بهاریه | سال ۱۳۹۵

 
 
شبِ سال تحویل هوا سرد است. بی‌موقع سرما خورده‌ام. خبری از بهار نیست. هواشناسی تا یک هفته دیگر هم هوای بهتری را پیش‌بینی نمی‌کند. زمستان پاریس فعلن ادامه دارد. چند وقت پیش دوستی می‌پرسد عیدهای این ده دوازده سال دور از خانه در آن‌جا چطور گذشته؟ جواب دقیقی ندارم. عجیب‌تر آن که درباره‌اش حتی فکر نکرده‌ام. با بی‌خیالی می‌گویم فرق چندانی با قبل نداشته. چند روز آینده اما این سوال مثل یک وسواسِ ذهنی در سرم وول می‌خورد. هر سال نزدیکی‌های عید بیش از هر چیز به یاد خاطره‌ای از سال آخر دبیرستان می‌افتم. روزهای آخر اسفند است و کنکور نزدیک. کلاس‌ها بعد عید ادامه پیدا نمی‌کنند تا به دوره‌ی درس‌ها تا روز کنکور برسیم. دبیر ادبیات ما، آقای جهانگیری مرد میان‌سالِ متشخصی است. مهربان و خوددار است و معلم محبوبِ من. جلسه آخر است و از استرسِ روزهای دیگر خبری نیست. کسی سوالی می‌پرسد و جمله‌ای از کتاب می‌خواند. آقای جهانگیری می‌گوید جمله را یک‌ بار دیگر بخوانید. دانش‌آموز دوباره می‌خواند. آقای جهانگیری رویش را برمی‌گرداند و پاسخی نمی‌دهد. می‌رود سمت تخته و آرام با گچ می‌نویسد: «آغشته». چند لحظه به آن چه نوشته زل می‌زند. من حواسم به حالت چهره‌‌ی عجیب و غریبش است. به کلمه‌ای که نوشته خیره است. می‌گوید: «سال‌ها است این کلمه را ننوشته‌ام؛ آغشته. چقدر این کلمه زیبا است». بغض می‌کند و باز تکرار می‌‌کند «چقدر زیبا است». چیز دیگری از آن صبحِ اواخر اسفند یادم نیست جز این که چشم‌هایش نمناک شد و خیرگی‌اش به شکل غیرعادی ادامه پیدا کرد. این مرموز‌ترین تجربه زیباشناسی قبل از جوانی‌ام بود که این بیست سال به طرز عجیب و غریبی روزهای نزدیک عید برایم تداعی می‌شود. یادم است آن روز در خانه چند بار روی کاغذ نوشتم «آغشته». سعی کردم بفهمم چرا این کلمه زیبا است و خیال بافتم که در هیات این واژه چه دیده که این‌طور شیدا شد. این آخرین بار بود که آقای جهانگیری را دیدم. روزهای زیادی باید می‌گذشت تا متوجه شوم کشش‌ام به آن اتفاق برای من بیش از آن چه مربوط به گرافیک ویژه آن واژه باشد، مربوط به چیزِ مرموز دیگری است. جاذبه آن لحظه مربوط به تصویری بود که جلوی چشمانم شکل گرفته بود: مشاهده‌ی کسی که از چیز زیبایی لذت می‌برد؛ نظاره‌ی کسی که از زیباییِ چیزی به شوق آمده است.

محبوب‌های سال ۲۰۱۷

– هجوم (شهرام مکری)
– پایان خوش (میشائیل هانه‌که)
– مربع (روبن اوستلوند)
– وسترن (والسکا گریسباخ)

سال سینمایی که گذشت را اغلب با علی به‌یاد می‌آورم وقتی در راهروهای فیلم هجوم سرگردان بود و در آن باشگاه آخر دنیا گیر افتاده بود. علی در آن‌سفارت‌خانه مرگ از پی خودش روان بود تا از شر چیزی در گذشته خلاص شود. او پاهایش به زمین چسبیده بود اما میلش به پرواز بود، به از جا کنده شدن.

