آن‌ها را با ملایمت بکش | آندرو دومینیک

چاپ شده در فصل‌نامه فیلمخانه، شماره ۴ و ۵، بهار و تابستان ۹۲

maxresdefault

آنها را با ملایمت بکش | آندرو دومینیک | 2012 

طاعونی در راه؟

آن‌ها را با ملایمت بکش، فیلم اخیر اندرو دومینیک داستانِ سرقت از یک قمارخانه است. قصه در چهار فصل روایت می‌شود: نقشه و اجرای دزدی، لو رفتن سارقین، استخدام آدمکش برای تسویه حساب با سارقین (توسط صاحبان قمارخانه) و فصل نهایی تسویه حساب با آن‌ها. این فصل‌ها با یک موتیف تکرارشونده از گفتگوی جکی (برد پیت) و یکی از بالا دستی‌هایش در ماشینی در یک موقعیت مکانی ثابت از هم جدا می‌شوند.

فرم روایی بر اساس گفتگوهای دو نفره اغلب در حالت سکون شکل می‌گیرد و کنتراستِ این فصل‌ها با معدود بخش‌های پرتنش (سکانس دزدی، کتک زدن مارکی، کشتن جانی آماتو و فرانکی) ضرب و تاثیر آن‌ها را بیشتر می‌کند. از طرفی آرامشِ فصل‌های گفتگو اجازه می‌دهد جزئیات شخصیت‌پردازی بیشتر به چشم آید. کارکترها (چه سارقین و چه صاحبان قمارخانه) باهوشند و همیشه از تماشاگر جلوترند. طراح اصلی دزدی (جانی آماتو) روی یک ایده مشخص (سابقه دزدی و بدنام بودن مارکی) برنامه‌ریزی می‌کند. راسلِ ژولیده و معتاد کارش را در عملیات دزدی به شکل حرفه‌ای انجام می‌دهد. میکی با اینکه کارکتری فرعی در قصه است اما شخصیت‌پردازیِ دقیقی دارد. او زمانی وارد قصه می‌شود که صاحبان قمارخانه نیاز به یک مزدور برای کشتن جانی آماتو دارند. می‌فهمیم میکی حق نداشته از نیویورک خارج شود چرا که به خاطر حمل یک شاتگان برای شکار غاز (!) تحت پیگرد پلیس است، همسرش تقاضای طلاق کرده، و درگیر دختری یهودی به نام سانی است. نهایتا پس از سه روز عیاشی در هتل با استیصال به جکی می‌گوید که نمی‌تواند از پس ماموریتش بر‌آید.

دیالوگ‌ها موثر و چند پهلو است. سارقین و تبه‌کاران شاعرانه و پیامبرگونه حرف می‌زنند. یکی از گنگسترها به جکی می‌گوید «طاعونی در راه است». معلوم نیست اشاره‌اش به انتخابات در پیش ‌است یا وضعیت نامعلوم کار تعطیل‌ شده‌شان را می‌گوید. جکی مانند یک جامعه‌شناس درباره آمریکا اظهار نظر می‌کند. در فصل راضی کردن فرانکی به لو دادن دوستانش، جکی مانند یک روان‌شناس طوری او را در هم می‌شکند که عاقبت به جانی خیانت می‌کند. ابزار این گانگسترها بیشتر از آن‌که عملیات فیزیکیِ باشد، بیشتر بازی‌های کلامی، جدل‌های لفظی و آنالیزِ فکر و نقشه طرف مقابلشان است.

 ***

 سبک ویژه «آن‌ها را با ملایمت بکش»، آدمهای قصه را در یک قاب نشان نمی‌دهد. در گفتگوهای دو نفره به شکل افراطی از نماهای دونفره (توشات) و حتی نما/عکس نما امتناع شده است. از 15 سکانسِ گفتگوی دو نفره، 13 سکانس به‌تمامی قاب‌های تک نفره است (در دوتای دیگر معدود نماهای توشات وجود دارد). این میزان سماجت در نمایش قاب‌های تک نفره تاکیدی است بصری بر انزوایِ این آدمهای بی‌ربط به یکدیگر.

از طرفی پاساژها (مابین فصلهای گفتگو) با عمق میدانِ فلو گرفته شده است. پس‌زمینه و محیط پیرامون همیشه محو است و قاب‌ها کیفیتی رویا‌گونه دارند (تصویر 1 و تصویر 2). به تدریج فوکوس در پیش‌زمینه و فلو در پس‌زمینه تبدیل می‌شود به استعاره‌ای از انگیزه‌ آدم‌ها: معنایی در انگیزه واقعی آدم‌ها پیدا نیست. ظاهرا برای پول دزدی می‌کنند و آدم می‌کشند. انگیزه‌های ظاهری فوکوس است. انگیزه‌های اصلی آن پسِ پشت‌ها فلو و محو است.

تصویر 1

تصویر 1

تصویر 2

 تصویر 2

  فرانکی در نمای افتتاحیه از تونلی تاریک به سمت روشنایی می‌رود (تصویر 1). نطق انتخاباتیِ پرشور و امیدوارانه اوباما به گوش می‌رسد. پایانِ فیلم نوعی دهن‌کجی است بر این آغاز خوش‌بینانه؛ استعاره‌ای از سرنوشت معکوسِ فرانکی: این‌بار از روشنایی به تاریکی مرگ.

