گزارش جشنواره کن – ۲۰۱۷

 
گمشده‌های یک شهر

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره تیر ۱۳۹۶

جشنواره کن امسال پیشاپیش با توجه به سالگرد هفتادمین دوره‌اش انتظار دیگری ایجاد می‌کند. عدد هفتاد حسِ خوب قدمت و غنای سنتی با خودش دارد، یک رسم آئینی باشکوه. فرق دیگری هم برای من در کار است. چند ماه قبل کتاب «انتخاب رسمی» تیری فرمو در فرانسه منتشر شده بود و آن‌را با ولع خوانده‌ بودم. «انتخاب رسمی» دفتر خاطرات یک سال مدیر جشنواره کن است که از فردای اختتامیه جشنواره کن ۲۰۱۵ شروع می‌شود و تا انتهای مراسم اختتامیه جشنواره ۲۰۱۶ ادامه پیدا می‌کند. فرمو از همه‌چیز می‌نویسد. از شیوه برگزاری جشنواره کن تا ارتباط همیشگی‌اش با هنرمندان و البته شرح مفصل انتخاب فیلم‌های بخش رسمی. این‌که تامین مالی جشنواره چطور انجام می‌شود، انتخاب هیات داوران چه مسیری طی می‌کند و روز و ساعت نمایش هر فیلم در جدول نمایش چقدر پردردسر است. همچنین کتاب شرح کمیته‌های سه‌گانه انتخاب فیلم‌ها است. خواندن کتاب چند ماه پیش از شروع جشنواره، نقطه دید دیگری برای مواجه شدن با این ضیافت سالانه سینمایی پیشنهاد می‌کند.

در هواپیمایی که به‌سوی کن می‌رود تصویری محو از کتاب به خاطرم می‌آید. فرمو چند روز بعد از اختتامیه به خانه‌ برگشته و روی میز و گوشه و کنار اتاق و روی زمین تعداد زیادی دی‌وی‌دی پخش شده. روی آن‌ها به زبان‌های مختلف اسامی فیلم‌ها و سازنده‌های‌شان نوشته شده. این‌ها فیلم‌هایی است که روزهای آخر می‌بایست در خانه می‌دیده و  بخشی از ۱۸۰۰ فیلمی بوده که آن سال به امید نمایش در کن به دفتر جشنواره ارسال شده. او مدام بین سه شهر در سفر است، اغلب در لیون، نزدیک‌های جشنواره بیشتر در دفتر پاریس و ماه مه در کن. لذا بخشی از فیلم‌ها را در خانه می‌بیند. اگر چه سه کمیته انتخاب در جشنواره وجود دارد نهایتن نظر نهایی را او برای انتخاب فیلم‌ها می‌گیرد.

امسال ۱۹ فیلم برای بخش مسابقه انتخاب شده. ظرفیت طبیعی این بخش ۲۰ فیلم است و بعضی سال‌ها مثل سال ۲۰۱۲ به ۲۱ فیلم هم می‌رسد (سال‌های قبل‌تر ۲۳ فیلم هم انتخاب شده). حس نگران‌کننده‌ای است. چرا امسال ظرفیت ۲۰ فیلم کامل نشده؟ نکند با سالی ضعیف روبرو باشیم؟ در بخش نوعی نگاه هم ۱۸ فیلم حضور دارند در حالی که تا ۲۱ عنوان فیلم هم در این بخش پذیرفته شده. این نشانه‌ای برای یک سال بی‌کیفیت نیست؟

 

در جستجو

جشنواره با فیلمی از سینمای فرانسه به نام اشباح اسماعیل (آرنو دپلشن) شروع می‌شود. فیلم‌سازی به نام اسماعیل (ماتیو آمالریک) مشغول نوشتن سناریوی جدیدی است. او با زنی به نام سیلویا‌ (شارلوت گینزبورگ) زندگی می‌کند. همسر قبلی اسماعیل (ماریون کوتیار) ۲۰ سال قبل بدون هیچ ‌اطلاعی او را ترک کرده و سال‌ها است که از او خبری نیست. روزی ناگهان زن بر می‌گردد و زندگی اسماعیل را دستخوش تغییر می‌کند. سال گذشته دپلشن عضو هیات داوران کن بود و از او شنیدم که فیلم محبوبش در بخش مسابقه فقط پایان دنیا (اگزویه دولان) بوده. در آن فیلم هم پسر خانواده مثل یک شبح بعد سال‌ها به خانه باز می‌گشت. اشباح اسماعیل سومین فیلم پیاپی ناموفق دپلش است که با شلختگی و بی‌حوصلگی نوشته و ساخته شده و در ان خبری از غنای داستانی فیلم‌های خوبش مثل قصه کریسمسی نیست. فیلم تلاش می‌کند به هر سه شخصیت اصلی قصه فضا ‌دهد و به آن‌ها نزدیک ‌شود اما تمرکز لازم برای پرداخت دقیق شخصیت‌ها و روابط‌شان را ندارد. از همه عذاب‌آورتر این است که فیلم به آدم‌ها انگیزه‌های ملموس برای تصمیمات حیاتی نمی‌دهد. ماتیو آمالریک که روزگاری بازیگر مورد علاقه‌ام به‌واسطه فیلم‌های آرنو دپلشن بود (مثل چطور درگیر مشاجره شدم [زندگی جنسی من] (۱۹۹۶) که نشان می‌داد چه استعداد درجه یکی است) خود معضل این یکی است. موقع تماشای آمالریک در فیلم‌های چند سال اخیر از بسیاری جهات یاد خسرو شکیبایی، بازیگر محبوبم در دهه شصت و هفتاد شمسی می‌افتم. به‌یاد می‌آورم که چطور شکیبایی در دهه هشتاد شیوه بازیگری‌اش مکانیکی شده بود و به یاد می‌آورم که دیگر نمی‌توانستم او به عنوان شخصیت‌های پیچیده باور کنم.

 

شخصیتی که ماریون کوتیار در اشباح اسماعیل بازی می‌کرد اولین گمشده جشنواره بود که البته سروکله‌اش خیلی زود در فیلم پیدا می‌شد. بخش زیادی از فیلم‌های امسال اما پر از گم‌شدگانی است که خبری از آن‌ها نمی‌شود. یکی از ان‌ها پسر بچه فیلم بی‌عشق (آندری زویاگینتسف) است. او از مشاجرات پدر و مادرش در رنج است. پسر یک روز بعد از مشاجره طولانی پدر و مادرش ناپدید می‌شود. بی‌عشق شرح جستجوی پسر است و البته قصه پدر و مادری دلزده از هم که درگیر روابط دیگری‌اند. برای من که زویاگینتسف فیلم‌ساز مورد علاقه‌ام است، بی‌عشق از نظر کیفی در حد واسط فیلم‌های بزرگ (بازگشت و لویاتان) و معمولی (النا) او قرار می‌گیرد. اگر چه شیوه گسترش قصه زیادی معمولی است، در عوض صحنه‌های آشنا با یک سکون و تانی زویاگینتسفی، مرموز و ناآشنا شده‌اند و اگر چه مسیر عمومی گسترش قصه قابل پیش‌بینی است اما اجرای بعضی فصل‌ها چنان از نظر بصری درخشان است که تا پایان جشنواره حس دوگانه‌ای نسبت به فیلم پیدا می‌کنم.