پایان خوش هم دخمه‌ای به وسعت یک شهر بود. خانواده‌ای در تله مرگ، در فضایی بزرگتر از باشگاه هجوم، گیر افتاده بود و دخترکی مادرش را در گذشته کشته بود. او مادرش را از بین برده بود و علی محبوبش را. دخترک ادامه منطقی پدربزرگش (ژرژ) بود. آخر ژرژ هم دلداده‌اش را در گذشته خفه کرده بود (همان قصه فیلم عشق). وقتی دخترک در آن فصل عجیب و غریب نزد پدربزرگش می‌رفت تا با او درباره خودکشی حرف بزند می‌توانستی ببینی که او ادامه پدربزرگ است، همان‌طور که شهروز و احسان جایگشت‌های علی بودند. وقتی در صحنه پایانی پایان خوش دخترک صندلی چرخ‌دار پدربزرگ را به سوی دریا می‌راند، آن‌دو در واقع یکی شده‌ بودند. «کپی، پِیست».

کریستین، کریتور موزه مدرن فیلم مربع در تله فضاها و اینستالیشن‌های یک موزه گیر می‌کرد و در گرداب مسیری گرفتار می‌شد که برای پیدا کردن موبایل دزدیده شده‌اش طی می‌کرد. آن موزه هم شبیه باشگاه هجوم بود و آن مربع (پرفورمنسی که در موزه برگزار می‌شد) چیزی شبیه چمدان عجیب آن فیلم: تاردیس. کریستین برای یافتن موبایلش در راهی قدم می‌گذاشت که با تهمت دزدی به شخصیت یک نوجوان مصمم توهین می‌کرد. در پایان فیلم مرد به کمک ایده آن مربع و اتفاقاتی که در موزه به‌واسطه آن پیش می‌آمد یاد می‌گرفت چطور از تله‌ی آن موزه خارج شود و برای جبران خطایش (همراه بچه‌هایش) تا خانه آن پسرک برود.

در وسترن مردی (ماینهارد) که برای کار به نقطه‌ای مرزی (جایی در مرز بلغارستان) رفته، در تمام طول فیلم در تله آن منطقه مرموز اسیر می‌شد. در هر چهار فیلم جغرافیا به‌مثابه مغاک است. گودالی عظیم که آدم‌ها را فرو می‌برد. شبیه همان گودبرداری است که در شروع پایان خوش کسی را در خود می‌بلعید. زمینی گرسنه که پیرمرد را هم می‌خواهد در پایان به سمت خود بکشد.

این فیلم‌ها درباره «حصار»ها، «مرز»ها و اضلاع محدودکننده‌اند. محل زندگی آدم‌ها در پایان خوش یک شهر مرزی مشهور است، کاله در شمال فرانسه. شهری ساحلی و مرزی، جایی برای ترانزیت مهاجرین: مسیری برای اتصال اروپا به بریتانیا. حصارهای این فیلم‌ها البته فقط جغرافیایی نیست. این گودال‌های بزرگ ماهیت ذهنی‌ دارند. در هر چهار فیلم، شخصیتی با طبعی حساس بابت چیزی در گذشته در یک گودال ذهنی گرفتار شده است و در واقع درباره وجدان‌های معذب آن‌ها است. این چهار شخصیت اصلی به واسطه گذشته درگیر یک بحران وجودی‌اند. آن‌ها عناصری ناساز با پیرامون خودند و هر کدام به شیوه خود می‌خواهند از این گره ذهنی عبور کنند.

گذشته ماینهارد به عنوان نظامی تاریک است همان طور که گذشته پیرمرد پایان خوش (خفه کردن همسرش). ماینهارد مثل علی نقطه‌ای تاریک در گذشته دارد و حضورش در آن منطقه مرزی محرکی است برای خروج از یک وضعیت نامتعادل روانی. در پایان او آماده می‌شود تا به خانه باز گردد، همان‌طور که کریستین از موزه می‌رود و علی چاقو را از قلب نگار بیرون می‌کشد تا مثل سیمرغ به سمت ساحل آفتابی پر بکشد، درست شبیه آن ساحلی که پیرمرد پایان خوش تلاش می‌کرد در آن‌جا خود را خلاص کند. پیرمرد تا لبه آب می‌رود و نوه‌اش کمک می‌کند تا غرق شود و ماینهارد در آن روستا و در آن مرز لعنتی اسبی سفید پیدا می‌کرد که رویایِ نداشته‌اش بود، مرکب ذهنش. آن اسب همان «تاردیس»ی بود که او را از زمین و زمان می‌کَند و جدا می‌کرد.

