گزارش جشنواره کن – 2014

قطاری که پایان باز می‌برد …

چاپ  شده در مجله ۲۴، شماره تیر ۱۳۹۳

cannes palais 2014-1

 

«زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست». قولی است مشهور و لابد شامل حال آفتابِ کن هم می‌شود. تازگی و تفاوت اما از همان روز اول خود را در نظم عمومی، تنوع نمایش‌ِ همزمانِ فیلم‌ها و مهمتر از همه استاندارد پخش نشان می‌دهد. کیفیت چند فیلم اول برایم رضایت‌بخش نیست ولی واکنشِ مثبت ژورنالیست‌ها و ستاره‌های مجلات روزانه به طرز عجیبی افراطی به نظر می‌رسد. پایان هر روز به فیلم‌ها ستاره می‌دهم. واکنش دوستانم به گونه‌ای است که انگار حالم خوب نیست. به شوخی به دوستی می‌گویم نگران نباش، فکر کنم به «سندرومِ استاندال» دچار شده‌ام. برایش توضیح می‌دهم که نوعی اختلالِ مشاعر شامل گیجی و اضطراب است که اغلب گردشگران پس از مواجهه با آثار هنری زیبا به آن دچار می‌شوند.

***

سکانس اول خدای سفید ‌(کورنل موندروتسو) شروع خوبی برای فیلم دیدن در جشنواره کن است. دختر نوجوانی سوار بر دوچرخه از خیابان‌های شهر می‌گذرد. شهر ظاهرن خالی از سکنه است. از پلی می‌گذرد. ماشینی با درهای باز متوقف شده. به راهش ادامه می‌دهد. چراغ‌های راهنمایی قرمز و زردند. تعداد زیادی سگ ناگهان به دنبالش می‌افتند. سکانسی فوق‌العاده از نظر فضاسازی که آغاز والس با بشیر را به یاد می‌آورد. فیلم اما در ادامه ظرافتش را از دست می‌دهد، گاهی به پرندگانِ هیچکاک پهلو می‌زند، گاه به دام سانتیمالیزیم می‌افتد و از نیمه به بعد دیگر از تخیل افسارگسیخته‌اش خبری نیست.

***

در صف فیلمی برای ورود به سالن نمایش هستیم. تشنه‌ام. دقایقی از دوستانم جدا می‌شوم تا نوشیدنی پیدا کنم. راهروها و ارتباط سالن‌ها با هم را هنوز خوب بلد نیستم. عجله دارم و سعی می‌کنم راه جدیدی پیدا کنم. یکی از انتظاماتِ کاخ با اشاره‌ی دست مسیرِ فرشِ آبی‌رنگی را به من نشان می‌دهد. عده‌ای در آمد و شدند. انگار نگرانند. به راهم ادامه می‌دهم. پشت سرم هیاهو است. از پیچی می‌گذرم، ناگهان تعداد زیادی عکاس و خبرنگار جلویم ظاهر می‌شوند و چند نفر عکس می‌گیرند. هیاهوی پشت سرم بیشتر می‌شود. متوجه می‌شوم عوامل فیلم نقشه‌های ستاره‌های سینما پشت سرم هستند و این مسیر رفتن به جلسه مطبوعاتی فیلم (دیوید کراننبرگ، جولیان مور، …) است. سعی می‌کنم از فرش آبی‌رنگ منحرف شوم اما امکانش نیست چرا که دو طرف با نرده‌هایی محصور شده‌. راهی پیدا می‌کنم اما راهنما فکر می‌کند از عوامل فیلمم و اصرار دارد که مسیر را ادامه دهم …

***

cannes2014

در یک جاده خلوت بیرون شهر، راننده‌ی شرور یک سواری به اتوموبیل آئودی پشت سرش راه نمی‌دهد. آئودی بلاخره سواری را رد می‌کند و سرنشین‌اش اشاره‌ی بی‌ادبانه به راننده مزاحم می‌کند. کمی بعد آئودی پنچر می‌کند و مجبور به توقف می‌شود. در حین تعویض تایر ماشین، سواری مزاحم از راه می‌رسد. محل ساکت و دنج است و این آغاز یک درگیریِ دیوانه‌وار با اجرایی بدیع است (در صحنه‌ای مرد شرور تلاش می‌کند سرنشین آئودی را با کمربندِ ایمنی صندلیِ کنار راننده از یک ماشین آویزان از پل دار بزند). حکایت‌های وحشی (دیمیان زیفرون) برایم شگفتی اول جشنواره است. فیلمی با شش اپیزود مجزا که بر لبه خشونت و طنز حرکت می‌کند و از همه جنون‌آمیزتر اپیزودِ آنارشیک عروسی است. عروسی‌ای‌ جنون‌آمیز که از نظر شیوه پرداخت و توجه بیمارگونه به اجزای صحنه ‌می‌تواند تا مدت‌ها به عنوان «عروسی در سینما» به یاد آورده شود.

***

در رستورانی بیرون کاخ جشنواره با دوستم ناهار خورده‌ایم. برای رفتن آماده‌ هستیم که کسی نزدیک می‌شود. به ما لبخند می‌زند و به فارسی می‌گوید: «خوب هستید؟». لبخند می‌زنیم و می‌گوییم: «ممنون». ادامه می‌دهد: «خوشحال شدم دیدمتان. من نوزده-هفده هستم.» به نظرم می‌رسد خوب نشنیده‌ام. دوستم هم مثل من هاج و واج مانده. بلافاصله ما را ترک می‌کند و می‌رود. کمی مکث می‌کنم و به دوستم می‌گویم: «منم یازده-پانزده هستم. می‌دونستی؟». می‌شود شوخی روزهای جشنواره‌مان.

***

حاوحا (لیساندرو آلونسو) با یک سکانس عجیب‌ و غریب از نظر فضاسازی آغاز می‌شود. سال 1882 است و کاپیتان گونار دینسنِ دانمارکی به همراه دخترش برای انجام عملیات مهندسی برای ارتش آرژانتین به ساحل پاتاگونیا آمده‌اند. ساحلی خزه بسته‌، پر رمز و راز با صخره‌هایی پر از خلل و فرج که هنگام گفتگوی شخصیت‌ها از میان‌شان شیرهای دریایی بیرون می‌آیند. جغرافیا، نوع رابطه آدم‌ها با مکان و چینش نامتعارف آدم‌ها در قابِ مربع منجر به ایجاد نوعی کیفیت ِغیرتوصیفیِ استثنایی می‌شود. چندی بعد دخترِ کاپیتان با یکی از سربازها فرارمی‌کند و کاپیتان سفری را برای یافتنش آغاز می‌کند. فصل‌های سفر پاره‌پاره و اغلب غیردراماتیک است و سینمای آلبرت سرا و به خصوص آواز پرندگان را به یاد می‌آورد؛ سینمایی شبه‌بدوی، واکنشی (به شیوه‌های آشنای روایی) با آشنایی‌زدایی در سطوح مختلف (بی‌اعتنا به زمان‌بندی «معمول»ِ صحنه و فاقد حالت «متعارف»ِ بازیگران). تماشای حاوحا ممکن است ابتدا حالتی تدافعی ایجاد ‌کند ولی سرانجام مخاطبِ صبور را جایی مقهور خواهد کرد. ایده فرمی حاوحا را می‌توان این‌گونه توضیح داد: زمانی دراز به حاشیه و بزنگاهی به تاثیر عاطفی. کاپیتان اواخر سفر به کمک یک سگ مسیر طولانی فتحِ قله‌ای را پشت سر می‌گذارد و شب تنها بر قله می‌خوابد. آسمان پر از ستاره و تابان است. موسیقی آغاز می‌شود. مهی آرام قاب را پر می‌کند تا صحنه با کیفیتی هیپنوتیزم‌گونه مخاطب را تسخیر کند.