سینمای روسیه در جشنواره امسال با سه فیلم کنجکاوی برانگیز است. مدل گم‌شدن شخصیت‌های‌ دو فیلم دیگر سینمای روسیه طعمی سیاسی به این سینمای بارور می‌دهد. سرگئی لوزنیتسا کارگردان اهل اوکراین و سازنده چند مستند ستایش شده تا پیش از زن نازنین با دو فیلم فوق‌العاده خوشی من و در مه در بخش مسابقه کن حضور داشته. او در فیلم جدیدش به سراغ زنی می‌رود که روزی متوجه می‌شود که بسته‌ای که برای شوهرش در زندان فرستاده (بدون دریافت مرد) برگردانده شده. او به شهری که شوهر آن‌جا زندانی است سفر می‌کند اما خبری از مرد نیست. تلاش زن برای یافتن او به بن‌بست می‌رسد و مرد انگار گمشده است. این یکی از استعاری‌ترین گمشدگان امسال (در کنار پسربچه بی‌عشق) است. لوزنیتسا در مصاحبه‌ای گفته که نوشتن فیلم‌نامه را با اقتباس از داستان زن نازنین داستایوفسکی شروع کرده اما از جایی به بعد در نوشتن، آن خط داستانی را رها کرده. به‌نظر می‌رسد او آرام آرام در مسیر ساخت از داستایوفسکی به کافکا رسیده. زن مثل شخصیت «کا» در رمان‌ قصر نمی‌تواند به ان سوی نرده‌های زندان برود و در شهری عجیب و غریب و در متل، اداره‌جات و محل‌های عمومی کافکایی سرگردان می‌ماند. نیروهای حکومتی با اوباش شهر دست در دست هستند و جامعه نقشی متجاوزگر نسبت به زن دارد. چیزی که توجهم را جلب می‌کند ساخت این حال و هوای کافکایی به کمک سینماتوگرافی است. حس ‌و حال عجیب صحنه‌های شلوغ فیلم به کمک کنترل استثنایی و چینش ظریف آدم‌ها در قاب عریض فیلم صورت گرفته. این، کارِ اولگ موتو مدیر فیلم‌برداری زن نازنین است که بسیاری از آثار مهم این ده سال یعنی دو فیلم قبلی لوزنیتسا، چهار ماه، سه هفته و دو روز (کریستین مونجیو) و مرگ آقای لازارسکو (کریستی پوئیو) را فیلم‌برداری کرده.

زن نازنین یک فصل طولانی در پرده پایانی دارد که ناگهان در انتهای مسیر جستجوی زن ظاهر می‌شود. این فصل از نظر اجرا بی‌ظرافت و از نظر حال و هوای کلی بیشتر یک پایان کناییِ محتوایی است تا یک غافلگیری روایی برای پایان مسیری که زن طی کرده. این فصل ضدریتم است و به‌نوعی موخره فیلم بی‌عشق را تداعی می‌کند.

در فیلمی دیگری از سینمای روسیه، نزدیکی ساخته اول کانتمیر بالاگوف که زیر نظر الکساندر ساکاروف سینما را یاد گرفته، برادر شخصیت اصلی (و نامزد برادر) توسط گروهی ربوده می‌شوند. فیلم قصه دختر جوانی است که در یک محله یهودی در قفقاز در مکانیکی پدرش کار می‌کند و با فضای بسته پیرامونش نمی‌سازد. شورش آرام دختر در دل این جامعه قابل درک و تک‌افتادگی‌ او جذاب از کار درآمده. فیلم در ارائه حال و هوای شهری کوچک در قفقاز و یک جامعه یهودی، کاملن موفق است. فیلم صحنه‌های به‌یادماندنی دارد که سبک دوربینِ گاه شلخته‌اش بعضی از آن‌ها را هدر می‌دهد. این فیلم در بخش نوعی نگاه نمایش داده شد و یک دوقلوی فرانسوی داشت که جایزه دوربین طلایی را گرفت: زن جوان (لئونور سرای). در این یکی هم فضای شهری و محیط کار شخصیت اصلی جالب از کار درامده، شخصیت اصلی دوست داشتنی است و طنزی ملیح آن را دلنشین کرده. زن جوان پازل زنان جوانِ تنهای مقاوم را در جشنواره کامل می‌کند.

دو کودک فیلم شگفت‌زده (تاد هینز) ‌نیز کسی را گم کرده‌اند یا از دست داده‌اند. تاد هینز شبیه مارتین اسکورسیزی (در هوگو) به سراغ یکی از کارهای مشهور برایان سلزنیک رفته و ما را با دو کودک تنها در دو دوره زمانی مختلف (یکی دهه ۲۰ و دیگری پنجاه سال بعد) همراه می‌کند. در قصه اول دختری ناشنوا در جستجوی یک بازیگر سینما است. این بخش‌ها به‌خاطر ناشنوایی دختر به شیوه صامت و سیاه و سفید تصویر شده است. قصه دوم قصه پسرکی تنها است که پدرش را از دست داده و مادرش نیز جواب سرراستی به نبودن پدر نمی‌دهد. بعدتر پسر، مادر را نیز از دست می‌دهد اما یادگاری از او مانده که برای کشف آن سفری را آغاز می‌کند. این قصه از نظر بصری معاصرتر است و به کمک موسیقی و با تاکید بر مدها و طرز پوشش آن دوره قرار است فضاسازی نقش پررنگ‌تری در آن پیدا ‌کند. جایی از فیلم با یک صاعقه پسر نیز ناشنوا می‌شود و دو قصه از نظر معنایی بهم پیوند می‌خورند. اما ارتباط‌های گل‌درشت و بی‌ظرافت بین دو قصه و شخصیت‌های آنتی‌پاتیک، فیلم را از رمق می‌اندازد. سبک تلفیقی فیلم نیز فروغی ندارد و تزئینی به‌نظر می‌رسد. در مجموع شگفت‌زده نمی‌تواند به حس‌ و‌ حال و خیال‌پردازی دلنشین فیلم متوسطی مثل هوگو هم نزدیک ‌شود.

ماموریت شخصیت اصلیِ (جو) تریلرِ تو هرگز واقعن این‌جا نبودی (لین رمزی) ‌یافتن یک دخترک گمشده (بچه یک سناتور شناخته شده) است که پدرش نمی‌خواهد پای پلیس به ماجرا باز شود. این ماموریت برای جو کم‌کم ماهیتش عوض می‌شود و تبدیل به انتقام‌گیری می‌شود. فیلم با شخصیت جو حرکت می‌کند و همه چیز از زاویه دید او روایت می‌شود. در تعدادی نما خاطرات مبهم او را به‌ عنوان سرباز می‌بینیم. جو به لطف بازی واکین فینیکس همدلی برانگیز از کار درآمده. وجهی از فیلم که پس‌زننده است تصویری است که از قطب دیگر ماجرا ساخته می‌شود: تصویر آشنایِ شیطانیِ بدمن‌های فیلم‌های جریان اصلی. آن‌ها حلقه‌ای مافیایی به‌نظر می‌رسند که دختربچه‌ها را می‌دزدند و از ان‌ها سواستفاده می‌کنند. از طرفی امکان شکل‌گیری یک رابطه جذاب میان جو و دختر از بین می‌‌رود. فیلم یک خشونت افسارگسیخته بی‌جهت دارد که انگیزه نمایش پرتاکید ان روشن نیست (جایی جو دندان آسیب‌دیده خونینش را با انبردست می‌کشد). در مجموع تماشای فیلم حس آرتیستیک ایجاد نمی‌کند چرا که با فیلمی معمولی روبروئیم که با تکنیک‌های تصویری پرتاکید و با باند صوتی و موسیقی‌ بزک شده.