Invasion (Shahram Mokri)
Happy End (Michael Haneke)
The Square (Ruben Östlund)
Western (Valeska Grisebach)

موج‌نو سینمای رومانی | قسمت اول

مروری بر آثار کریستی پویو

 

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره دی ۱۳۹۶

 

 

۱. سینمای هنری در آغاز هزاره جدید

فلاش‌بک به سال ۲۰۰۰ میلادی. در آغاز هزاره جدید در سینمای هنری جهان چه خبر است؟ چند سال از تشکیل جریان سینمایی دگما ۹۵ گذشته و لارس فون ‌تریه ستاره سینمای هنری است. او با ساختن شکستن امواج (۱۹۹۶)، رقصنده در تاریکی (۲۰۰۰) و بعدتر داگ‌ویل (۲۰۰۳) شورشی سینما است و با هر فیلمش خیل دوست‌دارانش افزون می‌شود. فیلم‌سازها و جشنواره‌های بزرگ شیفته‌اش هستند و مانیفست سینمایی او و همکاران دانمارکی‌اش هنوز طرفدار دارد. کرانه دیگر سینمای هنری در اختیار میشائیل هانه‌که است. بازی‌های خنده‌دار، کد ناشناخته و معلم پیانو و بعدتر پنهان شوری به‌پا کرده. فیلم‌های سرد و تکان‌دهنده هانه‌که نسلی از فیلم‌سازها را تحت‌تاثیر این مدل سینمایی شیدا کرده. سمت دیگر برادران داردن با رزتا (۱۹۹۹) نخل طلای کن را گرفته‌اند و چند سال بعدتر که پسر (۲۰۰۲) را عرضه می‌کنند دیگر تبدیل به یک مرجع سینمایی برای سینمادوستان شده‌اند. جشنواره کن عملن به عرصه جولان آثار این فیلم‌سازهای بزرگ تبدیل می‌شود و همه درباره آن‌ها صحبت می‌کنند. هر سال که فیلم‌سازهای جوان از کن به خانه‌ بر می‌گردند خواب فیلم‌های این چهار نفر را می‌بینند.

ادامه‌ی خواندن

بهاریه | سال ۱۳۹۳

 
 
هفته آخر سال راهی شهر کوچک اجدادی می‌شوم. سالهاست که این همراهِ سمجِ خواب‌هایم را از نزدیک ندیده‌ام. نگرانِ حال پدربزرگ هستم. لحظه‌ی ورود به شهر، آن حس عجیب و غریبی که منتظرش هستم به سراغم نمی‌آید. پیرمرد هم نشانی از آن تاجر شوخ و شنگ سال‌های دور ندارد. از هیاهوی خانه بزرگش، استراحت‌گاهِ عیدِ بچه‌ها و نوه‌های شهرهای دور و درازش خبری نیست. اما هنوز میل وافرش به شکار، غذا و «رفتن به صحرا» باقی است. روزهای اول به صحرا می‌رویم، به جایی که به آن مرغزار می‌گویند. بیشتر زمین سوخته‌ای است که سالی دو سه ماه سبز می‌شود. اهالی شهر شادند، بارانِ آخر اسفند آب‌انبارهای‌شان (که اینجا به آن «برکه» می‌گویند) را پرکرده و زمین به سبزی می‌زند. می‌گویند بهار شده.

درباره تماشای بار اول هجوم (شهرام مکری)

هجوم | شهرام مکری | ۲۰۱۷

چند روز قبل دوستی به طعنه گفت واکنش تندت به فیلم‌های جدیدی که این یکی دو ماه اخیر دیده‌ای باید به تماشای هجوم ربط داشته باشد. گفتم چه ربطی دارد و سعی کردم در طول صحبت حاشا کنم. چند روزی گذشت و متوجه شدم اشتباه نمی‌گفت و تاثیر فیلم بعد از یک ماه هنوز با من است. فیلم‌های بزرگ کوک آدم را تغییر می‌دهند و نه تنها سطح بلکه ماهیت انتظارات ما را هم از مدیوم عوض می‌کنند. آن‌‌ها پاسخی به نیازهای ما نیستند بلکه نیازهای جدیدی به‌وجود می‌آورند.