 

هنوز چیزی ندیده‌ای | آلن رنه

 

چاپ شده در فصل‌نامه فیلمخانه، شماره ۴ و ۵، بهار و تابستان ۹۲

vous-n-avez-encore-rien-vu-26-09-2012-1-g

هنوز چیزی ندیده‌ای | آلن رنه | ۲۰۱۲ 

یک روز با اوریدیس

 

اگر از تعبیر آیزایا برلین در کتاب متفکران روس در تقسیم‌بندی نویسندگان کمک بگیریم، آلن رنه -متعلق به کرانه چپِ موج‌نو- را می‌توان بیشتر روباه دانست تا خارپشت. با این تعبیر قدیمی ازو، فلینی، رومر و پروست خارپشتند، آن‌ها در کلیت آثارشان از یک نظام فکری تقریبا منسجم استفاده می‌کنند و مثل خارپشت فقط یک‌ راه برای دفاع بلدند. در مقابل کوروساوا، دیوید لین و شکسپیر روباه‌اند، آنها با سبک‌ها و مضامین متنوع (با یک جهان‌بینی کم و بیش متناقض) در مجموعه آثارشان به یاد آورده می‌شوند.

در آثار مستند و فیلم‌های بلند دهه شصتِ رنه با کارگردانی با حساسیت‌های زیبایی‌شناسانه روبروییم. کاوش در مفهوم زمان و خاطره (هیروشیما عشق من، جنگ تمام است، موریل) پروست را به یاد می‌آورد و تجربه‌‌گرایی‌ در سبک (مونتاژ شبه‌-آیزنشتاینی و میزانسن غیرواقع‌گرا) و فرم روایی، مدرنیسم در سینما را تعریف می‌کند. اما فیلم‌های چهار دهه بعد رنه بسیار متنوع‌اند و سرسختیِ سبک‌پردازی آثار دهه شصت او را ندارند و از مضمون‌های ملتهب روز خبری نیست‌ (جنگ اتمی، اردوگاه‌ آشویتس، جنگ الجزایر). فیلمهای بعدی رهاترند و از آن کمال‌گراییِ دور از دسترس نشانی نیست و طیف متنوعی از آثار کمدی، تاریخی و تئاترِ فیلم شده را شامل می‌شود. حال در 91 سالگی رنه به تجربه‌ دیگری در حوزه فیلم‌های تئاتری‌اش دست می‌زند.

***

«هنوز چیزی ندیده‌ای» با خبر مرگ کارگردان تئاتر مشهوری شروع می‌شود و از بازیگران آثارش خواسته می‌شود برای خواندن وصیت‌نامه به خانه‌اش بیایند. بازیگران مطابق برنامه جمع می‌شوند. در آنجا متوجه می‌شویم که یک کمپانی اجازه اقتباس از اوریدیس (یکی از نمایشنامه‌های مشهور این کارگردان با بازی همین بازیگران در زمان گذشته) را خواسته و فیلم خامی از تمرینات اجرا را فرستاده و حالا کارگردان از بازیگران می‌خواهد که کیفیت آن را تایید یا رد کنند.

«هنوز چیزی ندیده‌ای» ساختاری فیلم در فیلم دارد و بصورت یک‌درمیان، فیلمِ تمرینِ نمایش (متعلق به کمپانی) و اجرای بازیگرانِ دعوت شده‌ (در خانه) را می‌بینیم. اغلب شروع هر صحنه با فیلمِ ضبط شده است، صحنه مورد نظر بازیگران (در زمان حال) را به یاد نقش‌های سال‌های دورشان می‌اندازد، بلافاصله یکی از زوج‌ها اجرا صحنه را به عهده می‌گیرد و کمی بعد زوج بعدی صحنه را ادامه می‌دهد.

قصه نمایش در حالِ اجرا اقتباسی امروزی از حکایتِ عشق اورفه و اوریدیس است. اورفه نوازنده بصورت اتفاقی با اوریدیس آشنا می‌شود، عشقی ناگهانی بین‌شان شکل می‌گیرد و همان روز خانواده و شهر را ترک می‌کنند. اما عشق‌شان بیش از یک‌روز نمی‌پاید و اوریدیس در تصادفی کشته می‌شود. گاهی اجرای یک صحنه از نمایش دو بار به شکل یکسان با دو زوج متفاوت تکرار می‌شود. در ابتدا به نظر می‌رسد این تکرار صرفن تاکیدی بر نقاط عطف درام است. اما این تکنیک به تدریج کارکرد دیگری پیدا می‌کند. هرچه جلوتر می‌رویم دوست داریم ببینیم صحنه آشنایی اورفه/اوریدیس این‌بار توسط زوج «پیر آردیتی»/«سابین آزما» چگونه اجرا می‌شود. قصه را می‌دانیم اما کنجکاویم ببینیم میشل پیکولی چگونه درهم شکستگی و استیصال را به هنگام ترک پسرش اورفه بازی می‌کند. رنه با این ساختار تکرارشونده تاکید را از قصه اوریدیس به شیوه اجرای بازیگران منتقل کرده است و حاصل قرار گرفتن خودِ واقعیِ بازیگران در پیش‌زمینه است (به جای قصه اورفه/اوریدیس). بدین ترتیب فیلم به ستایشی از نسلی از بزرگانِ بازیگری سینمای فرانسه تبدیل می‌شود: میشل پیکولیِ یله، آزِمایِ دمدی مزاج، آردیتی و عاشق‌پیشه‌گی، آن کانسینیِ شکننده و متیو آمالریک و جنون.

***

«هنوز چیزی ندیده‌ای» حکایتِ فراموش کردن خاطره یک رابطه است. بعد از مرگ اوریدیس، اورفه مغموم نزد پدر برگشته و در تخت از فراقِ عشقش به خود می‌پیچد. غریبه‌ای (آمالریک) آنجاست و از اورفه می‌خواهد به حرف پدر گوش کند، خاطره اوریدیس را فراموش کند و به زندگی بازگردد. پدر از او می‌خواهد به پِرپینیان برگردند و برایش از منوی رستوران مورد علاقه‌اش Jeanne-Hachette در آن شهر می‌گوید. «هنوز چیزی ندیده‌ای» روی دیگر «هیروشیما عشق من» است. هر دو حکایتِ رهایی از گذشته یک عشق‌اند. این مضمون همان ورِ خارپشتِ مضمون‌گرایِ دهه شصت رنه است. در «هیروشیما عشق من» زن از طریق آشنایی با مردی ژاپنی از اندوه خاطره مرگِ معشوقه آلمانی‌اش رهایی می‌یابد. اینجا، غریبه اورفه را نصیحت می‌کند، می‌گوید Jeanne-Hachette بهترین جای دنیا برای فراموش کردن اوریدیس است، برگردد به زندگی، تو در باقیمانده عمرت «یک روز با اوریدیس» را داری.