***

از روزی که فیلم‌های بخش مسابقه اعلام می‌شود منتظر دیدن خواب زمستانی هستم. از قصبه تا روزی روزگاری در آناتولی دنیای پر از شگفتی نوری بیلگه جیلان را دنبال کرده‌ام. خواب زمستانی حکایت بازیگر بازنشسته و صاحب هتلی به نام اتللو در دلِ کوه‌های آناتولی است. در فصل اول مرد (آیدین) از میان کوه‌ها به هتل باز می‌گردد. کسی در لابی از او درباره امکان اسب‌سواریِ مسافرین می‌پرسد. مدتی بعد در اتاقش تنها می‌شود. دوربین از پشت به او نزدیک می‌شود و سیاهی سر همه قاب را می‌گیرد. تیتراژ می‌آید. سکانس فوق‌العاده‌ای است برای شروع؛ عبور از دروازه زندگی عادی و ورود به دنیای ذهنی مردی در انزوا. خرده داستان‌ اول مربوط به دردسری است که یکی از مستاجران برای آیدین بوجود آورده. در فصلی تکان دهنده پسر مستاجر به اصرار عمویش باید دست آیدین را به عنوان عذرخواهی جلوی همه ببوسد. پسر غش می‌کند و نما برش می‌خورد به حرکت اسب‌های بی‌قرار. اما کانون اصلی درام رابطه‌ی مرد با زن جوانش نهال است. در فصل‌های جداگانه شخصیت‌ها با یکدیگر حرف می‌زنند اما پیشروی گام به‌گامِ عمودی شناخت عمیق‌تر آن‌ها اتفاق نمی‌افتد. مشکل مرد با نهال آن‌قدرها پیچیده نیست و کمتر چیزی برای کشف، برای رازِ آدم‌ها باقی می‌ماند. خرده داستان مستاجر زیادی گسترش پیدا می‌کند، آزاد کردنِ اسب بیش از حد بیان‌گراست و فصل رفتن زن به خانه مستاجر انسجامِ ایده‌ی رواییِ سوم شخص محدود به آیدین را مختل می‌کند. مهمتر از همه رفتن و بازگشتِ آیدین در پایان خلق الساعه است و ‌نگاه‌های پایانی از مردِ در برف و نهالِ پشت پنجره (با آن نریشنِ رو) از جنس فیلم نیست. آن‌چه می‌ماند فیلمی متوسط است از کارگردانی بزرگ.

Winter%20sleep_0

***

در سالن سوئَسانتیم (شصت‌سالگی) که بیرون کاخ فستیوال قرار گرفته، موقع تماشای فیلم‌ها، به خصوص روزهایی که باد شدید می‌وزد، صدای برخورد باد با سازه را می‌شنویم. دوستم که صدای غرولندم را می‌شنود می‌گوید: «فکر کن در قطار نشسته‌ای و داری فیلم می‌بینی». تعبیر شاعرانه‌ای است. می‌پذیرم و فیلم دیدن در باد را در روزهای جشنواره ادامه می‌دهم.

***

فیلم درخشان فورس‌ماژور (روبن استلاند) قصه یک خانواده‌ی سوئدی است که برای تعطیلات به ارتفاعات آلپ رفته‌اند. یکی از روزها هنگامی که در تراس رستورانی نشسته‌اند، بهمنِ کنترل شده‌ای به سمت‌شان می‌آید. شوهر می‌ترسد و بدون کمک به بچه‌ها و همسرش از مهلکه فرار می‌کند. کمی بعد معلوم می‌شود شرایط عادی بوده است. زن اما فرار مرد را دیده و این آغازی است برای شناخت بهترِ مرد. از طرفی فیلم پر است از بازیگوشی‌های تاتی‌وار به کمک موسیقی (مثل پاساژهای شبانه‌) که کشمکش تشدید شونده میان زن و مرد را تعدیل می‌کند. پیرنگ فیلم با گریز از مرکزِ تنش به صورت موقت (با وارد کردن زوجی دیگر به قصه)، حرکتی آونگی میان کانون درام و حاشیه انجام می‌دهد. فیلم ایده‌اش را به زوج دیگر بسط می‌دهد و با یک سکانس پایانی بی‌نظیر از اتوبوسی با راننده‌ا‌ی ناشی که آن‌ها را از ارتفاعات بر می‌گرداند به پایان می‌رسد.

***

اولین نمایش فیلم‌های بخش مسابقه سانس‌های شب است. فردا صبح هم می‌شود فیلم‌ها را دوباره دید. هتل محل اقامتم از کاخ جشنواره دور است. اگر بخواهم آخرین قطار شب را بگیرم، مجبورم چند دقیقه پایانی‌ فیلم‌ها را نبینم. بنابراین منطقی این است که قید سانس آخر شب را بزنم و صبح‌ها فیلم‌ ببینم. اما نمی‌توانم در مقابل اکران اول فیلم‌ها مقاومت کنم. بنابراین گاهی شب شروع به دیدن فیلم می‌کنم و چند دقیقه مانده به آخرین قطار شب دردمندانه از سالن بیرون می‌زنم و فردا صبح زود فیلم را دوباره می‌بینم. این‌گونه می‌شود که شبی چهار پنج ساعت بیشتر نمی‌خوابم. فیلم‌ها را شب با پایانِ باز می‌بینم. در قطار و قبلِ خواب به شیوه پایان‌بندی‌اش فکر می‌کنم و فردا صبح فیلم را کامل می‌بینم. در این کابوسِ رسیدنِ سر وقت به شروعِ نمایش فیلم‌ها، شبی خواب می‌بینم روی فرش آبی می‌دوم، بیرون هیاهوست و من هاج و واج مدام می‌گویم من یازه-پانزده هستم، من یازده-پانزده هستم.

***

کیفیت خیلی از فیلم‌ها رضایت‌بخش نیست. بعضی مضحکه‌هایی سینماتوگرافیک هستند که به شکل اغراق شده‌ای هواخواه دارند. می‌گذارم به حساب همان شوخیِ سندرومِ استاندال. با این‌حال پلان‌هایی ناب از کلیت‌هایی آشفته برایم به یادگار می‌ماند، نماهایی منفرد که ردی از جادو بر پرده باقی می‌گذارند. سکانسِ ملانکولیک جایزه دادن در فیلم عجایب (آلیس رورواخر) که با فضاسازی استثنایی‌اش و لحن عوض کردن ناگهانی در روند پیرنگ همه را بهت زده می‌کند. همین‌طور ایده خلاقانه‌ی سکانس پایانی فیلم که مرز خیال و واقعیت را به شیوه حرفه: خبرنگار آنتونیونی به هم می‌ریزد و خانواده را در جلوی خانه در یک پلان سکانس غیب می‌کند. فصل فوق‌العاده شروعِ اتاق آبی (ماتیو آمالریک) در هتل رویکرد رمان‌نویی‌ها در سینما (تاکید بر جزئیات، کلوزآپِ اندام‌ها، نریشن) را به یاد می‌آورد و ‌آن پنجره‌، هتلِ مدراتو کانتابیله‌ی دوراس را تداعی می‌کند. و سوپر پلان جشنواره لحظه‌ی انرژتیکِ باز کردن قاب مستطیلیِ ایستاده‌ی شبه‌آیفونی فیلم مامی (اگزویه دولان) است که همه را در سالن مسحور خود می‌کند. بیش از همه سکانس پایانی فیلم The Homesman (تامی لی جونز) به یادم می‌ماند. پیرمرد ماموریت ناتمامِ زن را کامل کرده. در شهر چرخی می‌زند و‌ سفارش قبری برای مزار زن می‌دهد. شب هنگام قصد بازگشت می‌کند تا سنگ قبر را برگرداند به آن‌جا که زن خود را خلاص کرده. سوار کرجی می‌شود تا از یک سوی رود به سمت دیگر برود. گروهی موسیقی می‌نوازند. پیرمرد مست است و با آن‌ها می‌رقصد. کسی در آن تاریکی لگدی به سنگ قبر می‌زند و به آب می‌اندازدش. کرجی به راهش ادامه می‌دهد.