ادامه‌ی خواندن

پیشنهاد تماشا: هجوم (شهرام مکری)

از پانزدهم آبان محصولِ جدید کارگاه خیال شهرام مکری به نمایش عمومی در می‌آید و مهمترین اتفاق فرهنگی سال کلید می‌خورد و پرده سینماهای شهر به تسخیر هجوم در می‌آید، این رام‌نشدنی‌ترین فیلم ایرانی که در هیچ طبقه‌بندی دیگری غیر از «فیلمی از شهرام مکری» قرار نمی‌گیرد. اثری که انرژیی مهارنشدنی در تک‌تک سلول‌هایش لانه کرده و از فردا در سالن‌های سینما آزاد می‌شود.

روزگاری همشهری کین تعریفِ فیلم پیچیده بود و بعدتر سال گذشته در ماریان‌باد و پرسونا، مسیری که بعدها به آثار دیوید لینچ می‌رسید. هجوم در ادامه این مسیر، مفهوم پیچیدگی را در سینمای داستانی چنان جابه‌جا می‌کند و حس توالی را چنان در فیلم برقرار می‌کند که دوست داری آن را مثل یک قطعه‌ی موسیقیِ مرموز (که زبان ترانه‌اش را نمی‌دانی) بارها بازپخش کنی: ارتقا به فرمی هنری که پیشتر فقط در موسیقی و شعر ممکن بود. قد و قواره فیلم‌‌های مکری با هجوم بزرگتر از ابعاد پرده‌های سالن‌های فستیوال‌ها شده و دیگر نه با یک فیلم که با پدیده‌ای روبروئیم که شیوه تماشایش را هم خودش تعیین می‌کند. بارها دیدن این فیلم هم براستی اجازه به چنگ درآوردن کلیتش را نمی‌دهد جز این‌که برای درک کاملش در سالن سینما مطلقن تسلیمش شویم، تسلیمِ منطقی که به‌نظر می‌رسد فیزیک نوینِ خودش را برای تعریف مکان و زمان لازم دارد. هجوم مالهالند درایوی است که گویی آلن روب-گری‌یه آن را ساخته ‌است.

این روزها بیش از هر موقع دیگری دوست داشتم ایران باشم، همراه شما در سالن‌های تاریک تا در بخاری که همه فضای فیلم را در برگرفته (و بی‌شباهت به هوای آلوده این‌ روزهای تهران نیست) تجربه خوابی شفابخش را از سر بگذرانم. تشبیه به خواب یا کابوس البته کافی نیست، بیشتر «خواب در خواب»ی است تاریک که نزدیک شدن به ساحتش فقط با «خواب‌گزاری» ممکن است. جهانی شگفت‌انگیز که قصه هجومِ عمودیِ بَربَرها در روزگار ماست و نوری است بر تاریکی‌های زیستِ این سال‌های‌ ما. هجوم روی زخم‌های‌مان را کنار می‌زند تا خون بریزیم.

خوک | مانی حقیقی

خوک | مانی حقیقی
ارزیابی (از ۵ ستاره): صفر

۱. دو مرد با لباس‌های عجیب وارد یک مهمانی (لواسان) می‌شوند. قرار است همراه شخصیت‌ها فضا را تجربه کنیم و از لباس‌ها، فضای عجیب و غریب و کارهایی که شخصیت‌های حاضر در مهمانی انجام می‌دهند به‌وجد بیائیم، غافلگیر و غرق در فضای هذیانی‌ شویم. اما ما چیز زیادی از جزئیات فضا و آدم‌ها نمی‌بینیم (کسی قلیان می‌کشد در حالی‌که در پس‌زمینه مردی افسار اسبی را در دست گرفته، کسی سیخ جگر تعارف می‌کند و …). چرا آن فضای شلوغ، حسی از یک کلیت جغرافیایی ایجاد نمی‌کند؟ چرا از نظر زمانی احساس استمرار نمی‌کنیم؟

ادامه‌ی خواندن

مروری بر چند فیلم تابستان سینمای ایران ۹۶

 

کوه | امیر نادری

[table id=25 /]

به شکل روشن نمی‌دانم چرا رغبت نکرده‌ام این سال‌هایی که امیر نادری خارج از ایران فیلم می‌سازد فیلمی جدید از او ببینم. شاید مربوط به واکنش کسانی بوده که فیلم‌ها را دیده‌اند یا مصاحبه‌ای از نادری بوده که اشتیاقم را کم کرده. شاید هم صرفن کمبود وقت و فراموشی میان هزار کارِ نکرده بوده. مثل هزار فیلم دیگر. کوه را هم اتفاقی دیدم. رفته بودم دوستانم را در باغ فردوس ببینم. پیشنهاد داده بودند شب افتتاح در موزه سینما فیلم را با هم ببینیم. گفتم قهوه‌ای می‌خوریم، گپی می‌زنیم و طلسم آقای نادری متاخر را هم می‌شکنیم.

