کبوتری روی شاخه نشسته به وجود می‌اندیشد | روی اندرسون

کبوتری روی شاخه نشسته به وجود می‌اندیشد | روی اندرسون | ۲۰۱۴

برای دیدن «کبوتری روی شاخه نشسته به وجود می‌اندیشد»، برنده شیر طلایی فستیوالِ ونیز سالِ گذشته، اشتیاق زیادی داشتم. فیلم جدید روی اندرسون اما فیلم متوسطی بود که انتظاراتم را برآورده نکرد.

11139398_358618370998124_8664420735846110492_n

به سیاق دو فیلم قبلی روی اندرسون (که هر کدام با فاصله‌ی هفت ساله ساخته شده‌)، «کبوتری روی شاخه …» فیلمی است اپیزودگونه با مایه‌هایی ابزورد در بابِ اندوه زیستن، در صحنه‌ای تئاترگونه با یک موقعیت نسبتن محوری از دو فروشنده دوره‌گرد که به دنبال فروش محصولات‌شان هستند. دو فروشنده دوره‌گرد که هر چه بیشتر تلاش می‌کنند کمتر موفق می‌شوند. موقعیت‌ها بعضن جالبند. یکی از جذابترین‌ها، کابوسِ یکی از کارکترهای اصلی است: یک ماشین بزرگ با شیپورهای بیرون آمده از آن که چند سرباز به زور برده‌هایی سیاه‌پوست را وارد آن می‌کنند و زیر آن را آتشی بزرگ درست می‌کنند. استوانه شروع به چرخیدن می‌کند و جماعتی پیر مثل سیرک به صحنه خیره می‌شوند. اما بخش زیادی از موقعیت‌های فیلم از نظرِ ایده خلاقانه، نامتعارف و افسارگسیخته به نظر نمی‌رسند.

در طی این سه‌گانه، فیلمساز از فیلم فوق‌العاده «آوازهایی از طبقه دوم» به فیلم متوسط «کبوتری روی شاخه…» رسیده. اگر در اولی ظرافت‌ها و موقعیت‌های بدیع چنان درگیر کننده بود که بیننده از تجربه‌ی چنین جهان تازه‌ای به وجد می‌آمد، این آخری بیشتر به اپیزودهای متوسط آن شبیه شده. کماکان فیلم اول فیلمساز «یک عاشقانه سوئدی» که در سال 1970 ساخته و هیچ شباهتی با این سه‌گانه روی اندرسونی ندارد برایم بهترین فیلم فیلمساز است و سعی می‌کنم این فیلمساز تک‌رو و سالخورده را با آن به یاد بیاورم.

در همان بخش‌های اولیه «کبوتری روی شاخه …»، در جایی که شبیه رستوران یک کشتی تفریحی است مردی چاق پس از پر کردن ظرف غذایش نقش زمین شده. از اورژانس هم کاری بر نیامده و مرد مرده است. مسؤول رستوران رو به جماعت درون رستوران می‌گوید مرحوم پول غذا را حساب کرده و هرکس می‌خواهد ساندویچ میگو و آبجو ایشان را رایگان ببرد. کمی می‌گذرد، پیرمردی جلو می‌آید و آبجو را بر می‌دارد. فیلم، شبیه آبجوی یک مرده در رستوران یک کشتی تفریحی به نظر می‌رسد: همان‌ قدر دلفریب، همان‌ قدر شاعرانه، همان‌ قدر تراژیک و همان قدر بی‌مزه. به سلامتی روی اندرسون 72 ساله.