بهمن | مرتضی فرشباف

 
آلودگیِ آخرالزمانی یک ماه گذشته تهران و ناپدید شدن آفتاب برای چند روز زمستانی، «بهمن» را با آن فضای برف گرفته‌ی آخرالزمانی‌اش بیادم آورد. سال گذشته همین روزها فیلم را دیده بودم. آن روزها بخاطر مسافرتم فرصت نشد چیزی درباره‌‌ش بنویسم. حالا بعد از یک سال بنظرم رسید بیش از هر فیلم ایرانی در این یک سال، صحنه‌هایی از فیلم را به یاد می‌آورم: زنی در تِراس وقتی برف بی‌وقفه می بارد، مردی با قلاده‌ی سگی در دست در برف و باد و تاریکی، پیانویی معلق در هوا و بیشتر از همه چهره‌ی زنی که از خودش خشمگین است.
«بهمن» قصه‌ی هما، پرستاری میان‌سال است که در آستانه یک بحران وجودی قرار می‌شود چند روزی از خانم مسنی (مادر رئیس بیمارستان) در محیط بیمارستان به صورت اختصاصی نگه‌داری کند. هم‌زمان بارش بی‌وقفه برف آغاز می‌شود و زن، مستاصل چند روز خوابش نمی‌برد. بحران به تدریج تشدید می‌شود، زن نمی‌تواند بخوابد و جهانِ برف‌گرفته‌ی بیرون با راه‌های بسته شبیه بحرانِ ذهنی زن می‌شود …
فیلم با طمانینه شخصیت اصلی‌اش کم‌گوی‌اش را در خانه، بیمارستان و مسیر بین این دو مکان دنبال می‌کند. در ابتدا خانه تجسم «جهنم» است، مسیر «برزخ» و دست آخر بیمارستان مثل «بهشت» است؛ جایی که زن یاد می‌گیرد با تجسم پیری خود روبرو شود، آن را بپذیرد تا برف قطع شود و درهای آسمان باز شود شاید بتواند که بخوابد.
***
اکران بی سر و صدای این روزهای «بهمن» در گروه هنر و تجربه آن هم در روزهای منتهی به جشنواره فجر، روز نمایش‌اش را در جشنواره فجر (سال گذشته) در برج میلاد به یادم ‌آورد. یادم می‌آید چطور طیفی خاص از «معلوم‌الحال»‌ها درست در ردیف جلوی من و دوستانم به شکل هماهنگ تمرکز دیگران را در حین تماشا از بین بردند و چطور با سر و صدا، جار و جنجال به پا کردند. نهایت بی‌انصافی برای خود و دیگران بود برای تماشای فیلمی که نیاز به تمرکز و درگیر شدن با دنیای آرام و ساکت شخصیت اصلی قصه دارد؛ فیلمی که در سکوت و برف، زیباترین لانگ‌شات‌های جشنواره را داشت.

«انحراف از معیار» و «نمونه‌ی ژنریک» (آدمکش | هو شیائو شین)

به بهانه میز نقد برنامه هفت

 
1. بحث مسعود فراستي و آقاي کامیار محسنين در برنامه هفت درباره‌ی آدمکشِ هو شیائو شین مي‌توانست فرصتي مغتنم براي معرفي یک فيلمساز استثنايي در مديوم تلویزيون ایران با مخاطب گسترده‌ باشد اما متاسفانه این فرصت هدر رفت. بحث‌های این میزِ نقد نشان می‌دهد که شیوه‌ی برخورد تقلیل‌گرایانه با پدیده‌هایی که با انتظارات ما از سینما جور نیست چقدر می‌تواند بی‌ثمر و گمراه کننده باشد.
IMG_0997_Assassin-1600x900-c-default
 
2. در این میز نقد گفته ‌می‌شود «در چنین گونه‌هایی [رزمی] موضوع اصلی همان انتظاری است که مخاطب از گونه دارد» و بعد اضافه می‌شود «این فیلم شمشیر بازی می‌خواهد!» گویی هر فیلم پاسخی است به انتظارات مشخصِ قبلی بیننده و لابد پاسخ به آشناترین انتظارات او. گفته می‌شود «یکی نمی‌تواند در قاب بنشیند و همه چیز را درون قاب تعریف کند و ما خارج قاب همه چیز را تصور کنیم. این اتفاق نمی‌تواند در سینما بیفتد!» فارغ از مخالفت یا موافقت با چنین فیلمی، چنین جملاتِ محدود کننده‌ای برای مواجهه‌ی بیننده‌ی سینمادوست با چنین پدیده‌ی پردردسر و جیوه‌‌ای شکل مناسب به نظر نمی‌رسد. اگر تحلیل‌گر پیرامون مدل‌های رواییِ آشنا «حصار» بکشد که این سوی خط مجوز عبور دارد و آن سوی منطقه‌ی ممنوع است خب دیگر لذتِ کشف و درک فرم‌های تازه چطور اتفاق می‌افتد؟ تحلیل فیلم تا آن‌جا که من بلدم گشایشی است به درک پدیده‌هایی با کیفیت‌های ناشناخته و غیر قابل توضیح. نقد فیلم راهی است برای درکِ خیره‌سریِ روایی فیلم‌های نو و آدمکش البته گستاخ و لجوج است. اگر فیلمی پشت‌ پا به همه‌ی انتظارات روایی ما باشد تکلیف چیست؟
 