گمشده‌های دیگر این جشنواره پدر و بچه فیلم فاتح آکین‌اند (In the Fade). در یک عملیات بمب‌گذاری در آلمان، زنی، بچه و شوهر مهاجرش را از دست می‌دهد. او مسیری طولانی برای یافتن عاملین بمب‌گذاری آغاز می‌کند و جستجویش مثل فیلم لین رمزی ارام ارام تبدیل به یک انتقام‌گیری می‌شود.

 

 

خداوند در جزء است

سینمای داستانی با یک اصل ساده اما بنیادی آغاز می‌شود. فضا و آدم‌های قصه را باید باور کرد تا با شخصیت‌ها در مسیر قصه همراه شد. تار و پود هر نما و بافت فیلم‌ها می‌تواند چنین باوری را برای بیننده شکل دهد: ایجاد حسِ ملموس بودن لحظه حال در هر نما. وسترن ساخته والسکا گریسباخ، یکی از مشاورین فیلم‌نامه تونی اردمن (مارن آده)، از این زاویه فیلمی نمونه‌ای است که در بخش نوعی نگاه نمایش داده شد. یک گروه آلمانی برای یک پروژه عمرانی به یکی از مناطق مرزی بلغارستان آمده‌اند. ماینهارد یک کارگر آلمانی که با این گروه کار می‌کند، وقت آزادش را در گوشه و کنار این منطقه می‌گذراند. او به تدریج احساس تعلق درونی عجیبی به آن‌جا پیدا می‌کند، با اسب سفیدی که پیدا می‌کند اخت می‌شود و به آدم‌ها محلی که زبان‌شان را هم نمی‌داند نزدیک می‌شود. ماینهارد کم‌گو، درون‌گرا و مرموز است و معلوم می‌شود یک گذشته نظامی مبهم دارد. روستایی‌ها از نظر منش و چهره منحصربفردند و ریزه‌کاری‌های رفتاری جالبی دارند. حتی پروژه‌ای که گروه انجام می‌دهند با جزئیات جالبی تعریف می‌شود و فضای کارگری ویژگی‌های دلپذیری دارد. فیلم مثل یک قالی ریزبافت غنی و پرنقش و نگار است و موفق می‌شود از این طریق یک دنیای منحصربفرد با حال و هوای خاص و البته پذیرفتنی بیافریند.

عمده دشواری در ارتباط با فیلمی مثل اشباح اسماعیل، عاشق دوگانه (فرانسوا ازون) یا فریب‌خورده (سوفیا کوپولا) نبود بافت غنی آن‌ها است. فریب‌خورده که بازسازی یکی از فیلم‌های دان سیگل با بازی کلینت ایستوود است قصه یک سرباز زخمی (کالین فارل) جنگ داخلی امریکا است که در یک مدرسه دخترانه شبانه‌روزی که فقط خانم‌ها در آن باقی مانده‌اند مداوا می‌شود. خیلی زود دانش‌آموزانُ، معلم و مدیر مدرسه شیفته سرباز می‌شوند. قصه فیلم ظرفیت دراماتیک بالایی دارد اما در بافت آن قدر فقیر است که نمی‌شود به شخصیت‌ها از نظر حسی نزدیک شد. سرباز آن‌قدر آنتی‌پاتیک طراحی و بازی شده که اساسن دلیل شیفتگی زنان را به او درک و حس نمی‌کنیم. رودن (ژاک دوایون) نیز به‌همین دلیل یکی از معمولی‌ترین‌های جشنواره است و علی‌رغم پتانسیل جذابی که سوژه فیلم دارد به کاریکاتوری از رابطه افسانه‌ای رودن و کمی کلودل هنرمند تبدیل شده است. In the Fade نیز از همین زاویه تبدیل به فیلمی معمولی شده. فاتح آکین که وجه ممیز فیلم‌های خوبش، بافت سرخوش و سرحال آن‌ها است، بخاطر نداشتن جزئیات ملموس (و آدم‌ها و فضاهای جعلی)، درام فیلم جدیدش درگیرکننده از کار در نیامده.

از این نظر آفتاب زیبای درون (کلر دُنی) استثنائی است. فیلم در بخش دو هفته کارگردان‌ها به نمایش در آمد و فیلم افتتاحیه این بخش بود. فیلم قصه زنی (ژولیت بینوش) است که در جستجوی رابطه عاطفی شایسته‌ای است. اجرای این نقش چنان زنده و ریزه‌کاری‌های شخصیتی نقش چنان ریزبافت از کار درآمده که از همان فصل اول که زن با یک بانکدار وسواسی معاشرت می‌کند شیفته‌اش می‌شویم. آفتاب زیبای درون از ان موارد استثنایی است که در ریز-مقیاس درخشان است و در بزرگ-مقیاس (مسیر گسترش قصه)‌ متقاعدکننده از کار درنیامده. ما شخصیت اصلی قصه را از خلال آشنایی‌ با مردان زیادی همراهی می‌کنیم و حس عمومی این است که این روابط در محدوده زمانی کوتاهی پیش می‌آیند (هر چند فیلم تاکیدی بر آن ندارد) اما سن و سال زن و فضای عمومی فیلم چنین حسی ایجاد می‌کند. بهمین دلیل از نیمه فیلم به بعد سرگشتگیِ چنین زنِ شکننده‌ای کمتر تکان‌دهنده به‌نظر می‌رسد. فیلم کلر دنی از افسوس‌های بزرگ جشنواره موقع تماشا بود. امیدوارم در دیدار بعدی حس عمومی تماشای فیلم برایم عوض شود.

۲۴ فریم عباس کیارستمی هم از فیلم‌ها است که به کمک جادوی جزئیات فوق‌العاده از کار درآمده. فیلم با نقاشی شکارچیان در برف پیتر بروگل شروع می‌شود. تصویر ثابت این نقاشی کم‌کم با جان‌بخشی بخش‌هایی از آن، کیفیتی زنده پیدا می‌کند. کلاغی می‌پرد. دودکش کلبه‌ای دود می‌کند و سگی آن میان می‌پلکد در حالی که برف همه‌جا را پوشانده. این عناصر در فریم‌های بعدی فیلم مثل یک موتیف تکرار می‌شوند. فریم‌های بعدی اغلب یک عکس بوده‌اند که به کمک تکنیک‌های انیمیشن چیزهایی به آن اضافه شده. فریم‌ها آبستره‌اند و عناصر محدودی دارند و جوری چیده شده‌اند که به‌تدریج رگه‌هایی از یک قصه در ذهن شکل بگیرد. آدم‌ها غائب یا خارج کادرند و در عوض پرنده‌ها،ُ گوزن‌ها و گرگ‌ها شخصیت‌های اصلی‌ داستانند.

در فریم ماقبل آخر، دو درخت یکی در راست و دیگری در چپ قاب می‌بینیم. در جلوی درخت‌ها چوب‌های بریده شده‌ای تملبار شده و پرنده خوشرنگ و تپلی روی ان‌ها نشسته. برای اولین بار در فیلم آسمان ابی شفاف با لکه‌ای ابری می‌بینیم. دیگر خبری از برف که بسیاری از فریم‌های قبلی را پر کرده نیست. آن چه این فریم‌ را جذاب و درگیرکننده کرده ظرافت در طراحی و چینش عناصر درون قاب است و البته نازکی خیال یک هنرمند در پیرانه‌سری. این ظرافت کار یک استادکار در نگاه به طبیعت است که میل به قصه‌گویی نیز با ان همراه شده. صدای بریدن چوب با اره برقی می‌آید. هر دو درخت‌ تکان می‌خورند. هر لحظه بیم آن را داریم که درخت‌ها بیفتند اما فیلم با انتظار ما بازی می‌کند. ابتدا فریب‌مان می‌دهد (صدای افتادن درخت‌هایی دیگری را می‌شنویم) و بعد ناگهان غافلگیرمان می‌کند و درخت چپ قاب می‌افتد. قاب لحظاتی نامتوازن می‌شود. کمی بعدتر درخت سمت راست هم می‌افتد. پروسه تماشای ۲۴ فریم شبیه پروسه ساخت یک فیلم‌ به‌نظر می‌رسد. ما تعدادی تصویر شاعرانه داریم که با شروع هر فریم بیننده شروع به خلق قصه با المان‌های محدودی می‌کند و در مقام بیننده، همان پروسه قصه‌گو برای داستان‌پردازی را از سر می‌گذراند.