کلوزآپ: کیارستمی و قضیه «اتومبیل»

کلوزآپ | عباس کیارستمی | ۱۹۹۰

کیارستمی استادِ صحنه‌های داخل اتومبیل است. با دیدن «تاکسی» (پناهی) یادم آمد که چقدر در فیلم‌های کیارستمی شخصیت‌های اصلی فیلم را در اتومبیل دیده‌ایم. «طعم گیلاس»، «ده»، «زندگی و دیگر هیچ» اساسن در اتومبیل می‌گذرند (و همین‌طور بخش زیادی از «باد ما را خواهد برد»، «زیردرختان زیتون»، …) و چقدر حضور طولانی آدم‌ها در اتوموبیل منجر به خلق شخصیت‌های حرّاف و وسواسی شده است. تازگی که «گزارش» را دوباره ‌مرور کردم، متوجه شدم اتوموبیل در این فیلم‌ هم نقش محوری دارد. علاقه کیارستمی به اتوموبیل به جایی می‌رسد که بخش آغازین «باد ما را خواهد برد» را می‌توان در ستایش اتومبیل دانست: شخصیت‌ها حذف می‌شوند (فقط صدای‌شان را می‌شنویم) و حدود هفت دقیقه خرامیدن اتومبیلی را در کوه‌پایه و دشت می‌بینیم. انگار کیارستمی آدم‌ها، چشم‌اندازها و حتی تک‌ درخت‌هایش را به قدر فیگور اتومبیل دوست ندارد.

Close_Up_DVD_cover

یک ورسیون‌ جذابِ «فصل اتومبیل»، سکانس شروع «کلوزآپ، نمای نزدیک» است که گلچین کرده‌ام و می‌توانید از در پایین ببینید. به نظر می‌رسد میزانسنِ اتوموبیل با گرفتنِ تحرک شخصیت‌ها و پیچ کردن آن‌ها به صندلی، اجازه تمرکز به ببیننده می‌دهد تا با شخصیت‌های حرّاف همراه شود و از طریق نمای نزدیک چهره به آن‌ها نزدیک شود. این ورسیون البته نسبت به نماهای بلند «طعم گیلاس»، «ده» و … پرکات‌تر و شلوغ‌تر است و این‌جا شخصیت‌ها را از نمای روبرو می‌بینیم (در فیلم‌های بعدی، کیارستمی اغلب از نمای روبرو پرهیز می‌کند).

قصه فیلم در این فصل بلافاصله شروع می‌شود، شخصیت خبرنگار به خوبی تبیین می‌شود و شرایط انتقال به فصل بعدی فراهم می‌شود. وجوه مستندِ صحنه با لِوِل بالای آمبیانس و دیالوگ‌های گاه نصفه و نیمه شخصیت‌ها و درهم رفتن آن‌ها تقویت می‌شود. بازی بازیگرها آن‌قدر خودانگیخته به نظر می‌رسد و همه چیز آن‌قدر زنده و پر جزئیات است که یادمان می‌رود که این میزانسن چیده شده.
و مثل همیشه زنده بودن صحنه‌ها همراه با یک شوخ طبعی کنترل شده‌ی کیارستمی‌وار است. مثل شوخی راننده آژانس: «افسر بازنشسته‌ی نیرو هوایی‌ام …اما فعلن که نیرو زمینی داریم کار می‌کنیم!»، یا پاسخ راننده به سوال خبرنگار که می‌پرسد مخملباف را می‌شناسد: «بازاریه؟»، یا ایده‌ی «خبرهای اوریانی» و جواب راننده به خبرنگار وقتی می‌پرسد اوریانا فالاچی و … را می‌شناسد: «نه. جزء مسافرای ما نبودن!» و آن مرد بوقلمون به دست …

خواب زمستانی و سونات پیانوی شماره‌ی 20 شوبرت (از الاغِ بالتازار تا اسبِ خواب زمستانی)

خواب زمستانی با سونات پیانوی شماره‌ی 20 شوبرت در مخاطبش نفوذ می‌کند. نوری درباره‌ی این قطعه‌ی جادویی این‌طور توضیح می‌دهد:

شنیدن این قطعه در ساندکلاد

«سوال: چه زمانی تصمیم گرفتید از موسیقی استفاده کنید و به طور خاص از سونات شماره ۲۰ شوبرت، که در «ناگهان بالتازار» هم استفاده شده؟