***

Leviathan-First

لویاتان (آندری زویاگینتسف) مانند خواب زمستانی برشی از زندگی مردی است که می‌خواهد زندگی‌ با زن جوانش را حفظ کند و در تقلاست تا خانه‌‌ای که با دست‌های خود ساخته از دست شهردارِ فاسد شهر نجات دهد. او نمونه‌ای است از یک روسِ لعنت شده که در منجلابی که همه‌جا را گرفته مسیح‌وار سالم می‌ماند. فیلمی به دور از تورمِ کلامی، با خست در نمایشِ احساسات و به شکل پارادوکسیال از نظر حسی تکان‌دهنده. صحنه‌ها آغشته به حس‌های بکر آدم‌هاست و پروژه نزدیک شدن به ژرفای روح شخصیت‌ها منطبق بر پروسه‌ی فصل‌های باطمانینه دو یا چند نفره است. زویاگینتسف متورانسنِ سینمای امروز است و چینش آدم‌ها در قاب‌های عریض فیلم‌هایش هویت مستقل خود را دارد. وقتی زن، مرد را ترک می‌کند و بالای صخره‌ها می‌ایستد و خودش را در هیات آن نهنگِ تنهایِ دریای شمال می‌بیند، می‌دانیم کار از کار گذشته است؛ نمونه‌ای درخشان از تجسمِ یک «وضعیت غایی» برای زنی مصمم که گویی متعلق به سیاره‌ی دیگری است. در نمای بلندی که شاید نمونه کمتری در تاریخ سینما داشته باشد خانه‌ی مرد جلوی چشم‌مان با حرکت‌های افقی و ضربه‌های مهلک بیل‌های مکانیکی ویران می‌شود و هست و نیستش بر باد می‌رود. کمی بعد تیتراژ می‌آید و موسیقی آغاز می‌شود. در تاریکیِ سالن، موبایل‌ها از کیف‌ و جیب‌ها بیرون می‌آید. انگشت‌های شست با موسیقی تیتراژ روی صفحه نمایش گوشی‌ها می‌رقصد. روشنی ِبی‌شمار صفحه‌های نمایش در تاریکی سالن شبیه آسمانی است که کاپیتان گانار فیلمِ حاوحا شبی پس از جان کندن بسیار بر قله دیده بود. ما هم مثل کاپیتان پاداش‌مان، تک ستاره‌های درخشانی بود که در این چند روز عایدمان شد؛ پرده سپیدِ آسمانی که انگار به سوی زمین‌ خم شده بود.

 

زن بی‌سر و سینمای لوکرسیا مارتل

ایده‌هایی درباره میزانسن و کمپوزیسیون در زن بی‌سر

 

چاپ شده در فصل‌نامه فیلمخانه، شماره بهار 1393

The-Headless-Woman

زن بی سر | لوکرسیا مارتل | 2008


خلوت‌ِ یک ازدحام

تجربه‌ی تماشای فیلم‌های لوکرسیا مارتل، در دهه اول هزاره‌ی جدید در قیاس با سینمای معاصرش شگفت‌انگیز و پر رمز و راز می‌نماید. مرداب (2001)، دختر مقدس (2004) و زن بی سر (2008) پر است از موقعیت‌هایی غریب و درگیرکننده‌: کشفِ دنیای بزرگ‌سال‌ها (آملیایِ دختر مقدس، ایزابل و مامی در مرداب)، تجربه‌ی ذهنی زن‌های میان‌سالِ در بحران (هلنایِ دختر مقدس، مچایِ مرداب)، تماس با جهانِ اسرارآمیزِ روزمره (بیم‌ِ آلودگی استخر با لاک‌پشت‌ها در زن بی ‌سر، گاو برجا مانده در مرداب) و پر است از شوهرانِ مهربانِ بی‌دست و پایِ سرد، معشوقه‌های مستاصل در جهانی ناآشنا، پاره پاره و پر از حذف و پیچیدگی.

***

در زن بی سر زنی (ورونیکا) تصور می‌کند که کسی را در حینِ رانندگی زیر گرفته. ابتدا آن را از اطرافیان پنهان می‌کند اما مدتی بعد موضوع را به شوهرش می‌گوید. بعدتر به دنبال کشف ماجرا می‌رود و می‌فهمد جسد پسری نوجوان در همان حوالی پیدا شده. وقتی متصدی هتل به او می‌گوید در شب مورد نظر اتاق 818 (جایی که پس از تصادف به آن‌جا رفته) خالی بوده، به نظر می‌رسد کل ماجرا برایش کابوسی بیش نبوده. در پایان وقتی زن جذبِ شادیِ موقتِ روزمره‌ی ازدحامِ اطرافیان می‌شود، نمی‌دانیم تروما را در خلوتش پشت سر گذاشته یا فقط موقتا بحران را فراموش کرده است. زن بی سر آگراندیسمانِ روزگار جدید است.

***

ایده قاب در قاب با پنجره‌‌ی اتاق‌ها، قابِ آینه و گاه پنجره‌ ماشین‌ها الگوی‌ِ بصری جذاب و خلاقانه فیلم است. از این نظر پیچیده‌ترین کمپوزیسیون جایی است که زن بعد از اقامت شبی در هتل به خانه بازمی‌گردد. شوهر که ظاهرن از شکار برگشته از سمت چپ کادر وارد خانه می‌شود (تصویر 1). آشپزخانه از طریقِ بازتاب در آینه سمت راستِ کادر دیده می شود. مرد از سمتِ چپ از کادر خارج می‌شود و بدون قطع نما وارد قسمت راست می‌شود (تصویر2). همزمان (تصویر 3) در نقطه طلایی کادر (سمت راست و بالا) پاهای زن از طریق بازتاب در آینه وارد کادر می‌شود (سمت چپ و بالای کادر نیز پای زن بصورت محو دیده می‌شود). کمی بعد زن از چپ وارد قاب می‌شود (تصویر 4) و به سمت چپِ کادر (آشپزخانه) خیره می‌شود (تصویر 5). مرد متوجه زن می‌شود و بدون قطع شدن نما به سمتش می‌رود. زن از دستش فرار می‌کند (تصویر 6)، از چپ خارج و کمی بعد مرد از چپ وارد کادر می شود (تصویر 7).

1تصویر 1

2

تصویر 2

3

تصویر 3

4

تصویر 4

5

تصویر 5

6

تصویر 6

7

تصویر 7

همانطور که در تصاویر دیده می‌شود، ایده اصلی ایجادِ کادرهای موضعی در قاب عریض (2.35:1) برای داشتن چند ناحیه مستطیلی مجزا است که با خط‌های عمودیِ دیوارها و افقیِ پلکان از هم جدا شده‌اند. این قاب در قابِ پیچیده‌ي آینه‌ای، حرکت‌های افقی کارکترها در قاب را معکوس می‌کند و به صحنه کیفیتی غیرطبیعی می‌دهد. داشتن نواحی مجزا در قاب همچنین اجازه می‌دهد چند اکتِ همزمان در هر یک از نماها ایجاد شود که برای جلب توجه بیننده رقابت می‌کنند. در نمای مورد نظر سهم مرد و زن در قاب، نواحیِ مجزا است، یکی در سمت راست و در آینه و دیگری به شکل مستقیم در چپ، گونه‌ای برجسته‌تر کردن دوریِ عاطفی آن دو.