۲۴ فریم توجهم را به شکل مضاعفی در موقع تماشای فیلم‌ها به سلیقه تصویری فیلم‌ها جلب کرد. از این نظر چهره‌ها قریه‌های آنیس واردای ۸۹ ساله نمونه‌ای است. او یکی از جوانانه‌ترین فیلم‌های امسال را به کمک یک آرتیست فرانسوی (جی.آر) ساخته. این دو در شروع فیلم تصمیم می‌گیرند سفری را در به‌دور فرانسه آغاز کنند و به روستاها و محیط‌های غیر شهری بروند و از طریق عکاسی و حرفه‌شان دنیای بیرون را تغییر دهند و زیباتر کنند. آن‌ها در سفر از روستایی‌ها، کارگران و  زنان خانه‌دار عکاسی می‌کنند و با چاپ عکس‌ها در ابعاد بزرگ آن‌ها را غافلگیر می‌کنند. گاه عکس‌ها را در مقیاس بزرگ چاپ می‌کنند و آن را روی نماهای بیرونی خانه‌ها می‌چسبانند و قاب‌هایی استثنایی خلق می‌کنند.

 

 

 

Banal mais intéressant

در روزهای جشنواره «خوش‌سلیقه بودن» در وجه تصویری و صوتی فیلم‌ها برایم بدل به معیاری چالشی در مواجه با فیلم‌ها می‌شود. به‌راستی خوش‌سلیقگی به چه معنا است و بر اساس چه معیاری قابل شناسایی است؟ سوال خوبی است و به تعداد آثار هنری بزرگ پاسخ متفاوت دارد. در یکی از نوبت‌های نمایش، موقع بیرون آمدن از سالن سینما خانمی به فرانسه به همراهش می‌گوید: «banal mais interessant» (سبُک ولی جالب). از این جمله خوشم می‌آید و می‌شود یک جور ملاک برای فیلم‌های که در نگاه اول، در وجه تصویری خوش‌سلیقگه نیستند. بلافاصله از خودم سوال می‌کنم آیا جالب هم نیستند؟ به‌زعم من تعبیر خطرناک اما اساسی است و از همه بیشتر در بحث درباره فیلم جدید هونگ سانگ-سو روز بعد به‌کارم می‌اید.

هونگ سانگ-سو فیلمساز کره‌ای، یکی از فیگورهای آشنای جشنواره‌های اروپایی است که دو دهه است فیلم می‌سازد. از نظر پرکاری وودی آلن و تا حدی فرانسوا اوزون را به‌یاد می‌اورد. فیلم‌های هونگ سانگ-سو مشتاقان محدود اما متعصبی در عالم سینه‌فیلی دارد. این فیلم‌ها (تا جایی که دیده‌ام) از نظر قصه و از وجه تصویری ساده به‌نظر می‌رسند و گاهی تکنیک‌های سینمایی را به شکل پیش‌پا افتاده اما بازیگوشانه به‌کار می‌برند. این تکنیک‌ها خیلی وقت‌ها در فیلم‌هایی بعدی تکرار می‌شوند و شکل‌های مختلفی به خود می‌گیرند. از طرفی قصه‌ها‌ در فضاهای آشنا و تکراری اتفاق می‌افتند. خیلی وقت‌ها یک کارگردان سینما شخصیت اصلی قصه است که برای نمایش فیلمش به شهری در کره جنوبی سفر کرده. او آن‌جا با کسی یا کسانی آشنا می‌شود و چند روزی با آن‌ها معاشرت می‌کند. آن‌ها به کافه و رستوران می‌روند. می‌نوشند، می‌خورند و پرحرفی می‌کنند.

بعضی از آثار هونگ سانگ-سو بامزه‌اند و بعضی‌ها شوخی‌های روایی تکرارشونده‌ی «جالبی» دارند. روز بعد اما یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌های او است. ماجرا در یک دفتر انتشاراتی می‌گذرد. مدیر این انتشاراتی با دختری که قبلن آن‌جا کار می‌کرده به‌هم زده است و حالا کسی دیگر جای او آمده. مثل فیلم‌های دیگر  فیلم‌ساز، قصه با صحنه‌های گفتگوی دو نفره جلو می‌رود. مدیر و تازه‌وارد (و صحنه‌های مدیر و دختری که آن‌جا را ترک کرده) دو سوی میزی می‌نشینند، چیزی می‌خورند و مدت طولانی حرف می‌زنند. چنین فیلمی اساسن اگر این فصل‌هایش «جالب» نباشند و  کار نکنند چیز دیگری ندارد. جالب بودن این صحنه‌ها می‌تواند به شیرین و طناز بودن آن‌ها برگردد، یا به غافلگیر کننده بودن‌شان. شخصیت‌های اصلی روز بعد از نظر هوشی چنگی به دل نمی‌زنند. این صحنه‌های گفتگو محور نیاز به نوعی خلق و خوی ویژه دارند تا بیننده این فصل‌های طولانی برایش جالب باشد، چیزی شبیه فصل‌‌های آفتاب زیبای درون که در بالا به آن اشاره کردم. این صحنه‌ها می‌توانند شبیه آن‌چه در آثار ازو و در نوشگاه‌های فیلم‌هایش می‌بینیم باشند، آن‌هایی که مردان میانسال با پرحرفی‌شان و با شوخ‌طبعی ذاتی‌شان ما را شیفته خود می‌کنند. این صحنه‌ها می‌توانست مثل فیلم‌های اریک رومر با نوع نگاهی که شخصیت‌ها به پیرامون‌شان دارند ما را در لذت تجربه‌ای یگانه درباره جهان شریک کنند. روز بعد موفق نمی‌شود از روزمرگی، کلیتی بامعنا بسازد. به شیوه آن خانم می‌شود درباره این صحنه‌ها گفت: «پیش‌پا افتاده و غیرجالب».

از طرفی فیلم نمی‌تواند نماهای طولانی‌ و نورپردازی اماتوری و زوم‌های زمخت را  به یک بازی سبکی پر از غافلگیری تبدیل کند. به عبارت دیگر نمی‌تواند از مصالح سبُک، سبک بسازد. آن‌ها باید تبدیل به یک نظام فراگیر درگیرکننده در طول اثر می‌شدند. «پیش‌پا افتادگی» بدون «جالب» بودن، ملال‌آور است.