3. می‌گویند چرا شخصیت‌ها در آدمکش تبیین نمی‌شوند؟ چرا شخصیت‌ها شناخته نمی‌شوند؟ چرا به شخصیت اصلی فیلم نزدیک نمی‌شویم؟ چرا وارد کشمکش درونی این شخصیت نمی‌شویم؟ چرا این شخصیت در لانگ‌شات و مدیوم‌شات نشان داده می‌شود؟ چرا شخصیت‌ها در کلوزآپ دیالوگ نمی‌گویند؟! بار اول تماشای آدمکش یاد مدل شخصیت‌پردازی ژان پل بلموندوی از نفس افتاده افتادم. بیش از نیم قرن پیش شخصیت اصلی فیلم گدار زنجیره‌ی عجیبی از ماجراها با انگیزه‌های توضیح ندادنی را پشت سر می‌گذارد (بدون نزدیک شدن به کشمکش‌های درونی او) تا از پا در می‌آید. از طرفی دیگر چنین مدلی از شخصیت پردازی اتفاقن سنتی قدیمی در هنرهای نمایشی شرقی دارد. در ادبیات هم انواع و اقسام آن ارائه شده. آشناترینِ آن‌ها برای من شخصیت‌ها در رمان‌های آلن روب-گری‌یه است. این شیوه‌ا‌ی از شخصیت‌پردازی است که گرایش روان‌شناختی آثار مدرنیستی ادبی را ندارد و از مدل کلاسیک تولستوی‌وار قرن نوزدهمی هم دور می‌شود. در سینمای هو این مدل شخصیت‌پردازی مدام تکرار شده و نمونه‌ای‌ترینش شخصیت اصلی استاد عروس‌گردان (1993) است که از آدمکش هم افراطی‌تر است و به قول دوستی بیشتر شبح و «پاپِت» است تا بازنمایی پرجزئیاتِ کشمکش‌های درونیِ پیچیده‌ی آدمیزاد.
 
4. شش ماه گذشته برای من به مرور کارنامه فیلم‌سازی هو شیائو شین گذشت. بزودی مقدمه‌ای از این مطالعه در قالب یک مقاله‌ی بلند در شماره‌ی دی‌ماه مجله 24 چاپ می‌شود. در آن‌جا به نمونه‌های فراوانی از انحراف از معیار در آثار هو اشاره شده و نشان داده شده گرایش‌ اصلی آدمکش از نظر روایی «بازی با انتظارات روایی، بصری و سبکی» بیننده است. نشان داده می‌شود چطور این ایده اساسن تبدیل به موضوعِ فیلم می‌شود. به زعم من، این گرایش اصلیِ روایی فیلم آدمکش است.
 
5. وقتی معترضانه در این میز نقد سوال می‌شود «چرا همه چیز در آدمکش پنهان است» و چرا «قصه زیر حیرانیِ روایت گم می شود» باید گفت مشکل این مدل استراتژیِ روایی چیست؟ به نظر می‌رسد بیش از هر چیز باید نشان داد که پلات (پیرنگ) و داستان چطور در آثار هو از یکدیگر متمایز می‌شوند. همچنین باید نشان داد که چطور یکی از فعالیت‌های اصلی بیننده در هنگام تماشای این آثار «بازسازیِ داستان از پیرنگ»ِ نامتعارف فیلم است. قصه در این آثار زیر کوهی از یخ پنهان شده و ما فقط بخش کوچکی از داستان را می‌بینیم و می‌شنویم.
 
6. اشاره می شود که صحنه‌ای که حاکم تیبو (تیان جیان) با بچه‌اش تمرین می‌کند هیچ کارکردی ندارد: «یک سری صحنه‌های فیگوراتیو آن پشت اتفاق می‌افتد که کارکردی که باید داشته باشد را ندارد.» سوال این است کدام کارکرد؟ کارکردِ مفروض؟ این کارکرد از کجا آمده که به فیلم نسبت می‌دهیم؟ آن صحنه با نمایی از دختر (نی یینیانگ) بر سقف کاخ شروع می‌شود و بعد برش می‌خورد به حاکم و پسرش. به نظر می‌رسد با نوعی نمای نقطه نظر برای دختر طرف هستیم که برای اولین بار پنهانی وارد قصر شده و مثل یک شبح در کاخ لانه کرده. کافی است به حرکت دوربین و جای دوربین دقت شود. چنین نمایی باز هم تکرار می‌شود و این سبک دوربین و میزانسن در طی فیلم بسط پیدا می‌کند تا به نماهای باشکوه «فصل پرده‌ها» برسد که تمامن نمای نقطه نظر دختر است. هو دوست دارد کارکتر اصلی فیلم مثل یک «ناظر نامرئی» مدام محبوبش را در قصر نظاره کند. به جای تمرکز بر درونیات شخصیت اصلی، میزانسن فیلم است که برجسته می‌شود و در این صحنه تاکید بر نظاره‌ی عاشق است تا ابژه‌ی در حال رصد. البته چنین سبک دوربینی در نماهای «ناظر نامرئی» در «گل‌های شانگهای» بارها توسط تحلیل‌گران آثار هو اشاره شده و نماهایی شناخته شده و متعارف در فیلم‌های او محسوب می‌شود.
 