ورونیکا تا دو سوم فیلم در هذیانِ کابوس زیر گرفتنِ کسی است. اما از جایی به بعد به نظر می‌رسد تلاش می کند به زندگی برگردد (رنگ موهایش را عوض می‌کند). جای ورونیکا در قاب بعد این تصمیم جابه‌جا می‌شود: زن به تدریج از راست (در فصل‌های ابتدایی و میانه) به سمت چپ کادر (در فصل‌های پایانی) نقل مکان می‌کند. از طرفی خیلی از قاب‌ها پس‌زمینه‌ای محو اما مهم از نظر داستانی دارند: در سکانس استخر، ژوزفینا در پیش‌زمینه در حال صحبت با ورونیکا است (درباره دختری جوان که به تازگی آن‌جا مشغول به کار شده) و همزمان مارکوس و خوآن (شوهر و معشوقه ورونیکا) در حال تماس تلفنی با کسی (ظاهرن در مورد تصادف‌) هستند. صحنه‌ها به همین شکل اغلب با دو (یا چند) ‌کنش همزمان در پیش‌زمینه و پس‌زمینه مواجهند، کنش‌هایی که عموما به یک اندازه درگیر‌کننده‌اند و منجر به جابه‌جایی تمرکز بیننده بینِ پس‌زمینه‌ی فلو و پیش‌زمینه می‌گردند. در خیلی از موارد همزمان باند صدا نیز سازِ جدایِ خود را مستقل از هر دو سطح تصویر می‌زند، باند صدایی که لزوما توصیف کننده‌ی پیش‌زمینه نیست و گاه حاوی اطلاعات داستانی مهم به شکلی بی‌تاکید است (برای مثال فصلی که ورونیکا برای آخرین بار به گل‌فروشی سر می‌زند). تجربه‌ی فیلم‌های مارتل انرژی زیادی از بیننده می‌گیرد و انباشتگیِ صحنه‌ها از اکت‌هایِ متنوع، چالشی است که اغلب با تماشای چند باره مرتفع می‌گردد. برای مثال بعد تصادف تازه می‌فهمیم چقدر آن نماهای کوتاه گذرای دست زدن پسربچه‌ی داخل ماشین به شیشه پنجره مهم بوده، چرا که اثرِ دست روی شیشه ماشینِ ورونیکا (درست بعد تصادف) می‌تواند جای دستِ پسر (احتمالا) مضروب نباشد.

***

در کمتر شکلی از سینمای داستانی، فیلمساز چنین در پیِ تجربه‌ی لحظه‌های فرّار روزمره‌ی بیننده است، موقعیت‌هایی نه برای ادامه دادن «ماجرا» بلکه لختی فاصله برای ادراک «لحظه»‌ای که می‌گذرد. در دختر مقدس آملیا چشمش را بسته و چیزی را که به نظرش می‌رسد برای دوستش توصیف می‌کند تا او نقاشی‌ ‌کند. در پس‌زمینه‌ی محوِ صحنه کارکنان هتل مشغول اتو کردن حوله‌ها و ملافه‌ها هستند و صدایشان به گوش می‌رسد. نور بیرون صورت آملیا را پوشانده و حسی از رخوت فضا را آکنده. در زن بی ‌سر در یک سکانس مفصل ژوزفین و ورونیکا روی تخت عمه لالا مشغول تماشای فیلم عروسی ورونیکا هستند. عمه درباره زیبایی ورونیکا چیزی می‌گوید و او مرتب لبخند می‌زند. حسِ خویشاوندی دلپذیری میان‌شان موج می‌زند. شاید بتوان مارتل را امپرسیونیستی‌ترین فیلم‌ساز در تجسم دادن به جهانِ حس‌های بیان نشدنی در لحظه‌های تصادفی دانست و لمسِ فضا در آثارش از طریق پرداختِ پر جزئیات صحنه، پس‌زمینه غنیِ آدم‌ها و اشیا و بازنمایی فضای زنده خارجِ قاب از طریق باند صدا و از همه مهمتر اهمیت موقعیت‌های حاشیه‌ایِ غیر داستانی است.

***

در زن بی سر هر فصل به گونه‌ای آغاز می‌شود که مشخص نیست از نظر جغرافیایی در کجا اتفاق می‌افتد. آن‌ها بدون نمای معرفند و بیننده مدام در تکاپویِ تشخیص مکان‌هاست. هر مکانِ تازه در هر فصل جدید حسی از ناامنی بوجود می‌آورد چرا که بیننده با آن محل آشنا نیست و این تجسم احوالات ذهنی ورونیکایِ مضطرب نیز هست. وقتی شبِ تصادف به هتل می‌رود ابتدا نمی‌دانیم نسبتش با آن‌جا چیست. برش به او در تخت خوابِ هتل در روز. برش به ورود خدمتکار که برای نظافت وارد اتاق شده. ورونیکا در تخت است و حالا شب شده. ظاهرن یک روز گذشته. گنگیِ فضا در تناسب با ورونیکای آشفته‌یِ درگیرِ بحران است. اگرچه هذیانی بودن فضا‌ها بازنمایِ ذهنی زن به نظر می‌رسند، اما در کلیت پیرنگ آن‌ها نقشی انسجام‌بخش دارند: مکان‌ها به شکل قرینه حول سکانس اعتراف ورونیکا در فروشگاه زنجیره‌ای (به زیر گرفتن کسی) تکرار می‌شوند؛ دو بار هتل در ابتدا و انتهای فیلم، دو بار خانه‌ی عمه لالا، دو بار دندان‌پزشکی، دو بار بیمارستان و چندین بار جاده‌ی کنار کانال.

***

در دختر مقدس در یکی از فصلها آملیا در خانه یکی از دوستانش مشغول نوشتن است. ناگهان صدای بلندی از حیاط خانه می‌آید. متوجه می‌شویم همسایه‌ی مست از طبقه دوم پرت شده به درون حیاط و معجزه‌وار نجات یافته. ایده اصلیِ میزانسنیِ فیلم‌های مارتل «هجومِ آمبیانس» به درون صحنه است و قاب‌ها به این‌ترتیب مملو از آدم‌ها و اشیای فرعی می‌شوند، مثل میدانِ تخیلات و جهانِ هر روزه‌ی ما. اینْ هجومِ جهان بیرون به درون قاب است، مثل حضور مرگبار آن سگ و یا پسر‌‌ در قابِ زندگی زنِ بی سر، افسوس که آن‌جا معجزه‌ای در کار نبود.

میشل کولهاس | آرنو دپالیر

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره خرداد ۱۳۹۳

kohlhaas

میشل کولهاس | آرنو دِپالیِر | 2013

خون، اسب و عادتِ مرگ

از جنبه روایی درام تاریخیِ میشل کولهاس، شاهکار برسون لانسلو دولاک را به یاد می‌آورد. نقطه‌های عطف اغلب خارج قاب اتفاق می‌افتند و مقدمه‌چینی‌های داستانی برای انتقام مرگ همسر و شورش این تاجرِ اسب علیه بارون ‌حذف می‌شوند. مرگ همسر کولاس و پیچ داستانی آخر (زمانی که او و یارانش دست از شمشیر کشیده‌اند و همه‌چیز آرام شده) ناگهانی است. از شورشِ دار و دسته کولهاس فقط بخش‌های پراکنده و اندکی می‌بینیم. داستان پاره‌پاره است اما منطق صحنه‌ها اغلب تداوم نما است. از نظر الگوهای سبکی میشل کولهاس (مثل فیلم برسون) با «پرهیزِ سبکی» ساخته شده با این تفاوت که لانسلو دو لاک در کلوزآپ، با نماهای کوتاه و به شکل گسسته است، اما میشل کولهاس متکی بر لانگ‌شات‌ و نماهای بلند است. از این نظر سکانسِ یورش سپاهیان به دسته بارون بعد از خروج از صومعه مثال‌زدنی است. در اکستریم لانگ‌شات و از نقطه نظر کولهاس و دخترش بر فراز تپه جنگ را نظاره می‌کنیم. دسته‌ی کولهاس از تپه پایین می‌آیند. جنگجویان را در نمای نزدیک نمی‌بینیم، تنها نقطه‌هایی دور را می‌بینیم که در حال نبردند. درام غلیظ نشده، جنگ ابعاد بزرگی به خود نگرفته، از مونتاژ برای تشدید خشونت صحنه استفاده نشده و المان‌های سبکی محدودند. این قرینه‌ای معکوس و شایسته برای سکانس مشهورِ مسابقه لانسلو دولاک (آن‌جا هم چیزی زیادی از مبارزه و چهره‌ی سواران نمی‌دیدیم) هست.