قبل از تماشای عاشق یک روزه به یاد دو فیلم قبلی فیلیپ گرل می‌افتم. می‌دانم این یکی قرار است تکمیل کننده یک سه‌گانه باشد و به کیفیت فیلم خوشبینم. سبک بصری و شیوه روایی و مینیمالیزم آن فیلم‌ها را به‌یاد دارم و البته تمرکزشان بر روابط انسانی را. قبل از اینکه فیلم شروع شود پیش خودم فکر می‌کنم چه خوب می‌شود اگر فیلم استاد را دوست داشته باشم تا بشود بدیلی برای فیلم نچسب هونگ سانگ-سو در این جشنواره داشته باشم. دوست دارم به کمک این فیلم فرضی نشان دهم که مصالح خنثی هم می‌تواند با یک نظام‌مندی سبکی تبدیل به امر زیبا شود. عاشق یک روزه قصه دختری است که بعد پایان یک رابطه نافرجام به خانه پدرش می‌رود که خود تازه درگیر رابطه جدیدی با کسی همسن دخترش شده. فیلم تمام می‌شود و بعد تماشا حس می‌کنم یک مشکل تبدیل به دو تا شده و کار برایم سخت‌تر شده است. فیلم گرل از همان جنس مشکلات روز بعد رنج می‌برد.

قبل از دیدن ژانت کودکی ژان دارک به سبک دیداری فیلم‌های ده سال پیش برونو دومن فکر می‌کنم. دومن در انسانیت و کمی کلودل ۱۹۱۵ سبک دوربین جلوه‌گرانه‌ای ندارد و سبک تا حدی خنثی است. باز هم خام می‌شوم و با خودم می‌گویم شاید این یکی مثال خوبی برای «banal mais intréssant» باشد. اما ژانت کودکی ژان دارک بیشتر شبیه یک تجربه کاریکاتوری از کار با مصالح نامتجانس است. فیلم قصه کودکی ژان دارک است، زمانی که هنوز ژان دارک مشهور نشده و قصه او را در دو دوره زمانی با فاصله چند سال می‌بینیم. فیلم موزیکال است، آن‌ هم موسیقی راک، الکترونیک و گاهی پاپ. روی کاغذ ایده جذاب و تلفیق بامزه‌ای است اما در عمل یک آمیزش بی‌ظرافت از کار در آمده. هر صحنه‌ فیلم شبیه یک استیج آماتوری است که پس‌زمینه آن عکسی از طبیعت است و ژان دارک تلاش می‌کند در قالب موزیکال بخش از قصه اسطوره‌ای‌اش را تعریف کند. از تنوع شگردها خبری نیست. ایده موسیقایی فیلم بسیط است، صرفن در شروع فیلم غافلگیرمان می‌کند اما بسط پیدا نمی‌کند و تبدیل به یک تجربه پیچیده جذاب برای دنبال کردن نمی‌شود.

 

دستاوردهای جشنواره

نام روبن استلاند را برای اولین بار سال ۲۰۱۴ در کن شنیدم. موقعی که صحنه کوتاهی از بهمن فیلم فورس‌ماژور را در آنونس بخش نوعی نگاه روی پرده دیدم. ریزش آن بهمن و آراستگی تصاویر فیلم و سلیقه بصری استثنایی همان نما در ذهنم حک شد. فیلم را دیدم و به‌نظرم یکی از بهترین‌های آن جشنواره بود. همین کافی بود که کنجکاو فیلم بعدی استلاند باشم.

مدیر (کریتور) یک موزه، اجرای اینستالیشن جدیدی به نام مربع را بر عهده دارد. او می‌خواهد شرایط بهتر دیده شدن این اینستالیشن را فراهم کند. این آقای مدیر شخصیت اصلی مربع ساخته جدید روبن استلاند است که موفق به کسب نخل طلای جشنواره هفتادم شد. ما زندگی روزمره مرد را در محل کار و خانه می‌بینیم. موزه‌ غیرعادی و عجیب است و جاهایی وقت بازی (ژاک تاتی) و بعضی فصل‌های سه‌گانه روی اندرسون را تداعی می‌کند. روزی در خیابان کسی موبایل مدیر را می‌زند. او تصمیم می‌گیرد دزد را بدون دخالت پلیس پیدا کند اما این مسیر به رویارویی با مساله‌ای پیش‌بینی نشده منجر می‌شود، مسیری که تا حدی تداعی کننده ماجرای پزشک فارغ التحصیلی (کریستین مونجیو) است، همان گردابی اخلاقی که برای موفقیت دخترش در آزمون نهایی طی می‌کرد.

بیش از هر چیز فیلم را به‌خاطر لحنش در مواجهه با دنیای امروز ستایش می‌کنم. مربع اثر هنری الهام‌بخشی است که هنرمندی با خلق‌وخویی بی‌عقده خلقش کرده. همچنین نوعی از طنازی نسبت به امور روزمره در فیلم وجود دارد که مربوط به روزگار ماست، یک طبع عجیب و پیچیده امروزی. فیلم شخصیت اصلی‌ و بیننده‌اش را در موقعیتی قرار می‌دهد تا تجربه کند چگونه در موقعیتِ تضاد منافع، نوعی مسوولیت‌پذیری امیدوارانه را پیشه کند.

 

 

پایان خوش ساخته میشائیل هانه‌که حکایت یک خانواده متمول در شهر کاله در شمال فرانسه است. پدربزرگ (ژان-لوئی ترنتینیان) مالک یک شرکت ساختمانی بزرگ در گذشته بوده که مدیریتش را به دخترش (ایزابل هوپر) سپرده. در شروع فیلم در یک نمای دور هانه‌که‌ای بخشی از یک گودبرداری ریزش می‌کند و کارگری که در یکی از دستشویی‌های سیار است به پائین سقوط می‌کند و می‌میرد. این یکی از خرده داستان‌های فیلم است که هر از گاه پی‌گرفته می‌شود. فیلم با مدل کد ناشناخته چند قصه دراماتیک دیگر را به‌موازات هم جلو می‌برد. یکی از آن‌ها قصه پدربزرگ است که ته خط رسیده و دنبال کسی است که کارش را تمام کند. اما قصه اصلی مربوط به نوه‌ی پسریِ پیرمرد است و در همان سطح از اهمیت، قصه پدر این دختر که پزشکی است که از همسرش جدا شده. یک تمهید روایی این پاره‌های مختلف را مثل یک قطعه موسیقی پلی‌فونیک پیش می‌برد، قصه‌هایی که از هر کدام فقط بخش کوچکی امکان بازنمایی پیدا می‌کند. مدل روایی پایان خوش نه تمرکز عشق را دارد و نه استمرار خرده داستان‌های کد ناشناخته را.

از نظر بصری تمهیدی که در دیدار اول درخشان به نظر می‌رسد سبک دوربین بازیگوش (در عین حال خنثی) فیلم است. دوربین اغلب با فاصله افراطی نسبت به شخصیت‌ها و کنش اصلی صحنه قرار دارد. در همان صحنه ریزش جای دوربین و زمان انجام کنش استادانه است. دوباره به حرف‌های ان خانم در هنگام بیرون آمدن از سالن نمایش فکر می‌کنم و به یاد می‌آورم که چطور دوربین خنثی هانه‌که از طریق سادگی، زیبایی خلق کرد. به تمام نماهای عمودی آیفونی پایان خوش فکر می‌کنم که دقایق طولانی و در سکوت و بهت آن‌ها را دنبال می‌کنیم و در شگفت می‌مانم این چه جادویی است آخر که روی پرده و جلوی چشمان‌مان حس شاعرانه از طریق تصویر ناشاعرانه خلق می‌شود.