ـ‌ موسیقی‌های مختلفی را امتحان کردیم و در نهایت از این قطعه استفاده کردم چون شوبرت از یک تم استفاده می‌کند ولی با تغییراتی ظریف و واریاسیون‌هایی مینیمال قطعه‌های جدید می‌سازد. این قطعه بسیار شناخته شده است و پس از جستجو متوجه شدم که برسون هم آن را در فیلمش به کار گرفته بوده، اما برایم مهم نبود… کاپادوکیه در زبان ترکی یعنی سرزمین اسب‌های زیبا. در این منطقه اسب‌های وحشی بی‌نظیری وجود دارند و به نظرم وارد نکردن‌شان در داستان غیرممکن بود. آنها هیچ تماسی با انسان‌ها ندارند: به محض اینکه گیر می‌افتند، برای آزادی‌شان می‌جنگند. به نظرم این با سوژه فیلم مناسبت داشت.»

winter-sleep-2014-007-town-in-rocks-in-snow_1000x750

تاکسی | جعفر پناهی

«تاکسی» که اینجا با عنوان Taxi Téhéran اکران شده، چند ساعت خیابان‌گردی با جعفر پناهی در خیابان‌های تهران است. او که راننده‌ی یک تاکسی است در مسیرش با چند نفر روبرو می‌شود و ما اتفاقات را از طریق چند دوربین تعبیه شده در تاکسی دنبال می‌کنیم.

تاکسی | جعفر پناهی | ۲۰۱۵

taxi

«تاکسی» بلافاصله «ده» را به یاد می‌آورد؛ یک «ده»ِ بی‌ظرافت که فقط اسکلتی از آن باقی مانده. «تاکسی» نه انسجام فرمی و تماتیک «ده» را دارد و نه بافت غنی آن. فیلمِ پناهی بی‌توجه به سرچشمه‌های الهام، همه چیز را به هم می‌آمیزد (مضامین اجتماعی ملتهب: «طلای سرخ» و «دایره»/ کودکانِ درگیرِ مخمصه: «بادکنک سفید» و «آینه»/ قصه‌ی تبعیض: «آفساید» / و مدل سرسری و چریکی فیلم‌سازی‌ اخیرش: «این فیلم نیست») بی‌توجه به این‌که فیلم‌های درخشان کیارستمی حاصل تمرکز روی موقعیت‌های نمایشی آن‌ها است. حتی «ده» ‌که چند اپیزود مجزاست با حذف جنبه‌های بصری (که شگرد کیارستمی بود) تمرکزش را بر روابط انسانی شخصیت‌ها می‌گذارد و حول چند ورسیون متنوع از موقعیت زنان در ایرانِ آن‌روزها انسجام می‌یابد.

«تاکسی» پر از موقعیت‌های نمایشی نصفه و نیمه است. اکثر موقعیت‌ها اصلن مقدمه‌چینی (حتی ابتدایی) ندارند: سوار شدن پیرزن‌ها به شوخی می‌ماند. بچه محل و فامیل پناهی که بعد سالها تلفنی او را پیدا کرده، ناگهان سر راه فیلم‌ساز پیدایش می‌شود. از همه عجیب‌تر ادامه‌ی همین بخش است. او که به زحمت پناهی را پیدا کرده و کار مهمی با او دارد، پس از آن که مساله‌اش را مطرح می‌کند ناگهان می‌رود. موقعیتی آغاز می‌شود، انتظاری به وجود می‌آید، ناگهان منطق صحنه فراموش می‌شود و فقط نیاز فیلم‌ساز به آن «ایده» باقی می‌ماند. هیستریِ مضمون جایی برای منطقِ صحنه باقی نمی‌گذارد و این‌ گونه است که همه چیز تقلیل می‌یابد به زنجیره‌ای از موقعیت‌های غیر درگیرکننده‌ که از فرط آماتوری بودن در اجرا به شوخی می‌مانند.