میشل کولهاس از آن فیلم‌هایی است که اعتبارشان را از فضاسازی می‌گیرند مثل صحنه به دنیا آمدن کره‌ی اسبی در آغل در نمایی بلند، یورش در سکوت به قلعه و اجرای درست صحنه اعدام در یک نما. و از فیلم ایماژها در نماهای دور به یاد می‌ماند. چشم‌اندازها و سواران در افق، عبورِ همراهان کولاس در آبی و خاکستریِ مه صبح. در همان سکانس یورشِ از فراز تپه، توده‌ی ابری بر سوارها سایه می‌اندازد و بازی ابر و آفتاب در طول صحنه بدون قطع ادامه می‌یابد. زیباییِ نما کنترپوانِ خشونتِ صحنه است. از هیاهوی جنگجوها خبری نیست، تنها صدای باد است و بس. بدین ترتیب نبرد شکلی نا‌آشنا بخود می‌گیرد و خشونتِ صحنه کیفیتی رعب‌آور پیدا می‌کند. دختر در حال تماشای صحنه نبرد از پدر می‌پرسد: به خاطر مادر با آن‌ها می‌جنگی؟ کولهاس: نه. دختر: به خاطر اسب‌ها؟ کولهاس: نه. چیز بیشتری نمی‌گوید، اما می‌دانیم در لبخند و نگاهِ آرامش قصه‌ی عزت نفس است که این‌گونه به مرگ عادتش داده.

 

محبوب‌های سال ۲۰۱۴

۱- ماهی و گربه (شهرام مکری)
۲- لویاتان (آندری زویاگینتسف)
۳- فورس‌ ماژور [توریست] (روبن اوستلاند)
۴-گربه‌ی کوچک عجیب (رامون زورشر)
۵- عمل شبانه (کلی ریکارد)
۶- حکایت‌های وحشی (دیمیان زیفرون)
۷- کن‌کن کوچولو (برونو دومون)
723904260
در محدوده‌ی کوچک فیلم‌های دیده شده‌ی امسال، اين هفت فيلم در هر بار تماشا درگيركننده و الهام‌بخش بودند و دستاوردهایی منحصربه‌فرد داشتند: اولی تجربه‌‌ای یگانه در زمینه‌ی گسترشِ افقی روایت است (ماهی و گربه) و ‌‌‌‌‌‌دومی حرکتی عمودی درجهت شناخت دروني‌ترین لایه‌های ذهن آدمی (لویاتان). فورس‌ ماژور رسواگر است با طرح ویران‌گرِ پرسش‌‌های ازلی-ابدیِ زوج‌ها و گربه‌ی کوچک عجیب تجربه‌ای فوق‌العاده است در طراحی کمپوزیسیون با لحنی ویژه. عمل شبانه منحصربه‌فرد در غوطه‌ور کردن مخاطب در اتمسفری مرگ‌بار و حکایت‌های وحشی و کن‌کن کوچولو مهلکه‌ای جنون‌آمیز‌ند.
 
این‌ها رنگین‌کمانی‌اند که فصل‌های رفته را با آن‌ها به یاد بیاوریم: با خاکستری‌های دل‌مرده‌ی ماهی و گربه در پاییزِ بی‌برگ و بار امسال و چشم‌اندازهای خالیِ لویاتان که گویی مردابی‌ است نیلوفری در انتهای جهان، دعوت‌گر و فریبا. سفیدی زننده‌ی فورس‌ ماژور رهایی‌بخش نیست، افسونی هم ندارد. ظلماتِ شب‌های عمل شبانه پنهان‌گر راز‌ها است و کن‌کن کوچولو دهکده‌ی تیره‌ی گناه. همان‌طور که طوفانِ تندِ رنگ‌به‌رنگِ اپیزودهای حکایت‌های وحشی ویران‌گر است تا نجات‌بخش.
 
و تنها دلخوشیِ کوچک در ابتدای زمستان شاید آن زرد و نارنجی‌های بازیگوشِ گربه‌ی کوچک عجیب باشد …
Fish & Cat
Leviathan
Force Majeure
The Strange Little Cat
Night Moves
Wild Tales
P’tit Quinquin

صداهای همسایه | کِلِبر مِندونسا فیلو

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره اسفند ۱۳۹۲

neighbors sounds

صداهای همسایه | کِلِبر مِندونسا فیلو | 2012

ساکنین کوچه دلگشا

صداهای همسایه اثر درخشان دیگری از سینمای این‌ سال‌های آمریکای جنوبی را گویی لوکرسیا مارتل بر اساس فیلم‌نامه‌ای از گیلرمو آریاگا ساخته. قصه فیلم در یک محله متوسط در شهر ریسیف برزیل با تمرکز بر زندگی روزمره ژوا پسری جوان و بیا زنی میان‌سال می‌گذرد. صداهای … مانند فیلم‌نامه‌های آریاگا (عشق سگی، 21 گرم، …) سه بخشی و شبه‌اپیزودیک است، با حوادثی غیرعادی‌ در جریان زندگی روزمره ساکنین (شکل مصرف مواد مخدر با جاروبرقی/ نقش لباس‌شویی) و خرده داستان‌هایی که به‌شدت دراماتیکند. شیوه بازنماییِ لحظات معمولی (مثل فصلی که بیا موسیقی گوش می‌دهد) فیلم‌های مارتل را به یاد می‌آورد (زن بی‌سر و مرداب)، همینطور تمرکز بر موقعیت آستانه‌ای زنی میانسال (کارکتر بیا) و مهم‌تر از همه طراحی صدا به عنوان المان فضاساز که بیننده را مستقل از تصویر در وضعیت تجربه‌ی موقعیت‌ها قرار می‌دهد. در عین حال فیلم صرفا تکرار این دو مدل نیست، سختی‌ِ سبکِ آن‌ها را ندارد، گاهی لحن عوض می‌کند، قرارداد اصلی پیرنگ یعنی ماندن در محله را در یک سکانس کنار می‌گذارد، از زوم به عنوان نوعی تاکید بازیگوشانه‌ی گل‌درشت استفاده می‌کند و در فصلی کابوس‌گونه (بارش خون بر ژوا) رئالیسم غالب فیلم را موقتا فراموش می‌کند.

 ژوا و سوفیا فردایِ آشنایی‌شان متوجه می‌شوند از ماشین دختر دزدی شده. کمی بعدتر با نگهبان‌های شب آشنا می‌شویم که برای تامین امنیت محله آمده‌اند. ژوا به سراغ دینو می‌رود چرا که حدس می‌زند دزدی ضبط ماشین کار اوست. سپس با پدربزرگ آشنا می‌شویم که روزگاری رئیس محله بوده و از حضور نگهبانان خوشحال نیست. خطوط اصلی داستان بهم پیوند ‌خورده‌اند. اگر چه داستانک‌ها پراکنده و همراه با حذف‌های روایی‌اند اما مسیر هر خرده داستان در نهایت کامل می‌شود: در فصل مهمانیِ آخر متوجه می‌شویم ژوا از سوفیا جدا شده، به نظر می‌رسد دینو از خلاف‌کاری دست کشیده، خانواده بیا به کمک ترقه ظاهرا از دست سگ نگهبان راحت می‌شوند و کلودوآلدو ماموریتش را در محله با انتقام خون پدرش تمام می‌کند.

از طرفی موقعیت‌های حاشیه‌ای با انگیزه‌های غیر قابل توضیحِ کارکترها جهان فیلم را غنی‌تر می‌کند و کیفیتی اسرارآمیز به فیلم می‌بخشد. رئیس سابقِ محله شب تنها از خانه خارج می‌شود، پیاده به سمت دریا می‌رود و مثل یک آیینِ شبانه تن به موج‌های خروشان می‌زند. پسری مست که دیشب در یکی از خانه‌ها مهمان بوده در ساعات اول صبح در محله گم شده و خانه میزبان را می‌جوید. دختری بعد بیست سال به خانه‌ی در حال ویرانی کودکی‌اش می‌رود و می‌بیند ستاره‌های کودکی‌اش هنوز بر سقف اتاق‌خواب جا خوش کرده و عاشقی مغموم بر کف خیابانِ رو به برج با گچ برای معشوقش نوشته «لو، چه غم‌انگیز!».