 

 

سینمای ایران و بخش نوعی نگاه

امسال سینمای ایران از نظر کمیت حضور دلگرم کننده‌ای در جشنواره کن داشت. فیلم حیوان در بخش سینه‌فونداسیون و وقت ناهار در بخش فیلم‌های کوتاه پذیرفته شدند و حیوان جایزه دوم بخش سینه‌فونداسیون را کسب کرد. از طرفی در بخش هفته منتقدان تهران تابو ساخته علی سوزنده و در بخش نمایش‌های ویژه آن‌ها (آناهیتا قزوینی‌زاده) که جایزه اصلی سینه‌فونداسیون را در سال ۲۰۱۳ گرفته حضور داشتند (هیچکدام را موفق نشدم در روزهای جشنواره ببینم). ۲۴ فریم (عباس کیارستمی) در بخش برنامه‌های هفتاد سالگی جشنواره کن نمایش داده شد. اما مهم‌ترین حضور سینمای ایران مربوط به فیلم لِرد در بخش نوعی نگاه است که جایزه اصلی این بخش را گرفت. محمد رسول‌اف حالا دیگر در کن نامی آشنا است. در سال‌های بعد از انقلاب حضور سینمایی ایران با فیلم چریکه تارا (بهرام بیضایی) در بخش نوعی نگاه سال ۱۹۸۰ آغاز می‌شود. ۱۲ سال بعد کیارستمی برای اولین بار با زندگی و دیگر هیچ در این بخش شرکت می‌کند و این آغاز مسیری استثنایی است که منجر به دریافت نخل طلا و حضور پنج فیلمش در بخش مسابقه می‌شود (زیردرختان زیتون، طعم گیلاس، ده، کپی برابر اصل و مثل یک عاشق).

همین‌جا اشاره کنم که سیاست انتخاب فیلم‌های بخش مسابقه و نوعی نگاه متفاوت از یکدیگر است. به‌نظر می‌رسد بخش عمده فیلم‌های بخش نوعی نگاه، فیلم‌های با گرایش اجتماعی‌اند که نگاهی انتقادی به وضع موجود (در جغرافیایی که قصه روی می‌دهد) دارند، مستقل از این‌که از نظر زیبایی‌شناسی فیلم‌های چشمگیری باشند. همچنین این بخش تمایل دارد که هر سال تعداد زیادی فیلم اول را وارد بخش رسمی جشنواره کند (امسال ۷ فیلم اولی از ۱۸ فیلم). مدیر جشنواره هر سال به این ترکیب یک یا دو فیلم ژانر (بسیاری مواقع فیلمی داستان‌گو از سینمای آمریکا) اضافه می‌کند تا این بخش کمی متنوع‌تر به‌نظر برسد و بعضی سال‌ها که ترافیک بخش مسابقه بالا است یک یا دو فیلم بخش مسابقه به این بخش اضافه می‌شوند که وصله ناجور به‌نظر می‌رسند (مثل فورس ماژور در سال ۲۰۱۴). اغلب مدیران کن به این می‌نازند که دستاورد این بخش تنوع اقلیمی بین‌المللی گسترده‌اش است (مثلن حضور ۱۸ کشور در سال ۲۰۱۵ در بخش نوعی نگاه) و افتخار می‌کنند که این بخش صدای کشورها و اقلیم‌هایی شده که کمتر از آن‌ها فیلم در جشنواره‌ها نمایش داده شده.

در ده سال اخیر که تیری فرمو مدیر جشنواره شده، حضور نماینده‌های سینمای ایران در این بخش با انتقادهای زیادی همراه بوده. با توجه به تنوع فوق‌العاده سینمای ایران در این یک دهه و رشد تولیدات خارج جریان اصلی در این سال‌ها، انتخاب‌های این بخش محافظه‌کارتر از همیشه به‌نظر می‌رسد. انتخاب دو فیلم به امید دیدار (۲۰۱۱) و دست نوشته‌ها (۲۰۱۳) از محمد رسول‌اف کاملن با سیاست عمومی این بخش منطبق است. فیلم‌هایی که بعد از تجربه‌های جالبی مثل جزیره آهنی و کشتزارهای سپید چند گام به عقب برای فیلم‌ساز محسوب می‌شوند.

لِرد فیلم جدید رسول‌اف ادامه‌ای بر دو فیلم قبلی محسوب می‌شود. مردی با گذشته‌ای سیاسی تصمیم گرفته در روستایی در شمال کشور، دور از هیاهوی شهر، با زن و بچه‌اش زندگی کند. مرد از طریق پرورش ماهی روزگار می‌گذراند اما شرکت گردن‌کلفتی برای بدست اوردن زمین او، اقدام به دردسر می‌کند. از این به بعد روندی شروع می‌شود که این شرکت و بعد آدم‌های پیرامون مرد، دار و ندارش را به یغما می‌برند. قصه ظرفیت دراماتیک بالقوه‌ای دارد اما مشکل همان‌طور که در مورد فیلم‌های دیگر هم اشاره شد به بافت آن بر می‌گردد. مشکل، زنده نبودن فضاُ و ملموس نبودن آدم‌ها در فضای فیلم است.

در لرد دیگر از فضای آبستره کشتزارهای سپید و ایده استعاری جزیره آهنی خبری نیست. در عوض آن‌چه بر آن تاکید می‌شود، زنجیره تشدید شونده ظلمِ جمع علیه فرد در فصل‌های پشت هم است. این زنجیره پشت سر هم از نظر دراماتیک ضرب و تاثیر سکانس‌ها را می‌گیرد و بیننده را نسبت به اتفاقات تلخ فیلم بی‌حس می‌‌کند. از طرفی انگیزه‌های همسر مرد مشخص نیست. او که یک کارکتر کلیدی است در قبال وضعیت مرد بلاتکلیف است. فیلم بخصوص در اجرا از بازی دو بازیگر اصلی ضربه خورده. به‌خصوص ژست‌ها و شیوه بروز احساسات آن‌ها در نماهای بدون کلام کاملن آماتوری به‌نظر می‌رسد. تنها صحنه‌های جذاب فیلم موتیف دیداری تکرار شونده فیلم است: جایی که مرد لحظه‌های تلخ خلوتش را می‌گذراند.

انتخاب لِرد در بخش نوعی نگاه ادامه‌ای است بر حضور ناهید و وارونگی. هر سه فیلم‌ از نظر زیبایی‌شناسی دور از فیلم‌های با کیفیت و مهم این سال‌های سینمای ایرانند. تِم «زن ستم کشیده در چنبره مناسبات ناعادلانه جامعه» کماکان برای انتخاب در این بخش کار می‌کند. انتخاب این سه فیلم، در سه سال پشت سر هم، برای فیلم‌ساز جوان ایرانی یک پیام بیشتر ندارد و آن غلبه محتوازدگی و اهمیت کانسپت‌های داغ برای دیده شدن به هر قیمت است. غم‌انگیز است که از زندگی و دیگر هیچ به این سه فیلم رسیده‌ایم، در سال‌هایی که دست سینمای ایران برای نماینده با کیفیت‌تر باز بوده. این روند می‌تواند باعث دلزدگی بخش عمده‌ای از استعدادهای جوان سینمای ایران باشد که خارج جریان اصلی فیلم‌های درجه یکی می‌سازند.

تا سال‌ها خوش شانس بودیم که ژیل ژاکوب (به عنوان مدیر جشنواره کن) علاقه‌ای ویژه به کیارستمی و سینمایش داشت. توجه جشنواره کن به اصغر فرهادی (دو فیلم آخرش) را هم نباید به پای سیاست عمومی ان‌ها در نگاه به سینمای ایران دانست. انتخاب فیلم‌های فرهادی، نتیجه توجه عمومی به سینمای فرهادی در جهان است. تبدیل شدن او به یک سینماگر ویژه بعد جدایی نادر از سیمین کاری کرده که جشنواره کن نمی‌تواند به حضور او در بخش مسابقه بی‌اعتنا باشد. فرهادی در این سال‌ها ستاره سینمای هنری بوده. دو بار اسکار گرفته و کن نمی‌خواهد چنین ستاره‌ای را برای ویترینش از دست بدهد. این مساله مستقل از نوع نگاه عمومی به سینمای ایران است و مشکل دقیقن همین‌جا است.