7. در انتهای بحث فراستی دست‌هایش را بهم می‌ز‌ند. ظاهرن پرونده فیلم بسته شد و حالا آسوده می‌شود خوابید. در مواجهه با چنین فیلم سرکشی واقعن می‌شود آسوده پرونده را بست و تمام؟ به نظر من، بیننده‌ی این میزِ نقد باید جهت پیکان را معکوس کند و از خود بپرسد چرا باید همه چیز را با منطقِ ژنریک سینمای نُرم سنجید؟ اگر «انحراف از معیار» در فیلمی دیده شد به جای مقاومت در مقابل «عدم تطابق با انتظارات»‌مان باید از خود پرسید منطق این یکی چیست؟ فراستی می‌گوید «فیلم‌ساز به همه چیز فکر کرده، به زوایای دوربین، به نور، به رنگ فکر کرده، به موسیقی فکر کرده اما به تدوین فکر نکرده! …گاهی کات‌هایی درفیلم است که مخاطب را کاملن پرت می‌کند.» تمام بحث همین کات‌هایِ خیره‌سر فیلم است. این‌ها برای چه در آن لحظه‌ها می‌آیند؟ آدمکش درست به دلیل همین کات‌های گستاخ فیلم بزرگی است. این کات‌ها در هم‌جواری آن ایستایی و سکون فیلم بحثِ «ریتم» فیلم را پیش می‌کشد و در مقاله مورد اشاره مفصل به کارکرد آن‌ها پرداخته شده. قرار ما اول دی‌ماه، پیشخوان مجلات، شماره دی‌ماه 24.
 

شبِ ترورهای پاریس و فرانکوفونیای ساکوروف

نیمه شب که با خوش‌ خیالی از مهمانی بر می‌گشتیم هنوز اطلاع نداشتیم یک ساعت قبل، چند خیابان بالاتر حوالی کنسرت باتاکلان پاریس چه اتفاقی افتاده است. از کشته شدن ده‌ها نفر بیخ گوش‌مان خبر نداشتیم و آن قدر سرخوش و بی‌خبر بودیم که وقتی از جلوی دانشگاه قدیمی‌ام رد شدیم با آب و تاب و سر فرصت از شب‌های بعدِ تنیس برای نوشین تعریف کردم. نگهبان فقط اجازه می‌داد تا ساعت دوازده در زمین تنیس دانشگاه بازی کنیم و آن روزها که سرخوش بودیم کاری به ساعت نداشتیم.
attentats-paris-carillon-hommage-francesoir_field_image_principale
پیشتر، حوالی غروب برای رسیدن به مهمانی عجله داشتیم. باید کیک می‌گرفتیم و خودمان را زودتر به خانه «ریشارد» و «آن» می‌رساندیم. شهر چراغانی و زیبا بود و از شلوغی شب تعطیل هم خبری نبود و آدم دلش نمی‌آمد خیابان‌های نوامبر را بی‌خیال شود. ویترین‌های بزرگ با کلکسیون‌های جدید برانگیزاننده‌ بودند و خیابان‌ها به استقبال نوئل رفته بودند. جمعه شب پاییزی دلپذیری به نظر می‌رسید و هیچ از آن چه چند ساعت بعد اتفاق می‌افتاد خبر نداشتیم.
 
«آن» در را که باز کرد خندید و گفت: «باز سینما بودی؟» شوخی همیشگی‌اش است. «آن» چند سال پیش استاد راهنمای تز نوشین بود و حالا همراه همسرش ریشارد شده‌اند دوستان نزدیک ما. ریشارد پزشک است و استراتژی عجیبی در میزبانی دارد. در این دید و بازدیدها اول با مسایل کاری شروع می‌کند اما بلافاصله بحث را به سینما می‌کشاند. سیاست و سینمای ایران را هر دو خوب می‌شناسد و همیشه موضوع برای صحبت دارد. سرِ شب سرحال بود و شوخی می‌کرد. خیلی زود رسید به «دکمه مروارید» مستند پاتریشیا گوسمن شیلیایی که تازه دیده بود. برای من دوست‌داشتنی است که این خانم و آقا با علاقه و وسواس فیلم‌های اکران را برای دیدن انتخاب می‌کنند. «ریشارد» کمی بعد‌تر درباره‌ی شیلی حرف زد، بعدتر از سفرهایش به آن‌جا در سال‌های پینوشه گفت. همین‌طور از ایده‌ای گفت که موقع تماشای فیلم به ذهنش رسیده بود؛ این‌که رفتارِ چهار قرن پیشِ غرب با بومیان چقدر زیبا با برخوردهای دیکتاتور شیلی با ناراضیان سه دهه پیش مقایسه شده است. بعد رسید به ستایش از مصدق. و مصدق را مثل همیشه درست تلفظ کرد. این برای یک فرانسوی عجیب است. شبِ تاریخ بود برای ما.
  francofonia-trailer-italiano-e-poster-del-film-di-aleksandr-sokurov
کمی بعد موقعی که داشت اره ماهی را در بشقابم می‌کشید درباره قصه‌ی فرانکوفونیای ساکوروف سوال کرد. گفتم قصه اشغال پاریس در جنگ دوم است. هیتلر وارد شهر شده و به دنبال آدرس موزه‌ی لوور است. نوشین برای‌شان از مستندهای دست اول فیلم گفت که که کمتر از پاریسِ اشغال شده سال‌های جنگ دیده‌ایم: کافه‌ها، خیابان‌ها و مردم شهر که به طرز عجیبی پریشان، مشکوک‌ و گاه خوشحا‌لند. ریشارد مسن است و تاریخ واقعن سر ذوقش می‌آورد. او هم ادامه داد و از شرایط اجتماعی و سیاسی آن روزها گفت. بعد گفت پدرش یهودی بوده و آن روزها با خانواده شهر را ترک کرده‌اند و به الجزایر گریخته‌اند. گفت ژنرال‌ها شهر را دو دستی تقدیم آلمان‌ها کردند. گفتم راوی فیلم، پاریس آن روزها را ville ouverte شهر بی‌دفاع می‌نامد. چند بار زیر لب تکرار کرد Paris, ville ouverte.
 