لویاتان | کستِینگ-تیلر، پاراول

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره بهمن ۱۳۹۲

2fcfb41c0702ace62e45a822b9d14a64

لویاتان | لوسین کستِینگ-تیلر، وِرِنا پاراول | 2012 

سرخ و سبز

فصلِ آخر لویاتان تجربه‌ای است نوآورانه، افسونگر و البته مهیب. دوربین روی لبه دریا و آسمان است، کمی در آب، کمی در هوا. مرغی دریایی لحظه‌ای به شکل ناواضح دیده می‌شود. برش به نمایی رو به بالا از پرواز مرغ‌های دریایی، لکه‌هایی سپید در پهنه‌‌ای سیاه. با برشی نامحسوس قاب سر و ته می‌‌شود و پرنده‌ها به جای پرواز به پایین، به سمت بالای کادر شیرجه می‌زنند: آسمان در زیر است و اقیانوس در بالادست. جهت‌ها گم می‌شود، انبوهی مرغ دریایی وارونه در پروازند و دوربین در میانه آن‌ها کیفیتی از رهایی در خلا خلق می‌کند. این فصل تجربه‌ای است یگانه در تاریخ سینما که نه نشانی از پلان‌هایِ شیک حیات وحشِ نشنال ‌جئوگرافیکی دارد و نه شباهتی به تصویر آشنای سینمای داستانی. اما درست قبل از این‌که زیباییِ کارت ‌پستال‌گونه نما تثبیت شود، دوربین به حالتی سرگیجه‌آور به درون آب می‌رود و همه‌چیز تباه می‌شود. لویاتان مجاورت زیبایی و ویرانیِ زیبایی به کمک یک آشفتگیِ تصویری است. این ایده‌ی بصری در لویاتان جایگزین سیرِ علت و معلولی قصه شده و تعلیق در چنین فیلمی (مستندی درباره ماهی‌گیری در اقیانوس اطلس شمالی) چگونگی ویرانیِ زیبایی تثبیت شده در هر نماست.

ستاره‌های دریایی و صدف‌ها اطراف تور ماهیگیری شناورند. دوربین فقط بخشی کوچکی از تور را در قاب گرفته و بخش بزرگتر آب‌هایِ سبز اقیانوس است. دوربین پیرامون تور می‌رقصد و نزاعی بین سرخیِ تور و سبزیِ آب برای تصرف بخش بیشتر قاب شکل می‌گیرد. در اغلب نماها این‌دو رنگ‌مایه در جدالند: نمایی از روبرو از کشتیِ سبز که می‌غرد به حمام با نورهای شدید قرمز کات می‌شود. این تنش بصریِ مدام جایگزینی برای عنصرِ کشمکش داستانی است. سکانس ستاره‌های دریایی به شکل قرینه‌ی این نما پایان می‌گیرد: توده‌‌ی عظیمِ تورِ قرمز سطح یک‌دستِ سبز را می‌شکافد و از این تلاقی تابلویی انتزاعی بر پرده شکل می‌گیرد. استراتژی‌ سبکی دیگر فیلم: ایجاد قاب‌های نقاشی‌گونه از تصادم آب (طبیعت) با کشتی (انسان).

دوربین، کارکتر اصلی لویاتان است، با خودنمایی و تحرک اغرا‌ق‌آمیزش در لبه‌ی آب و آسمان، در وارونگی‌اش در پروازِ پرنده‌ها، در یکی شدنش با سوژه در کلوزآپ‌های زخمها/ خالکوبی‌ها و در تظاهرش به بازنمایی زاویه دید پرنده‌ها، ماهی‌ها و حتی کشتی و تجهیزات ماهیگیری. تکانه‌های عجیب و نامنظم دوربین، ذهن را از یک راویِ آشنای مستند دور می‌کند و اعوجاج در تصویر و پَراش نور به بازنماییِ نمای نقطه نظرِ هیولای افسانه‌ای تورات (لویاتان) نزدیکش می‌کند: همان اژدهایِ آب‌ها که زمانی در آسمان در مجاورت مرغان و گاه بر عرشه در میانه خونابه‌ی ماهی‌ها است و تیتراژ پایانی هم لابد بازگشت شبانه لویاتان است به سیاه‌چاله‌اش در اعماق.

آگوستین | آلیس وینکور

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره اردیبهشت ۱۳۹۳

20542383.jpg-r_1920_1080-f_jpg-q_x-xxyxxآگوستین | آلیس وینکور | 2012

 

بر مدار تمنا

آگوستین دختری نوزده ساله از طبقه‌ای فرودست هنگام سِرو غذا برای مهمانان خانه‌ای که در آن کار می‌کند دچار حمله عصبی می‌شود. فردای آن روز در بیمارستانی بستری می‌شود که دکتر ژان مارتین شارکو (پدر نورولوژی نوین و استاد فروید) در آن‌جا مشغول مطالعه و درمان هیستری زنان است. در مدل‌های آشنا اغلب با مراحل گام به گامِ درمان بیماری توسط پزشکی کارکشته روبرویم. در آگوستین فصل‌های اولیه انتظار فیلمی تاریخی درباره درمان یک بیماری ناشناخته را به وجود می‌آورد اما سیرِ تشخیص و درمان، پاره‌پاره و بدون تداوم و بدون طرح جزئیات تاریخی نشان‌ داده می‌شود و نقاط عطف درمان نیز اغلب ناگهانی‌اند. فیلمساز از نشان دادن قصه‌ی تشدید شونده‌ی حلِ معمای بیماری دختر اجتناب می‌کند و در عوض روایت را در مسیرهای ناآشنای دیگری گسترش می‌دهد. رابطه پزشک/بیمار در حالت عام بدل به دلبستگیِ شارکو/ آگوستین می‌شود و روایت بی‌آنکه شخصیت‌های اصلی را وادار به حرف زدن درباره ذهنیاتشان‌ کند، به شکل غیرمستقیم راهی به درونِ تنهایی‌شان باز‌ می‌‌کند.  آگوستین فیلمی است تیره و سرد، در فضایی آخرالزمانی که رابطه‌ا‌ی نهی شده به تدریج زیر پوست شخصیت‌های اصلی می‌رود و تا به آخر هم دست از سرشان بر نمی‌دارد: میلی مدفون در میانِ آن همه بیماری و مرگ و در حصار‌ دیوارهای ضخیم، کورسویی دل‌انگیز به حیاتِ تاریک دخترکی بر مدار آرزو.

***

از سویی دیگر آگوستین نمایشِ زیبایی ژست‌های مهجور نیز هست، تماشای زیباییِ بدویِ آگوستین با تاکید بر شکل نامتعارف اندام‌ها: ملاحتِ دستی افلیج و شیرینیِ خنده‌هایِ صورتکی نابینا و کالبدی که بی‌‌شباهت به پیکرتراشی‌های رومیان نیست. آگوستین قصه دختری است که در طی فیلم، مسیر «دیده شدن» را طی می‌کند. در شروع فیلم، آگوستین پیشخدمت خانواده‌ای بورژوا است. او در هنگام سِرو غذا دچار تشنج شده و نقش زمین می‌شود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها به تقلاهای احتضارگونه‌اش توجه نمی‌کنند: او در این فضا و طبقه اصلا دیده نمی‌شود. از مهمانی اول فیلم تا مراسم آکادمی علوم در پایان، راه درازی است که آگوستین ضمن درمان طی می‌کند و موفق می‌شود «دیده شود». از طرفی شکل اجرای صحنه‌های هیپنوتیزم تبدیل به استعاره‌ای از جادوی نمایش می‌شود. پزشک/ کارگردان هر بار ارتباط بیمار/ تماشگر را با دنیای بیرون قطع می‌کند و او را به رویا/ جهان دیگر می‌برد. وقتی آگوستین در فصل نهایی در برابر اعضای آکادمی، «بازی»ِ حمله‌ی صرع را به خاطر اعتبار دکتر به راه می‌اندازد، همگی مانند تماشاگران صحنه تئاتر به احترامش می‌ایستند و تحسینش می‌کنند، این «نقش آخر»ی است بر صحنه برای تمنای بی‌سرانجامش‌.