کوه تقریبن همان چیزی بود که انتظارش را داشتم. فیلمی تیپیک از نادریِ دهه شصت ساخته شده در اواسط دهه نود شمسی، این بار در ایتالیا، در جایی دور از شهر، در یک جغرافیای کوهستانی و در روزگاری دیگر، با قصه‌ای لاغر از جدال قهرمان سرسخت و مصمم نادری‌ (یک «امیرو»ی ایتالیایی میانسال) که با پتک به جان کوهی بلند می‌افتد تا آن را بشکافد و روزنه‌ای باز کند تا نور آفتاب به دهکده محل زندگی‌اش بتابد. کوه چیز بیشتری از قصه دو خطی‌اش نبود و آن‌چه روی پرده بود هر چند از نظر ریخت نزدیک‌ترین به آب، باد، خاک بود اما آب، باد، خاکی که ویژگی‌های ممتازش را گرفته باشی. فیلمی بود با مصالحی کم، با محدودیت جغرافیایی تعمدی و با حضور سه شخصیت، تقریبن بدون دیالوگ که از همان ابتدا کلیت تجربه فیلم را به قصه‌ی تک خطی‌اش تقلیل می‌دهد بدون آن‌که چیز دیگری را در سطح دیداری و شنیداری جایگزین آن کند. کلیت کوه صرفن به تاخیر انداختن پاسخ این سوال بیننده است: آیا مرد موفق به این کار می‌شود؟

حدود یک ساعت و نیم از فیلم باید بگذرد تا بلاخره «امیرو»ی فیلم از پس کوه برآید هرچند فیلم‌ساز از پس فیلمش برنمی‌آید. فصل نهایی از نظر اجرا تاسف‌برانگیز است، چیزی است شبیه کاردستی. چطور می‌شود که سازنده دونده، آب، باد، خاک و تنگنا به اجرای نقطه اوج فیلمش فکر نکرده باشد. از فرط پلان‌های بی‌ربط این فصل، بیننده فکر می‌کند نادری درست این موقعیت را تجسم نکرده. مگر می‌شود سازنده آب، باد، خاک که آن‌طور باد و جغرافیا را به تسخیر خود در می‌آورد، در فیلم آخرش، فیلمی که مثل فنر جمع شده تا در فصل نهایی آزاد شود به اجرای درست آن فکر نکند. تصور کنید موسی بخواهد دریا را بشکافد و کارگردان به اجرای چنین فصل مهیبی فکر نکرده باشد. سرنوشت چنین پروژه‌ای از همان روز اول مشخص بوده.

موخره: آن‌چه آن شب در موقع تماشای فیلم نمی‌شد تحمل کرد البته به چیز دیگری مربوط می‌شد. تصویر و صدای سالن موزه سینما به قدری بی‌کیفیت بود که در بخش‌هایی از فیلم چیز قابل توجهی دیده نمی‌شد و باید فیلم را دوباره در سالن مناسب‌تری می‌دیدم. یکی از دوستانم توضیح داد که برای افزایش عمر لامپ آپارات عملن نور را کم می‌کنند و بعد اضافه کرد شاید هم بخاطر استفاده بیش از حد فرسوده شده. کیفیت پخش صدا در همان حد بد بود. آقایان هنر و تجربه که در شب افتتاح فیلم دور هم جمع می‌شوند و به یاد فیلم‌ساز خاطره می‌گویند بهتر نیست مدیر چنین سالنی را بازخواست کنند؟ برای فیلم‌ساز و بیننده بیش از هر چیز پخش با کیفیت فیلم مهم است.