«تاکسی» اجرا را دست‌کم می‌گیرد. این مدل از سینما اساسن وابسته به بازیگری و کنش‌ و واکنش‌ مستقیم بازیگرها در موقعیت‌های خودانگیخته است. بازیگری در فیلم پناهی موقعیت‌های چیده شده دراماتیک را بی اثر می‌کند و ساختگی بودن صحنه مدام ما را به بیرون فیلم پرتاب می‌کند. پناهی که روزگاری در «بادکنک سفید» و «طلای سرخ» می‌توانست موقعیت‌های دراماتیک درگیرکننده با بافت رئالیستی همگن خلق کند، در «تاکسی» ناتوان است خواهرزاده‌ی لوسش را در بخش عمده‌ی فیلم هدایت کند. بازیگری عملن پاشنه آشیل فیلم می‌شود: نسرین ستوده به طرز عجیبی هول است، پیرزن‌های فیلم عملن کاریکاتورند و خودِ فیلم‌ساز هم در صحنه بلاتکلیف است و با دوربین راحت نیست. اوایل فیلم به نظر می‌رسد با ایده‌ی فیلم در فیلم قرار است چیده‌شدگی تبدیل به امتیاز فیلم شود اما بافت این صحنه‌های «ساختگی» تقریبن با صحنه‌های «واقعی» فرقی ندارد و بی‌ظرافتی جایی برای درگیر شدن با فیلم باقی نمی‌گذارد.
صحنه پایانی فیلم استعاره‌ی کل فیلم است. در یک نمای ثابت از درون تاکسی بیرون را می‌بینیم. گل رز قرمزی روی داشبورد در پیش‌زمینه است؛ همان گلی که نسرین ستوده در پایان اپیزودش به سینماگران ایران هدیه می‌کند. «تاکسی» اما تجسم «گل درشت» بودن است. «گلِ» درشت پناهی به سینمای ایران.

پیامدهای عشق | پائولو سورنتینو

فصل پایانی «پیامدهای عشق» یکی از شاعرانه‌ترین پایان‌بندی‌های فیلم‌های یکی دو دهه اخیر است. فیلم قصه‌ی تیتا دی جیرولامو، یک تاجر موفقِ سابق و یک کارگزار اجیر شده‌ی مافیاست که 24 سال است در هتلی در سوئیس زندگی می‌کند. او تنها زندگی می‌کند و جایی به برادرش اعتراف می‌کند بهترین دوستش کسی است به نام دینو جیوفره که بیست سال است او را ندیده.

پیامدهای عشق | پائولو سورنتینو | 2004

3224678653_1_2_YNxh29xG
حس شاعرانه فصلِ آنجلوپولوسی پایانی فیلم صرفن از متریال خود صحنه ناشی نمی‌شود بلکه از یک ایده روایی کلی‌تر می‌آید. به عبارت بهتر این حس پوئیتیک لزومن با نریشن تیتایِ مرده در پایان فیلم ساخته نشده. آن لانگ‌شات‌ها از کوه‌های در برف و سرمای دورها با کرینی که اطراف سوژه می‌چرخد نیز لزومن عامل اصلی این حس نیست. به نظر می‌رسد بیش از هر چیز کیفیت شاعرانه پایانی از به تاخیر انداختن در نشان دادن دوست قدیمی قهرمان قصه و غافلگیری نهایی فیلم است. اگر فیلم را دیده باشید شاید بیاد داشته باشید که از دینو فقط یک بار آن هم قبل از نیمه فیلم صحبت می‌شود. برادر تیتا شنیده که دینو مسوول تعمیرات خطوط فشار قوی برق شده. دیگر هیچ نشانی از دینو تا همین پلان‌های آخر نیست.