رنوار | ژیل بوردو

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره دی‌ ۱۳۹۲

renoir

رنوار | ژیل بوردو | 2013


آبتنی‌کنندگان

مشهور است پی‌یر آگوست رنوار، نقاش شهیر فرانسوی، وقتی برای اولین بار کسی را ملاقات می‌کرده است به جای چشم‌ها به دست‌هایش خیره می‌شده. در فیلم رنوار ساخته ژیل بوردو  وقتی دِده (دختر نوجوانی که به عنوان مدل معرفی شده) به آتلیه رنوار می‌رود، نقاش قبل از پرسیدن نامش خوب به دست‌هایش نگاه می‌کند و کمی بعد می‌پذیردش. رنوار فیلمی درباره عادت‌های کوچک یک نقاش استثنایی است، فیلمی متعلق به گرایشی از سینمای زندگی‌نامه‌ای که بدون تاکید بر مقاطع دراماتیک و اغلب با انتخاب یک بازه‌ی زمانی کوچک، تجربه‌ی زیستی ‌کارکتر اصلی است. نمونه‌ی درخشان این فرم روایی، سه‌گانه ساکوروف درباره حاکمان تاریخ (آفتاب، تارووس و مولوخ) است. پیرنگ رنوار اغلب بر لحظه‌های گذرای خلق تابلوها متمرکز است: ندیمه‌های رنوار 74 ساله، در آن‌سالها که رماتیسم توانش را تحلیل برده هر بار قبلِ شروع کار، قلم‌مو را به کمک پارچه به انگشتان دفرمه‌اش می‌بندند. دست‌ها، ژست‌ها و پوستِ درخشنده دختری جوان، شوق کار را به نقاشی پیر باز می‌گرداند. وقتی پسرش ژان (که بعدها یکی از مهمترین فیلم‌سازان فرانسوی می‌شود) زخمی از جنگ بر می‌گردد، روایت به سمت قصه او تغییر جهت می‌دهد و جادوی سینما آرام آرام ژان و دِده را به هم وصل می‌کند (دختر بعدها همسر ژان و بازیگر نقش‌های اصلی فیلم‌هایش می‌شود).

گرایش مشترک دیگر فیلم با سه‌گانه ساکوروف، سبک تصویری ویژه‌ی فراگیرش (هرچند در سطوح پایین‌ترِ کیفی) است. اگر در آفتاب بافتِ قاب‌ها به تابلوهای رامبراند نزدیک می‌شوند، این‌جا فیلمساز آشناترین استراتژی تصویری را انتخاب می‌کند تا نقاشی‌های امپرسیونیستی رنوار تداعی شود. در بعضی فصل‌ها تصاویر تا مرز مونوکروم بودن پیش می‌روند، خاکستری و سیاه تقریبا حذف و زرد، رنگ غالب قاب‌ها می‌شود. ایده اصلی بازنمایی حال و هوای تابلوهای تابستانی رنوار است: نورهای طلاییِ لرزان، تابش آفتاب از میان درخت‌ها، ثبت لحظه‌ای ناپایدار وقتی باد در کناره‌ی رود همه‌چیز را بهم می‌ریزد و کمپوزیسیون‌هایی که اشاره به آبتنی‌کنندگان رنوار است. فصل پایانی، نقاشی‌های رنوار از جشن در محیط‌های عمومی را به یاد می‌آورد (تابلوی ناهارِ قایقران‌ها و یا رقص در مولن دُلا گالِت)، آن‌جا که هر سه پسرِ نقاش همراه گابریل (مدل قبلی او) و دوستان‌شان در مراسمی دور هم جمع شده‌اند.

اگرچه بخشی از روابط آدم‌ها در فیلم نصفه و نیمه و رابطه نقاش/ مدل گنگ می‌ماند و برادر کوچک اغلب بلاتکلیف است، اما رنوار فیلم جمع‌وجوری است با فضاسازیِ همگن و لحنی یکدست درباره نابغه‌ای که برای نقاشی ‌کردن با کهولت و بیماری مبارزه می‌کند. اعتبار فیلم به زیبایی قاب‌های به یادماندنی‌اش است: پسرهایی بر سطح آب شناورند، نور آفتاب از بالا بر پوست‌های شادشان می‌تابد و  پایین در نمایی ضد نور انعکاسِ جوانی‌شان اشاره‌ای است به سال‌های طلاییِ در پیش برای میراث نقاشِ پیر.

در مه | سرگئی لوزنیتسا

چاپ شده در فصل‌نامه فیلمخانه، شماره ۶، پاییز ۹۲in to the fogدر مه | سرگئی لوزنیتسا | 2012

در اعماق

خوشه‌های ابر در دور و بند‌ِ رختی در باد. نمای اول در مه، قابی است ایستا از این چشم‌انداز. چند لحظه بعد چند نظامی به همراه سه ژنده‌پوش با سرهایی خونین وارد قاب می‌شوند. دوربین آنها را از پشت سر تعقیب می‌کند. در عمق میدان چوبه‌ی داری برپاست. آلمان‌ها، روستایی در بلاروس را اشغال کرده‌اند. کسی اطلاعیه‌ای را در لزوم همکاریِ اهالی با آلمان‌ها برای بازسازی بلاروس می‌خواند. می‌خواهند آن سه را به جرم خرابکاری به‌ دار آویزند. دوربین رهای‌شان می‌کند و در میدان میان اهالی می‌چرخد. دخترهای جوان، کودکان و پیرها، به انتظارِ واقعه سرگردانند. دوربین سواری بر اسب‌ را دنبال می‌کند. سپس به یک گاری می‌رسد و روی آن درنگ می‌کند (تصویر 1). صدای اعدام آن سه بی‌مقدمه در خارج قاب به گوش می‌رسد. لحظه بدار آویختن را دوربین در قاب نمی‌گیرد بلکه عامدانه سر خم می‌کند و بر دنده‌های گاوهای سلاخی شده بر گاری توقف می‌کند. چوبه‌ی داری در سمت چپ قاب و آدمی که غیابش در قاب هولناک است.

Fig.2

تصویر 1

این چرخش دوربین و اجتناب از نمایش لحظه‌ی اعدام، قراردادی است با بیننده برای آن‌چه از این پس خواهد دید. آن‌چه در قاب خواهد بود و آن‌چه به بیرون حواله می‌شود؛ قراردادی برای تماشایِ حکایتی در بابِ خیانت و مرگ در بلاروسِ جنگ‌زده حوالیِ 1942.

دو تن از اعضای نیروی مقاومت (بوروف و ویتیک) شبانه به خانه سوشنیا می‌آیند تا به جرم خیانت مجازاتش کنند. در بیرون خانه در یک درگیری با نیروهای محلی بوروف تیر می‌خورد و سوشنیا اتفاقی نجات می‌یابد. اما عوضِ فرار، جسد نیمه‌جانِ بوروف را به دوش می‌کشد و از مهلکه بیرون می‌برد. این قصه خطی با سه فلاش‌بک (هرکدام مربوط به یکی از آن‌ها) قطع می‌شود. فلاش‌بک‌ها به صورت یک‌ در میان در مسیر قصه‌ی همراهیِ سوشنیا، بوروف و ویتیک قرار می‌گیرد. این فصل‌ها موتیف‌هایی فضاساز هستند که نقش همان چرخش دوربین و امتناع از نمایش امرِ مورد انتظار بیننده را ایفا می‌کنند. نوعی حاشیه‌روی از روایت یک قصه خطی و تغییر موضعیِ توجه بیننده از دنبال کردن داستان به عناصری دیگر. در واقع روایت با پرهیز از تشدید نمودن مخمصه‌ای که سوشنیایِ بی‌گناه در آن قرار گرفته، المان‌هایی دیگر را به مرکز توجه تبدیل می‌کند.

