریایی زردرنگ استیو می‌زند، نظرها را به جمال خود جلب می‌کند و دوباره به سمتِ آب‌های تاریک برمی‌گردد.