غرابتِ دیدن ناگهانی دینو و روبرو شدن برای اولین بار با تصویر کسی که بهترین دوست قهرمان فیلم است منجر به این حس ناآشنا می‌شود. قهرمان قصه به وقت مرگ، دوست قدیمیش را (بدون دیدن دوباره) این گونه تجسم می‌کند.

رقص در شب‌های روشنِ ویسکونتی و دو عاشقِ جیمز گری

به رقص که فکر می‌کنید در عالم سینما به یاد چه می‌افتید؟ سکانس رقصِ محبوب‌ شما کدام است؟ پالپ فیکشن؟ آواز در باران؟ بهتر است فراموش‌شان کنید. فصل درخشانِ رقص در «شب‌های روشنِ» ویسکونتی ترکیبی است از شور، رهایی، آرزویِ دیگری و عشق با چاشنیِ جنون. پریروز، روز تولد مارچلو ماسترویانیِ عزیز بود و این سکانس فوق‌العاده یکی از بهترین یادگارهای اوست. ببینید جادوی سینما را، حالِ خوش عاشق را (ماریو/ مارچلو)، معشوقه‌ی خجالتی (ناتالیا) با عشقی جان‌کاه به دیگری (کسی غیرِ ماریو) و رقص اول و آخر ماریو با محبوب کمی پیش از آن وداع آخر. فصلی بی نیاز از کلام، انگار تنها نگاه و جنبشِ تن‌ها است و خب اشتیاقِ لعنتیِ خوشِ بی‌فرجامِ آدمیزاد به آدمیزادی دیگر.

jpg_25-9-d0d2d

این فصل از«شب‌های روشن» دوقلویی با اختلاف نیم قرن در تاریخ سینما دارد: دو عاشق (جیمز گری): جنون و رهایی یک سودایی دیگر (لئوناردِ دو عاشق) که گویی با مارچلو از یک قبیله‌اند:
«فصلی کلیدی و به یادماندنی در دو عاشق (جیمز گری) هست که لئونارد (واکین فینیکس) برای بدست آوردن دلِ محبوبش میشل (گوئینت پالترو) در یک سالن شلوغ شروع به رقصیدن می‌کند. وقتی همراه دختر وارد آن فضا می‌شود کسی به شکل حرفه‌ای در حال رقصیدن است. لئونارد که آماتور به نظر می‌رسد، می‌خواهد جلوی دختر خودی نشان دهد. شیوه اجرای رقص و نقش کلیدی این سکانس در فیلم، ذهن را بلافاصله به نیم قرن پیش‌تر می‌برد و نیویورکِ جیمز گری را وصل می‌کند به ونیزِ ویسکونتی در شب‌های روشن. جایی که ماریو (مارچلو ماسترویانی) برای عشقش ناتالیا در کافه‌ای شروع می‌کند به رقصیدن. اگر چه مدل رقص دو بازیگر متفاوت است اما چیزی در این سکانس هست که فینیکس را متصل می‌کند به سنتی از بازیگری و به بخشی از سینما که کاملن جدا از بدنه آشنای آن است. استراتژی هر دو بازیگر در چنین موقعیتی یک رویکرد دوگانه است. شیوه رقص‌شان اگر چه همراه با شور و وجدی افسارگسیخته است که محبوب‌شان را به وجد آورد اما آن شیک بودن، آن کامل بودن رقص ستاره‌ها را در اجرا ندارد و بیشتر به نوعی کرئوگرافی نامتعارف می‌ماند …»

6a00d83455e40a69e2019b051105cd970d-500wi

بچه‌های بهشت | مارسل کارنه

بچه‌های بهشت | مارسل کارنه | ۱۹۴۵

چند روز پیش موقع تماشای بچه‌های بهشتِ مارسل کارنه، نام شخصیتی که آرلتی بازی می‌کرد (گَرانس) برایم خیلی آشنا بنظر رسید. دو سه روز گذشت و بلاخره امروز یادم آمد که این نام سالن‌ِ نمایشی در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو در پاریس (Salle Garance) بود که قبلن زیاد آن‌جا سر می‌زدم. کمی جستجو کردم و دیدم دهه هشتاد آن سالن را به یاد ‌نقشِ آرلتی در بچه‌های بهشت‌ و در پاسداشتِ دوران بازیگری‌اش در سینمای کلاسیک فرانسه (کارنه، لربیه، گیتری، …) گَرانس نام‌گذاری کرده‌اند.