***

فصل‌های پیرنگ در مه با فیداین-فیداوت از هم جدا می‌شوند و یک پلانِ ایستا شبیه یک تابلوی نقاشی، نقش مَفصل را بازی می‌کند. فصل اول با چشم‌اندازی آغاز (تصویر 2) و با تصویر دنده‌های گاوها بر گاری (تصویر 1) تمام می‌شود: اشاره‌ای به اجساد آن سه اعدامی. فلاش‌بک بوروف با تصویر 3 آغاز و با نمای دوری از راه رفتن شبانه او در برف تمام می‌شود (تصویر 4). و پایان قصه تابلویی است از سه قربانی در مهی بی‌رنگ (تصویر 5).

Fig.1

تصویر 2

ایده بصری قاب‌ها اغلب منطبق بر منطق درام است. شروع هر بخشِ پیرنگ که به شکل سیستماتیک با یک نمای ساکن از طبیعت است، پس از چند لحظه با ورود یک المانِ نظامی در حالت نامتعادل قرار می‌گیرد. سربازهای آلمانی و نظامی‌های محلی همیشه عامل آشفتگی‌اند. نمای اول فیلم (تصویر 2) که به تابلویی از چشم‌اندازهای مونه بی‌شباهت نیست با ورود سربازها از سمت چپ قاب نامتعادل می‌گردد و سکانس پرتنش اعدام آغاز می‌شود.

Fig.5

تصویر 3

Fig.6

تصویر 4

همین منطق در شروع فلاش‌بک اول نیز هست: اسبی در پهنه دشت در مرکزِ قابی متوازن ایستاده است (تصویر 3). این نما چند ثانیه طول می‌کشد. سپس از نقطه طلایی قاب، کامیونی نظامی با رنگ تیره در تضاد با روشنی دشت وارد می‌شود و تعادل را به هم می‌زند. گویی نظامی‌ها تابِ توازنِ قابها را هم ندارند.

 Fig.8

تصویر 5

از طرفی دیگر در فصل‌های زمان حالِ قصه که سه کارکتر اصلی سوشنیا، بوروف و ویتیک حضور دارند، کمپوزیسیون با نوعی فشردگی سرنوشت آن‌ها را بهم گره می‌زند و تبدیل به پیشگوییِ مرگ آنها می‌شود (تصویر 6). بدین‌ترتیب استفاده از ایده‌های بصری اشاره شده سبب می‌شود که علاوه بر پی‌گیریِ قصه‌ی سوشنیا، مدام درگیر بازیِ سبکی قاب‌ها باشیم.

Fig.4

تصویر 6

 ***

اگرچه در مه را نمی‌توان گسست از مدل‌های آشنایِ روایی محسوب نمود اما تجربه‌ی اتمسفری است یگانه در میانه‌ی سکونِ جنگل و فرودِ مه. مردی بر سر جسدِ انسانی که قرار بوده قاتلش باشد، مسیح‌وار در برف، شبانه‌روزی را تاب می‌آورد تا جسد را قبلِ دفن از شرِ لاشخورها نجات دهد. همچنان‌که انتخاب بازیگر، رنگ چهره و موهایِ سوشنیای زخمی نیز اشاره‌ای است به مسیحِ نقاشی‌های آندری مانتگنا.

از طرفی ایستایی‌ قصه ماهیت تجربه تماشاگر را تغییر می‌دهد. سوشنیا به ناحق متهم به همدستی با آلمان‌ها است و سایه خیانت بر سرش سنگینی می‌کند. آلمان‌ها او را نکشته‌اند و در این مهلکه خوش نامیِ یک سربازِ وطن‌دوست را هم ندارد. حتی خود‌کشی نکرده تا به حسابِ عذاب وجدانش نگذارند. قلبِ قصه اگر چه حکایت این مخمصه‌ است اما روایت لزوما آن را دنبال نمی‌کند بلکه مخاطب به ضیافتِ خلوتِ اعماق دعوت می‌شود؛ حسِ اسرارآمیزِ بودنْ در جنگل، کش‌ آمدنِ لحظه‌‌ها در سکون و کندیِ ‌رخوتناکِ بارش برف بر چشمانِ باز یک قربانی.

من و اورسن ولز | ریچارد لینکلیتر

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره آذر ۱۳۹۳

me and orson welles

من و اورسن ولز | ریچارد لینکلیتر | 2008

در برخورد اول من و اورسن ولز فاقد آن‌ چیزی به نظر می‌رسد که لینکلیتر شهره به آن است. اینجا خبری از همراهیِ متمرکز یک زن و مرد به قصد مکاشفه‌ای در بابِ عمیق‌ترین باورها و حس‌های آدمی در ارتباط با یکدیگر نیست. نیویورکِ 1937 است و گروهی در تب و تاب به صحنه بردن نمایش جولیوس سزار هستند. ما همراه نوجوانی (ریچارد) موقعیت‌ها را تجربه می‌کنیم که روزی در جلوی سالن تئاتر مرکوری در خیابان 41‌ام غربی نیویورک، اورسن ولز بیست و دو ساله او را برای یک نقش کوچک در انتخاب می‌کند. طبیعی است به یاد نمونه‌های مشهور تاریخ سینما بیفتیم. در بچه‌های بهشتِ مارسل کارنه، نمونه‌ی کلاسیک و درخشان این مدل، جلو و پشت صحنه‌ی چند تئاتر را و از جمله اتللوی شکسپیر مرور می‌کنیم. نوجوان فیلم لینکلیتر در عاشق‌پیشگی و عشق به نمایش به فردریک یکی از بازیگران و عشاق آن فیلم شبیه است و سونیا شبحی از شخصیت گرانسِ بچه‌های بهشت است. موقعیتی نمایشی در سینما که بعدن در پاریس از آن ماست (ژاک ریوت)، یک فیلم موج‌نویی نمونه‌ای، به شکل رهاتر تکرار می‌شود: آن‌جا گروهی در پیِ به صحنه بردن اثری از شکسپیر هستند و کارکتر اصلی، یک دانشجوی ادبیات در یک پیچ داستانی به گروه بازیگران این نمایش می‌پیوندد.

***

جذاب‌ترین فصل من و اورسن ولز همراهی ریچارد با ولز در آمبولانس برای رفتن به محل اجرای یک نمایش‌ رادیویی است. فصلی که فضاسازی فوق‌العاده‌ای دارد، ما را با شخصیت پیچیده‌ی ولز آشنا می‌کند و نبوغش در آن سن در مواجهه با ادبیات و هنر و در اجرای بداهه‌ی آن نمایش زنده‌ی رادیویی را نشان می‌دهد. اما موقعیت‌های دیگر فیلم اغلب چنین هویت ویژه‌ای ندارند. فردیت کارکترهای فرعی کمتر به چشم می‌آید، جوزف کاتنِ فیلم فاقد هویت شاخص یک بازیگر بزرگ است و گرمای روابط انسانی کمتر حس می‌شود. پرداخت رقیقِ رخدادهای فیلم کم‌کم آن را به تصوراتِ نوجوانانه‌ی ریچارد از آدم‌ها و فضا نزدیک می‌کند. گویی جهان با فیلتر سبکسرانه‌ی او تجربه می‌شود و انگار همین است که هر بار ملاقاتش با گِرِتا، آن دختری که در آرزوی چاپ قصه‌اش در مجله‌ی نیورکر است تصادفی است. ز این جهت همراهی شبانه‌اش با سونیا و انتخاب شدنش توسط ولز جلوی درب سالن نیز  فانتزی ریچارد به نظر می‌رسد. در شروع فیلم وقتی ریچارد برای اولین بار با گِرِتا آشنا می‌شود، دختر می‌گوید که قبلن یک معلم نویسندگی داشته که هرچه دختر می‌نوشته با لحنی مردد می‌گفته «ممکن» است. آیا این سبکیِ تحمل ناپذیر فیلم در ساده‌سازی پیچیدگی‌های زندگیِ آدم بزرگ‌ها و این شکل ساده‌ی همراهی ریچارد با آدم‌ها خیالِ خام او نیست؟ جواب: چرا، «ممکن» است!