خبر نداشتیم همان موقع چند خیابان آن طرف‌تر چه خبر شده. از خیابان‌های اطراف استادیوم ملی خبر نداشتیم. بی‌خبر و بی‌خیال بودیم اما با این حال کسی غذایش را نمی‌خورد. «آن» گفت مادرش تعریف می‌کرده آن روزها در شهر به زحمت چیزی برای خوردن پیدا می‌کردند. مواد غذایی را مستقیم می‌فرستاده‌اند آلمان. ریشارد گفت بزرگترین خیانتِ تاریخ فرانسه بود. ژنرال‌ها شهر را دو دستی تقدیم‌شان کردند. هیچ می‌دانی ارتش آلمان چطور از بلژیک به سمت مرزهای فرانسه راهش را کج کرد و در عرض چند روز به سوی پاریس سرازیر شد و شهر را گرفت؟ شهر آن‌ روزها بی‌دفاع بود. نیروهای سیاسی و ژنرال‌های ما خیانت کردند. بعد چند بار پشت سر هم گفت: شرم‌آوره، شرم آور. «آن» گفت ما در درس‌های مدرسه هم کمتر درباره روزهای اشغال می‌خواندیم. حالا هم کسی در کتاب‌های مدرسه از آن روزهایِ خیانت نمی‌گوید…

مطب دکتر کالیگاری با اجرای موسیقی زنده

دیشب افتتاحیه‌ی بیستمین دوره‌ی فستیوال سینمای آلمان در پاریس بود. مجموعه فیلارمونی پاریس برای شب افتتاح «مطب دکتر کالیگاری» (رابرت وینه) را در سالن اصلی‌اش اکران کرد و ارکستر ملی ایل-دو-فرانس هم‌زمان با نمایش، موسیقی فیلم را به شیوه‌ی اکران 1920 در مقابل پرده اجرا کرد.

12096236_404176783108949_6846325205428793960_n

مطب دکتر کالیگاری | رابرت وینه | 1920

فیلم را شرکت برتزلمان و بنیاد فریدریش ویلهلم مورنائو در طی دو سال به کمک نسخه‌هایی که در فاصله‌ی 1920 و 30 اکران شده مرمت کرده‌اند و حاصلش نسخه‌ای فوق‌العاده از نظر کیفیت پخش است که نسبت به نسخه شناخته شده حدود ده دقیقه طولانی‌تر است. از نظر کیفیت، تصاویر این نسخه با آن دکورهای نقاشی شده، صحنه‌پردازی‌های استیلیزه و جزئیات غیرواقع‌گرایانه چهره و بازی بازیگران جلوه‌ای استثنایی دارد.
تماشای فیلم همراه با 2400 نفر دیگر و روی پرده‌ای غول‌آسا که پرده‌های سالن کوچک در مقابلش به شوخی می‌ماند و در کنار یک ارکستر بزرگ تاثیر اکسپرسیونیستی متفاوتی داشت و باعث می‌شد بعضی از المان‌های فیلم که نیاز به اغماضِ تاریخ سینمایی دارد را فراموش کنیم و غرق تماشای آن سایه‌های شوم شویم.
و اگر چه حضور گروه ارکستر در جلوی پرده و حرکت دست‌ها و سازهای نوازندگان باعث عدم تمرکزم در دنبال کردن بعضی لحظاتِ تماشای فیلم بود اما ترکیب آن تصاویر با رقص دست‌های نوازندگان خودش انگار یک تجربه‌ی تلفیقی بود؛ شاید بشود گفت آن‌چه دیدیم و شنیدیم نوعی سینه-کنسرت بود. آن مسیرهای زیگزاگی‌ در دوردست و آن پس‌زمینه‌های شهری دفرمه فیلم در کنار آن اجرای زنده‌ یادآوری می‌کرد که این تصاویر و آواها غیر قابل تکرار است؛ یک‌جور کیفیت یگانه مثل اپرا و تئاتر یا بهتر بگویم چیزی شبیه زندگی.

ویکتوریا | سباستین شیپر

ویکتوریا | سباستین شیپر | 2015

دیشب فیلم فوق‌العاده‌ی «ویکتوریا» ساخته‌ی سباستین شیپر را دیدم و تا الان مسحور تماشایش هستم. لابد شما هم درباره‌ی این ساخته‌ی تک پلانِ 140 دقیقه‌ای اینجا و آن‌جا چیزی شنیده‌اید؛ فیلمی که در جشنواره فیلم برلین سال پیش هم درخشیده بود.

رهزف

از نظر اجرا ساخته شدن «ویکتوریا» به معجزه می‌ماند. 140 دقیقه تجربه‌ی درگیرکننده‌ی فضاهای متفاوت با ریتمی کوبنده که از رقص مستانه به شیوه‌ی کلاب‌های گاسپار نوئه‌ای تا پرسه‌ی شهری لینکلیتری را در خود دارد، از محدودیت عدم برش «طناب»، «کشتی نوح» و «ماهی و گربه» گرفته تا تجربه‌ی تداوم در لوکیشن‌های متفاوتِ «بِردمن»ی.

«ویکتوریا» مدام با پیش‌فرض‌های ما بازی می‌کند و هر چالشی (ناشی از محدودیت تک پلان بودن) را که فکرش را بکنیم کنار می‌گذارد، موقعیت‌های نمایشی‌اش را سخت و سخت‌تر می‌کند، تنوع مود، لوکیشن و فضا می‌دهد و ابعاد تخیلی‌اش را بسط می‌دهد و غافلگیرمان می‌کند. از دزدی مسلحانه پر از تنش و تعلیق گرفته تا لمحه‌ای آرامش در گرگ و میش صبح در کافه‌ای پر از نورهای گرم جایی که دختری قطعه مفیستو را به شکل شگفت‌انگیزی جلویِ چشمان ما برای پسری که یک ساعت پیش با او آشنا شده با پیانو اجرا می‌کند.

«ویکتوریا» اما فقط جنونِ سبک نیست؛ کابوسِ شبانه‌ی دختری است که سال‌ها پیش در قلب مادرید می‌توانسته بهترینِ پیانیست‌ها باشد اما الان راننده‌ی جمعی شرور در دل خیابان‌های برلین است؛ در قصه‌ای که از تیرگی‌های گرگ و میش شروع می‌شود و جلوی چشمان‌مان تا آمدن آرامِ آفتاب و نور در خیابان‌های ابتدای صبح ادامه پیدا می‌کند.