 

 

خانه [ائو] | اصغر یوسفی‌نژاد

[table id=26 /]

خانه در نگاه نخست پژواکی از خانه پدری (کیانوش عیاری) به‌نظر می‌رسد: «یک خانه، یک مُرده، چند دوره» به «یک خانه، یک مُرده، یک روز» بدل شده و «دخترکشی» به «پدرکشی»، یک مراوده سینمایی ایرانی که پرکشش و جذاب از کار در آمده. با این حال برای من خانه در شکل ایده‌الِ اجرایی باید چیزی بود شبیه سیرانوادا (کریستی پوئیو) که این یکی هم همان مدل «یک خانه، یک مُرده، یک روز» است. برای بیننده‌ای که سیرانوادا را دیده، خانه آن تکان‌دهندگیِ حسی را ندارد (هرچند گره‌گشایی غافلگیرکننده‌ای دارد)، از نظر انگیزه شخصیت اصلی (دختر پیرمرد مُرده) زیادی ساده و خطی است، شخصیت‌پردازی نصفه و نیمه شخصیت‌‌‌های دیگر و نبود آدم‌هایی خونسرد، غیرقابل پیش‌بینی و باهوش در آن شلوغی تصنعی، جدیتِ قصه‌ی زمین ماندن جسد پدر در خانه را کم می‌کند.

از طرفی خانه به طرز عجیبی جغرافیای خانه را دست‌کم گرفته (خانه‌ای که نه حیاطش هویت پیدا می‌کند و نه اندرونی‌اش). کماکان خانه‌ی یک حبه قند (رضا میرکریمی) جلوه‌ای استثنایی در سینمای ایران دارد. آن‌جا هم همین الگوی روایی بود: «یک خانه، یک مُرده، چند روز» که دخترِ جوانی آدم‌ها و قصه را تحت تاثیر حضورش قرار می‌داد.

برای من آن‌چه سطح درگیر شدن عاطفی در هنگام تماشای فیلم را کاهش می‌داد به مدل بازی‌ بازیگران مربوط می‌شد که بین بازی ناتورالیستی و یک مدل نمایشی در نوسان بود (جز بازیگر نقش مجید، خواهر زاده متوفی، که موفق می‌شود جلوه مرموزی به نقش بدهد). زبان ترکی فیلم هم کمک کرده بازی‌ها به‌خصوص برای غیر ترک زبان‌ها یکدست‌تر به‌نظر رسد (به عکس در یک حبه قند لهجه پاشنه آشیل فیلم است). در عوض جنبه‌ای از فیلم را که دوست داشتم به سبک دوربین فیلم مربوط می‌شود. نزدیکی افراطی دوربین به صورت‌ آدم‌ها منجر به قاب‌هایی با دو سر بریده‌ی روبروی هم (در راست و چپ قاب) شده که به‌شدت تنش صحنه را افزایش می‌دهد. در بسیاری از صحنه‌ها چنین قابی با اضافه شدن شخصیتی جدید در عمق صحنه، سطح تنش را گسترده‌تر می‌کند که این خود داستان دیگری است که باید به آن موقع اکران عمومی فیلم پرداخت.

 

 

رگ خواب | حمید نعمت‌الله

[table id=28 /]

مقاله را از این لینک در نشریه اینترنتی «چهار» بخوانید:

http://chahaar.com/?p=1956

 

دوئت | نوید دانش

[table id=29 /]

بلاخره در این تابستان گرم دوئت سر شوقم آورد. دوئت حسِ خوش یک قصه عاشقانه تلخ را با حساسیت‌های بصری نامعمولش ترکیب می‌کند و با میزانسنی وسواسی حس و حالی شبیه فیلم‌های زویاگینتسف می‌سازد، فیلمی که کمتر شبیه آثار دیگر سینمای ایران به‌نظر می‌رسد.
دستاورد دوئت به سلیقه‌ی بصری‌ و دکوپاژ نامتعارفش برمی‌گردد که به چند سکانس‌ دو نفره با مود و حس و حالِ کم‌نظیر در سینمای ایران منجر شده: تلاشی وسواسی برای ایجاد تاثیری کاملن شخصی به کمک سبک دوربین. علی مصفا با اجرایی کنترل شده این فصل‌ها را در مقابل نگار جواهریان و هدیه تهرانی به شکل خیره‌کننده‌ای پیچیده و منحصربه‌فرد از کار در ‌آورده.
سه سال است که از زمان تولید دوئت می گذرد بدون آن که خبری از نمایش فیلم باشد. در شرایطی که سینمای سنتی بی‌رمق ایران مرتب بیننده جدی را نسبت به آینده ناامید می‌کند، فیلم‌سازهای فیلم اولیِ سینمای ایران هر بار فضایی امیدوارکننده ایجاد کرده‌اند: تابستان پیش سهیل بیرقی با من، به‌زودی عبد آبست با تمارض و امیدوارم نوید دانش با نمایش عمومی هر چه زودتر دوئت.