در مقاله دیگری اشاره کرده بودم که تنها راه تغییر چنین گرایشی، نوشتن مقاله‌های تحلیلی جذاب به زبان انگلیسی (یا فرانسه، ایتالیایی و …) درباره بخش باکیفیت سینمای ایران است، درباره فیلم‌هایی که در چنین جشنواره‌هایی نادیده گرفته می‌شوند. این نوشته‌ها باید نگاه مطبوعاتی‌های مستقل و مدیران جشنواره‌ها را تغییر دهد و کانون توجه از «کانسپت» و «محتوا» باید به سمت «زیبایی‌شناسی» تغییر کند.

بد نیست در پایان این قسمت اشاره‌ای هم به انتخاب فیلم‌ها در بخش مسابقه جشنواره کن کنم. اگر چه در این بخش، معیار اصلی جنبه‌های کیفی و هنری فیلم‌ها (و تجربه‌های عجیب و غریب تکنیکال) است اما ملاک‌های دیگری هم باید به آن اضافه کرد. حضور بازیگران چهره و شمایل‌های هنری مشهور برای گرم‌تر شدن فضای جشنواره و جلب نظر کردن بیشتر در رسانه‌های عمومی و فرش قرمزهای جنجالی‌تر همیشه کارساز بوده. نگاه کنیم که چطور لانتیموس با پروژه‌ای که بازیگران بین‌المللی دارد (نیکول کیدمن، کالین فارل و …)‌ دو بار به بخش مسابقه می‌آید و چطور حضور فیلمی مثل اوکجا (بونگ جون-هو) که از نظر کیفی از ضعیف‌ترین‌ها است با حضور تیلدا سوئینتن و فیلم برادران سفدی با حضور رابرت پتینسون (که تجسم جذابی هم به نقش یکی از دو برادر فیلم Good Time می‌دهد)‌ در کن گارانتی می‌شود (همین‌طور فیلم سوفیا کوپولا با لشکر ستاره‌هایش). فیلم‌های بخش مسابقه باید پر سر و صدا و جنجالی باشند. جنجالی‌ترین فیلم از این دید «هولناک» (میشل آزاناویسوس) است که به مقطعی از زندگی ژان-لوک گدار می‌پردازد که با آن ویازمسکی آشنا می‌شود و در حال ساخت زن چینی است. فیلم رابطه آن‌دو را تا دو سال بعد که منجر به جدایی‌شان می‌شود پی‌ می‌گیرد و نقش گدار را لوئی گرل بازی می‌کند.

 

 

صحنه‌هایی از یک جشنواره

فیلم‌های امسال البته موفق نشدند رضایت عمومی سال قبل را در جشنواره هفتادم ایجاد کنند. تنوع عمومی آثاری مثل سیرانوادا، تونی اردمن، فارغ‌التحصیلی، آکواریوس و فروشنده در کنار تجربه‌گرایی مرگ لوئی چهاردهم در جشنواره قبل منجر به این شده بود که هر سلیقه‌ای برای انتخاب فیلم‌های محبوبش دستش باز باشد. امسال البته این رضایت نسبی کمتر بود اما مربع، پایان خوش، وسترن و چند فیلم دیگر چشم‌انداز دلپذیری برای شروع یک سال جدیدی سینمایی‌اند.

 

مثل هر سال در پایان جشنواره فیلم‌ها را مرور می‌کنم و به لحظه‌هایی فکر می‌کنم که هنوز چیزی نگذشته در ذهنم ثبت و گویی ماندگار شده‌اند. پیش از همه فصل درخشانی از مربع را به‌یاد می‌آورم که اواخر فیلم هوش از سرم پراند. فصلی که چکیده‌ای از کل اثر بود: یک مرد قوی هیکل به شکلی نمایشی در یک مهمانی شام سر و کله‌اش پیدا می‌شد و ملغمه‌ای از نمایش و خشونت واقعی به‌راه می‌انداخت. به صدای پسر بچه‌ی مهاجری فکر می‌کنم که به خانه مدیر موزه فیلم می‌آمد و می‌خواست از خود اعاده حیثیت کند. گوزن‌‌های کیارستمی هم ماندگار شدند: دلبرانه از جلوی قاب رد می‌شدند. دوست دارم نماهای سوارکاری مرد در وسترن را بیشتر به‌یاد بیاورم، آن اسب سپید که رویای نداشته‌‌های مرد بود.

 در فصل درخشانی از بی‌عشق پدری با اهالی محله در خرابه‌ای به دنبال جسد پسرش می‌گشت: این تارکوفسکی‌ بود که گویی کل فصل را به شیوه استاکر دکوپاژ کرده بود. ژولیت بینوشِ آفتاب زیبای درون هم فراموش‌نشدنی است. او بهترین بازیگر کل جشنواره بود. تک نمایی گنگ را به‌ یاد می‌آورم که پسری نوجوان رو به ماه شلیک می‌کرد (ورک‌شاپ ساخته لوران کانته) و به پایانی خاطره‌انگیز فکر می‌کنم که به یکی از پرحس و حال‌ترین فصل‌های جشنواره تبدیل شد: جایی که آنیس واردا و جی.آر به خانه ژان-لوک گدار می‌رفتند و با در بسته مواجه می‌شدند و واردای سال‌خورده به‌یاد محبوب قدیمی‌اش ژاک دُمی می‌گریست. هرچند دردناک‌ترین فصل مربوط به ۱۲۰ ضربان در دقیقه بود: مرگ دردناک پسری آلوده به اچ.آی.وی با هیکلی که انگار روزهای اخر در تخت آب می‌شد. چهره مرموز و غیرزمینی نوجوان فیلم کشتن گوزن مقدس (یورگوس لانتیموس) هم از یاد رفتنی نیست و پاهای پسری مهاجر در قمر مشتری (کورنل موندرتسو) که وقتی با تیر او را می‌زدند: دیوانه‌وار از زمین بلند می‌شد و در یک خلسه عجیب پرواز می‌کرد.

سایه مرگ اگرچه بر آخرالزمان پایان خوش سنگینی می‌کرد و اگر چه فیلم حسی از وصیت‌نامه سیاه یک هنرمند داشت اما میان همه آن‌ آدم‌های به ته خط رسیده، نوه دختری خانواده، پسر جوانی خل وضع، وجدان بیدارِ جهانی غرق تباهی می‌شد. این حلقه امید را وسترن تکمیل می‌کرد. بهترین فصل پایان‌بندی جشنواره: یک جشن روستایی سرخوش و مردی ساکت که بلاخره با روستایی‌ها اخت می‌شد و با کسانی که حتی زبان‌شان را نمی‌دانست در کنار رودخانه می‌رقصید و این مرزها لعنتی را پاک می‌کرد.

در راه برگشت از شهر کن، به اتاق تیری فرمو فکر می‌کنم دی‌وی‌دی‌های زیادی پخش شده روی میز، جلوی تلویزیون و روی زمین. فیلم‌های آن‌هایی که امسال به کن نیامدند. باید چند فیلم بزرگ میان آن‌ها باشد که به‌زودی این‌جا و آن‌جا می‌بینم‌شان، فیلم‌های بزرگی که هوس دیدن‌شان خیلی زود من را به سالن‌های تاریک می‌کشاند.