هوشم بِبَر | محسن نامجو

«هوشم بِبَر» برای من از بهترین‌های محسن نامجو است؛ قطعه‌ای برای بارها گوش دادن. هر بار موقع گوش دادن مثل هر اجرای اصیلی، مرجع را به یاد نمی‌آورم؛ انگار نه انگار بازگشتی است به یک غزلِ شگفت‌انگیز از سعدی و انگار نه انگار پیش‌تر شجریان هم اجرایش کرده. تاکیدهای نامتعارف نامجو، بی‌تاکیدی‌اش در تقطیع و بازی با واحد ساختاری مصرع پیشنهادی تازه برای تجربه کردن این غزلِ کلاسیک است.

شنیدن هوشم ببر در ساندکلاد

و همزمان البته پیشنهادی است برای دوباره خواندن ابیات کامل این غزل عاشقانه و کشف بخش ابتداییِ شگفت‌انگیز تصویری‌اش با آن فعل غریب «می‌بَرزَند»: «می‌برزند ز مشرق، شمعِ فلک زبانه». تا باز ظرفیتِ زبان فارسی سعدی را کشف کنیم و از شکل و جای استفاده سعدی از فعل به وجد بیاییم و شگفت زده شویم که تعابیر این غزل پس از هفت قرن چقدر امروزی و تازه است. این بار می‌شود به جای یک ایمیلِ بلند بالا یا چند ساعت حرف زدن، برای محبوب‌مان بنویسیم: «گر سنگ فتنه بارد، فرقِ مَنَش سپر کن» و برای دلبری کافی است وایبر کنیم: «عقلم بِدُزد لَختی، چند اختیارِ دانش؟»

سايه‌ی زنان و حسادت | فيليپ گرل

سايه‌ی زنان| فيليپ گرل | 2015

سايه‌ی زنان (فیلیپ گرل): فیلم افتتاحیه بخش دو هفته کارگردان‌ها یک سیاه و سفیدِ برسونی است؛ ملانکولیک، مینیمال، پیراسته و ضدجریان. اگر چه تلاش برای نزدیک شدن به مرزهای رادیکالیسمِ برسون، نیم قرن بعد از او هنوز به شوخی می‌ماند اما زدودن زوائد و نزدیک شدن به هسته مرکزی یک رابطه، «سایه‌ی زنان» با 73 دقیقه را به تجربه‌ای اصیل بدل کرده.
تیتراژ می‌آید: ژان‌کلود کریر (سناریست)، ژان‌لوئی اوبِر (موزیسین) و فیلیپ گرل (کارگردان). دود از کنده بلند می‌شود.

garrel

حسادت | فيليپ گرل | 2013

21035507_20131114181440783

مقدمه‌ای بر «سايه‌ی زنان» و از همان جنس فيلم؛ همان‌قدر پیراسته و همان‌قدر متمرکز بر «رابطه» هرچند محافظه‌کارتر از آن. اگر در «سایه‌ی زنان» رناتو برتا، فیلمبردارِ شابرول، رومر، لويي مال و … از نظر بصری فیلم را به آثار موج‌نویی‌ها شبیه کرده در «حسادت» دنیای آدم‌های تئاتری، منش آن‌ها، رهایی‌شان و طبعِ متغیر منتشر در فضا کیفیتی دهه شصتی به فیلم داده. از نظر حال و هوا دیالوگی است با «پاریس از آن ماست»ِ ریوت با آن آدم‌های سرخوشِ تئاتری‌اش (و همه آن عاشقانه‌های پاریسی دهه شصت) و پسر فیلمساز (لوئی گرل) یادآور همه‌ی عاشق‌پیشگی‌های ژان پیر لئو. و از آن مدل‌ فیلم‌هایی است که محدودیتِ تولید باعث خلاقیت شده است و کوچک بودن پروداکشن منجر به حقیر شدن سینماتوگرافیکی نشده.

زیبایی بزرگ | پائولو سورنتینو

چاپ شده در فصل‌نامه فیلمخانه، شماره ۷، زمستان ۱۳۹۲

زیبایی بزرگ | پائولو سورنتینو | 2013


روی لبه‌ی یأس

 

کسی رو به قطارگونه‌ای که دوستانش هنگام رقص شکل داده‌اند می‌گوید: «این بهترین قطار رُم است … چون هیچ‌جا نمی‌رود». مردی درون آب هر چه دست و پا می‌زند پیش نمی‌رود. زیبایی بزرگ پر است از این آدم‌های سرگشته، مهمانی‌های پر زرق و برق، نویسنده‌هایِ مرفه بی‌کتاب با خونی سوزان از الکل، کاسبان‌ِ فروتن آثار هنری و رقاصه‌های بزک کرده‌ی پرمدعا در اندیشه‌ی نوشتنِ رمان‌های پروستی. جِپ گامباردِلا، یکی از آن‌ها، نویسنده پرآوازه، درست چند روز پس از تولد 65 سالگی‌اش، هنگامی که در تراس خانه‌ی زنی که آن‌شب با او آشنا شده سیگار می‌کشد، به نظرش می‌رسد دیگر نباید وقتش را با کارهایی که دوست ندارد تلف کند. او که سال‌هاست نومیدانه با  شب‌نشینی‌های بی‌هدف، زن‌های بی‌ربط و خوش‌گذرانی‌هایِ بی‌پروا سپری می‌کند، آن شب در تراس، موقعیتِ «آستانه‌ی نومیدی»‌اش بدل به یک «بحران وجودی» می‌شود: جِپ احساس می‌کند با یک بحران بزرگ روبرو است.