children-of-paradise-movie-poster-1945-1020199578
گَرانس شاه‌نقشی ازلی-ابدی در تاریخ سینما است که در طول فیلم آرام آرام در معاشرت با چهار مرد قصه (باپتیس، فردریک، فرانسوا و کُنت) به تجسم وجوه پیچیده‌ای از مفهوم عشق تبدیل می‌شود. برای من سکانس دیدار گَرانس با باپتیس (جوانک سودایی قصه) در پایان فیلم در آن مهمان‌خانه که شکلی معبدگونه برای بچه‌های بهشتی ‌قصه است، چیزی ورای فراز و فرود خرده داستان‌هی دیگر فیلم است. سکانسی رویاگونه با شیوه‌‌ی دیالوگ‌نویسی شعرگونه‌ی درخشان پِرِه‌وری با حرکت دوربینی عجیب و غریب در پایان فصل که گویی از بودن در خلوتِ بچه‌های بهشتی خجالت می‌کشد.
دیالوگ‌های این فصل را اینجا بخوانید و این سکانس بیادماندنی را ببینید:

Garance: Comme c’est beau, la lumière de la lune … Regardez, Baptiste … Elle brille pour nous comme le premier soir… Et, comme le premier soir, la fenêtre est grande ouverte … C’est merveilleux… Tout est pareil, rien n’a changé. Toujours la table, à la même place … Voilà le lit où je dormais.

Baptiste: Vous non plus, Garance, vous n’avez pas changé. Votre voix a toujours la même douceur. Toujours la
même lumière dans vos yeux.

Garance: Une petite lueur…

Baptiste: Et votre cœur qui bat, sous ma main.

Garance: Baptiste …

Baptiste: Vous aviez raison, Garance. C’est tellement simple, l’amour.

آتالانت و شب قوزی

یکی از بازی‌های بامزه‌ی سینه‌فیلی حدس و گمان‌های‌مان درباره منبع الهامِ صحنه‌ای از فیلمی است که دوست داریم. حدس می‌زنیم این یکی اشاره‌ای است به کدام فیلم قدیمی و آن یکی از کجای تاریخ سینما سر و کله‌اش پیدا شده. تلاشی غیردقیق که اغلب هم قابل اثبات نیست اما شوری بازیگوشانه در آن هست که می‌خواهد مدام متریالِ سینمایی مورد علاقه‌اش را بهم ربط دهد، کنار هم بچیند و ‌آن‌ها را در یک قاب ببیند و ذوق کند از شباهت‌های ظاهرن بی‌ارتباط و از این طریق بیشتر با تصاویر مورد علاقه‌اش عشق‌بازی کند.

10293832_252897798236849_3965726865850638410_o

10533731_252897814903514_7532713570403258549_n
چند روز پیش که آتالانتِ ژان ویگو را می‌دیدم جایی که میشل سیمون (پدر ژول) پیراهنش را در می‌آورد تا خالکوبی‌های روی تنش را نشان ژولیت ‌دهد یاد تیتراژ شب قوزی، فیلم فوق‌العاده فرخ غفاری افتادم و پیش خودم خیال کردم آن‌روزها که غفاری در دفتر لانگلوا در سینماتِک پاریس کار می‌کرد لابد این سکانس فوق‌العاده را بارها و بارها دیده، لابد غفاری هم عاشق ژان ویگو و آتالانت‌اش بوده …

یک پیامبر | ژاک اودیار

«یک پیامبر»ِ اودیار برای دوست‌دارانش با چند فصل درخشان به یاد آورده می‌شود از جمله فصل درگیر شدن مالک (طاهر رحیم) با باند مارکاگی در اواخر فیلم. سزار (رئیسِ مالک در زندان) او را برای کشتن رئیس اصلی باند (مارکاگی) به مرخصی فرستاده است اما مالک سناریو را عوض می‌کند.