 

یک‌آف | احسان عبدی‌پور

[table id=30 /]

وقتی در همان پرده اول در یکی از صحنه‌های حاشیه‌ای ناگهان پیرمرد سیه‌چرده (دائی) دو قاشق شکر در استکان‌ها ریخت و قبل چای ریختن آن فلاسک دهه ‌شصتی را آن‌طور عجیب تکان داد و به فائز گفت یک بار که کشتی‌شان در بندر مارسی چند روز برای تعمیر گیر افتاده به پاریس و کنسرت ژو داسن رفته و وقتی در اوایل فیلم متوجه می‌شویم که این خانه صادق چوبک است که فائز (مصطفی زمانی) و خواهر و برادرش در آن ساکنند، از همان‌ جا می‌شد فهمید با فیلم سرخوش و دیوانه‌ای طرفیم که صرفِ بازنمایی باورپذیر یک خانواده عجیب بوشهری در جغرافیای یک خانه شهرستانی برایش کافی نیست و هدفش بیشتر در چنین صحنه‌هایی تجربه‌ی دلپذیر مهمان شدن در اتاق‌هایی است که آدم‌ها آن‌طور شبیه فائز روی زمین می‌نشینند و وسط روز چای شیرین شده با شکر می‌خورند.

اگر تیک‌آف در بعضی فصل‌ها حد و اندازه نگه داشته بود و اگر حاشیه‌رویِ دلپذیر اولیه‌اش به ‌دامِ مفهوم‌پردازی نهایی نیفتاده بود و حس رها و جنون‌آمیز آن بطری‌بازی و بازی «حکم» را با نتیجه‌گیری اخلاقی تاخت نزده بود و اگر نبود آن انحراف نهایی قصه و نبود آن ساختار سنتیِ تعریف کردن قصه در فلاش‌بک و اگر بقیه هم در سطح مصطفی زمانی و سوگل قلاتیان از پس نقش‌شان برمی‌آمدند (چه کسی فکر می‌کرد مصطفی زمانی هم می‌تواند بد نباشد و رضا یزدانی آن‌طور کنترل شده بازی کند) و توانسته بود شخصیت‌های فرعی دیگری هم مثل شیرو (رضا یزدانی) و دامون (آن برادر کوچک تنهای تنهای تنها) خلق کند، بی‌شک با پدیده‌ای استثنایی طرف بودیم و بلاخره طلسمِ فیلم درست و درمان «شهرستانی» در سینمای ایران می‌شکست؛ دریغ بزرگ سینمای ایران که هنوز که هنوز است نتوانسته تصویری باورپذیر از زندگی روزمره ملموس این سال‌ها در یک شهرستان نشان دهد و تیک‌آف نشان می‌دهد چه بکر و چه غریب است قصه و حس‌وحال جوان‌های شهرستانی این روزها.

 

مادر! | دارن آرونوفسکی

مادر! | دارن آرونوفسکی | ۲۰۱۷
امتیاز (از ۵ ستاره): ۱/۲

خواهر دوقلوی فیلم جدید فرانسوا اوزون (The Double Lover)‌ و ترکیب نچسبی از مدل شبه«مستاجر/بچه رزماری» (رومن پولانسکی) با یک اجرای بی‌ظرافت «امریکایی»؛ مثل ترکیب نامتجانس جنیفر لارنس و خاویر باردم (یکی از بی‌رمق‌ترین حضورهای باردم‌) و اضافه کنید تلاش فیلم‌ساز برای افزودن بی‌دلیل ایده‌های نفرت‌انگیز آرونوفسکی‌وار بعلاوه ایده کم‌مایه «قصه به مثابه استعاره» و چاشنی خشونت افسارگسیخته‌ی سینمای روز و نهایتن سالاد بی‌مزه‌ای که نه دلهره‌ی داستانی‌اش استعاری است و نه امر ناشناخته‌اش دلهره‌آور.