فرم اپیزودیک فیلم روند تدریجی همین تبدیل موقعیت است و روایت با دور و نزدیک شدن یک‌درمیان بین خط محوری (طی کردن بحران) و پاساژهای حاشیه‌ای توازن می‌یابد. هر اپیزود بخشی از بحران درونی جِپ را تشدید می‌کند. در مقابل پاساژها ضربه‌گیر هستند و با دور شدن موقتی از بحران، رخوتِ زندگی واقعی یک روشنفکر با زندگی سطح بالا را بازنمایی می‌کنند. زیبایی بزرگ یک مدلِ نمونه‌ای از ساختار اپیزودیک است که هر خرده داستانش حیاتی مستقل دارد در عین حال که حلقه‌ای است از زنجیره‌ی خودشناسی شخصیت اصلی و ضربه‌ای است به هسته‌ی سخت پیرامونش. در اوایل فیلم اپیزود اطلاع یافتن از مرگ الیزا (عشق جوانی‌اش) اگر چه برایش تکان‌دهنده است اما جدی‌ نمی‌گیردش. فصل آشنایی و همراهی با رامونا، علی‌رغم حرفه پیش‌پاافتاده‌ دختر، به تدریج تبدیل به یک رابطه‌ انسانی تاثیرگذار می‌شود. تیر خلاص مرگ آندره‌آ است. با آن‌که جِپ اعتقاد دارد نباید در چنین مراسمی گریست، اما موقع حمل تابوت می‌گرید و درهم می‌شکند. مرگ الیزا، آندره‌آ و بعد رامونا به گونه‌ای ترحم‌برانگیز تَرَکی‌ست بر حاشیه‌ی امن هر روز‌ه‌اش. یک‌بار در میانه صحبت با رامونا ناگهان سکوت می‌کند، درمی‌یابیم که حس کرده پیر شده و وقتی در اواخر فیلم خواهر ماریا به او می‌گوید «ریشه‌ها مهم‌اند» کاملا آماده است بعد چهل سال رُم را به مقصد ناپلِ جوانی‌اش ترک کند.

تمایز زیبایی بزرگ با شاهکارهای سینمای مدرن در میزان خودآگاهی شخصیت اصلی نسبت به موقعیت خویش است. زیبایی بزرگ صرفا نمایش پوچی این بازار مکاره نیست بلکه خودآگاهی جِپ به این تباهی نیز هست. از این دریچه است که سرِ دیگر زیبایی بزرگ به سینمای امروز گره می‌خورد. وقتی در یکی از مهمانی‌ها به او کنایه می‌زنند که به وقت فعالیت‌های اجتماعی سایرین، جِپ عین یک ولگرد مشغول گشتن با دخترهای شیک بوده، او دردمندانه پاسخ می‌دهد که ضعف‌ها و تناقض‌های زندگی‌اش را به خوبی می‌شناسد اما از بودن در این درماندگی و حقارت شاد نیست. جِپ نه روشنفکر عبوس برگمنی است که ابتذال جهان منزویش کرده و نه روشنفکر سرخوش وودی آلنی که تنها موفق به درک ابتذال خود و پیرامونش می‌شود. او اگرچه در این «ابتذال کسالت‌بارِ زندگی آراسته» زندگی می‌کند اما نهایتا موفق به ایجاد روزنه‌ای بر این کره‌ی سفت می‌شود و دریچه‌هایِ اندکِ نور را، هر چند دیر و هر چند دور می‌گشاید. جِپ اگر چه در خودویرانگری غوطه‌ور است و اگر چه تا مرز ته کشیدنِ تتمه‌ی تمایزش با دیگران پیش می‌رود اما در پایان روی لبه می‌ایستد، سقوط نمی‌کند و با بازگشت به ریشه‌ها بر این پیش‌پا افتادگی فائق می‌شود. اواخر فیلم جایی جِپ نقل می‌کند که فلوبر روزگاری دوست داشته رمانی درباره «هیچ» بنویسد، «فلوبر نتوانست. خب، من نمی‌توانم؟». این نقطه، آغازِ عبور از بحران است.

غنای تجربه‌ی زیبایی بزرگ به پیچیدگی موقعیت نویسنده‌ای بر می‌گردد که اگر چه در ابتدای جوانی ناپل را ترک می‌کند تا پادشاهِ زندگی سطح بالای رُم باشد، اما به این آرزو بسنده نمی‌کند. او اغلب، روزها می‌خوابد و شب در خیابان‌ها و میدان‌های رخوت‌زده شهر قدم می‌زند. این فیلمی است در ستایشِ پرسه‌های ملانکولیک شبانه، متصل به سنتِ سینمای هنری دهه شصت و البته در ستایشِ خیابان‌‌های خلوت شهر و شکوهِ رنگ‌پریده‌ی نورِ تازه‌ی صبح. کمتر فیلمی این‌گونه از سرِ شوق قهرمانش را راهی نظاره جهان می‌کند، راهی مکاشفه در شب، در میدانچه‌های تنهایی و در گالری‌های بی‌خواب. و تزکیه برایش از طریق نگریستنِ شهر و «لحظه‌های ادراک» از مشاهده‌ی پیرامون اتفاق می‌افتد. شبی که جِپ قدم زدن در میدانچه خلوت را به رختخواب زنی که تازه با او آشنا شده ترجیح می‌دهد و هر بار که پارتی‌های پرهیاهو را به سوی سنگفرش‌های حاشیه‌ی رود ترک می‌کند، ابتذالِ روز را گویی از کالبد به در می‌کند. و غریب‌ترین تجربه‌ی فیلم و ماندگارترینِ آن‌ها فصلی است که با کلیددار بناهای باستانی شهر، شبی را در دالان‌های تاریخ به نظاره نقاشی‌ها و مجسمه‌ها صبح می‌کند.

او نویسنده‌ای است که به وقت خواب سقف خانه‌اش دریا است، جایی‌که پیوندش می‌دهد به ریشه‌ها؛ مردی ایستاده در برابر زرافه‌ای مغموم با تراسی پُر از فلامینگوهایِ مهاجر به غرب، پُر از زیبایی بزرگ.