یک پیامبر |  ژاک اودیار |‌ ۲۰۰۹

aprophet

بخش کانونی این درگیری شامل سیزده پلان (از شروع درگیری تا خارج شدن مالک از اتومبیل مارکاگی) با حذف صدای محیط و نمایش اسلوموشن درگیری‌ها در نماهای بسته حسی از گیجی و منگی ایجاد می‌کند. ما درگیر تجربه ذهنی مالک می‌شویم و آن لبخندش وسط گلوله‌هایی که معلوم نیست از کجا و به چه کسی شلیک می‌شود کیفیت صحنه را از یک اکشن معمولی به نوعی کروئوگرافی و یک تجربه ذهنی ارتقا می‌دهد.

وقتی لبخندِ مالک را برای اولین بار می‌بینیم حس می‌کنیم در یک ماراتن سخت بلاخره به مقصود رسیده. او موفق شده بازی را عوض کند. وقتی کمی بعدتر مارکاگی را نمی‌کشد و آزادش می‌کند حس می‌کنیم در چرخه‌ی خشونت حالا او از یک برده به پدرخوانده ارتقا یافته.

از همه شگفت‌انگیزتر شکل اجرای صحنه است: تلنبار شدن بدن‌ها روی هم و درهم رفتن آدم‌ها و جسدها. صحنه در حال تفسیر کلیت فیلم است: یکی شدن کالبدها و عدم تشخیص مجرم و بی‌گناه، رئیس و برده، زندانی و آزاد و دقیق‌تر بگوییم عدم تشخیص خوب از بد. «شکلِ اجرای صحنه» تبدیل به خود «ایده» می‌شود. به عبارت بهتر: این‌جا «شکل» همان «مفهوم» است.

***

صحنه درگیری مالک در اواخرِ «یک پیامبر» بدون موسیقی شنیدنی آن چیزی کم دارد. موسیقی Alexandre Desplat سوسپانسِ قبل از درگیری را به حسِ سلحشوری پس از آن وصل می‌کند. موسیقی که اوج می‌گیرد انگار مارشِ ورود مالک است به جبهه‌ی پدرخواندگی؛ جابه‌جایی قدرت با حسی از رهایی.

شنیدن این قطعه در یوتیوب

لویاتانِ زویاگینتسف و نهنگ ِ ابراهیم منصفی

بلاخره آن پلان جادویی پیدایش می‌شود، لحظه‌ای رعب‌انگیز که همه این روزهای فستیوال منتظرش بوده‌ای. زنی در آستانه انتخابی تلخ، در سکوت، بر فراز صخره‌ها رو به دریاهای سردِ شمال ایستاده. مغموم است و مردد با «رازی مگو» و تنهاست در میانه‌ی خانواده و دوستان با رابطه‌ای نهی شده. در نمایی از پشت سر، زن را می‌بینیم خیره به آب‌های دور، ناگهان نهنگی تنها سر از آب بر می‌آورد و پرده سینما را تسخیر می‌کند. موج‌های بلند به صخره‌ها می‌خورند و سینما این‌گونه رازش را با تو در میان می‌گذارد.

leviathan2
اینجا در این ساحلِ پر زرق و برق، برای من این نمای باشکوه از دریای بارنتز وصل می‌شود به رازی دیگر، به دورتر در دریای جنوب، و این موجود خیال‌انگیز وصل می‌شود به نهنگ ِ ابراهیم منصفی، ترانه‌ای که گویی واگویه‌های لیلیایِ لویاتان است.

نهنگ (ابراهیم منصفی)