 

 

 

 

[table id=16 /]

 

 

گزارش‌های روزانه جشنواره کن ۲۰۱۷

 

مجموعه گزارش‌های روزانه جشنواره کن ۲۰۱۷ که همزمان با ایام جشنواره برای نشریه اینترنتی «چهار» می‌نوشتم:

پیش‌ از شروع

گزارش روز اول

گزارش روز دوم

گزارش روز سوم

گزارش روز چهارم

گزارش روزهای پنجم و ششم

گزارش روزهای هفتم و هشتم

گزارش روزهای آخر

 

مروری بر چند فیلم کلیدی کالین فارل

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره مرداد ۱۳۹۶

 

 

«بسیار سفر باید…» 

مقدمه

با عوض شدن سازوکار تولیدات پرخرج‌تر سینمای هنری، چند سالی است که بازیگران آمریکایی بیشتری در خطوط پروازی لس‌آنجلس به پایتخت‌های اروپایی جابه‌جا می‌شوند. کالین فارل (در کنار مایکل فاسبندر و چند بازیگر دیگر)‌ برای من بیش از دیگران سفرهایش کنجکاوی‌برانگیز بوده است.

آن بخشی از کارنامه فارل را که من دنبال کرده‌ام (بدون در نظر گرفتن نقش‌آفرینی فوق‌العاده‌‌اش در کشتن گوزن مقدسِ یورگوس لانتیموس) می‌توانم با چهار سفر بزرگ‌ نقطه‌گذاری کنم. کالین فارل در دوبلین (ایرلند) به دنیا آمده است و سفر تعیین‌کننده اول او از دوبلین به لوس‌آنجلس است. این سفر منجر به دستیابی به نقش‌های اصلی محصولات مهم هالیوودی می‌شود. او این روزها ساکن لوس‌آنجلس است و قرادادهای فیلم‌های جریان اصلی‌اش را آن‌جا می‌بندد. فارل با گزارش اقلیت (استیون اسپیلبرگ، ۲۰۰۲)‌ به شکل گسترده شناخته شد و همان سال نقش اصلی باجه تلفن (جوئل شوماخر) را گرفت، نقش مردی که بخش عمده فیلم را در یک باجه تلفن عمومی اسیر و بازیچه دست یک باج‌گیر می‌شد.

فارل آن سال‌ها وجه تمایزی با دیگر جوان‌ اول‌های هالیوود نداشت. آن نقش‌ها را دیگران هم می‌توانستند اجرا کنند. آن‌ سال‌ها فارل سعی می‌کرد لهجه ایرلندی‌اش به چشم نیاید و تام کروزی باشد که در گزارش اقلیت در سایه‌اش بازی کرده بود. دو سال بعد که نقش اصلی الکساندر (اولیور استون) را به او دادند به سقف بلندپروازی حرفه‌ای این دوره بازیگری‌اش رسیده بود: فیلم تاریخی پیش‌پا افتاده‌ای که شکست همه‌جانبه‌ای برای عواملش بود. فارل تا امروز سه سفر مهم حرفه‌ای داشته که این پرسونای آشنای آمریکایی‌اش را به‌کلی تغییر داده و هر کدام منجر به یک اتفاق هنری ماندگار در کارنامه حرفه‌ای‌اش شده.

 

 

 بهشت: سفر اول

دنیای نو (ترنس مالیک، ۲۰۰۵) اولین گسست در کارنامه فارل است. مالیک هفت سال بعد از خط باریک قرمز با یک پروژه قدیمی دوباره به فیلم‌سازی باز می‌گردد. دنیای نو نه تنها مسیر یک دهه بعد او را در فیلم‌سازی تغییر می‌دهد که ورود فارل به دنیایی نو محسوب می‌شود.

قصه فیلم در قرن هفدهم میلادی می‌گذرد. کاشفان انگلیسی‌تبار با کشتی‌های‌شان به بخشی از خاکی ناشناخته می‌رسند. این سرزمین بعدها آمریکا نام می‌گیرد و سرزمین‌های شرقی ایالت ویرجینیای کنونی است. آن‌ها ابتدا با بومی‌ها روبرو می‌شوند. کاپیتان اسمیت (فارل)‌ با بقیه گروه آن‌جا می‌مانند تا فرمانده‌شان به انگلستان برود و با امکانات و نیروهای بیشتر دوباره برگردد. بعدتر او در یک منازعه با بومی‌ها دستگیر می‌شود اما دخترک رئیس قبیله (پوکاهونتاس) جان او را نجات می‌دهد.

مرد آرام‌آرام از طریق دختر سرزمین ناشناخته‌ای را کشف می‌کند. زبان زن با مرد متفاوت است و آن‌دو در طبیعتی بکر از طریق نگاه به‌هم دل می‌بازند. دختر مثل باد میان درخت‌ها حرکت می‌کند و مرد نظاره‌گر اوست. همراهی آن‌ دو کم‌کم کیفیتی شبیه ارتباط دو روح پیدا می‌کند. فارل برای رسیدن به این رابطه غیرجسمانی در اغلب صحنه‌ها حرف نمی‌زند (ما صدای او را به عنوان نریشن می‌شنویم) و هم‌سو با میزانسن مالیک دختر را در بستر آن طبیعت مرموز فقط تماشا می‌کند. جایی دختر برای این‌که زبان مرد را یاد بگیرد برای او آسمان، آفتاب و آب را بازی می‌کند و مرد با تک کلمه‌ای پاسخ می‌دهد. فارل شبیه کودکی است که تازه حیات را تجربه می‌کند. او خاموش نظاره‌گر جهانی است که تازه کشف کرده و شاهد روحی است که در مقابلش میان چمنزارها می‌رقصد. فارل در تضاد با خرامیدن دائمی دختر، هیکل ورزیده‌اش را آرام تکان می‌دهد تا سیال بودن حرکات دختر بیشتر به‌چشم آید. اگر دختر باد است، مرد جنگلی است استوار. فارل به‌گونه‌ای نقشش را بازی می کند که انگار خواب‌زده‌ای است که نقشی در تغییر این جهان ندارد. او تنها می‌تواند به منبع پرمهر زمین خیره شود.

از طرفی فارل سعی می‌کند هر کنش جلوه‌گرایانه‌ را از بازیش حذف کند تا تبدیل به بخشی از سکون طبیعتی شود که آن‌ها را در خود گرفته. او به‌گونه‌ای بازی می‌کند که عنصر خودنمایانه قاب نباشد. بدین ترتیب دنیای نو صرفن قصه آدم و حوا نیست بلکه بازآفرینی حس و حال ملموس پا گذاشتن آدم و حوا برای اولین بار به زمینِ بی‌انسان است.

  

برزخ: سفر دوم

فارل پس از نمایش عمومی دنیای نو و واکنش‌های ستایش‌آمیز نسبت به فیلم، کاندید اول بسیاری از فیلم‌سازان آمریکایی صاحب سبک می‌شود و خیلی زود میامی وایس از راه می‌رسد. فارل اگر چه در دادن حس و حال به یک شخصیت نمونه‌ای مایکل مانی در این تریلر جذاب موفق است اما نهایتن نسخه‌ای دیگر از دنیروهای مخمصه و رونین باقی می‌ماند، از آن‌ قهرمان‌های کم‌گو و خوددارِ صاحبِ اصول حرفه‌ای که در یک ماموریت حیثیتی زنی برای مدتی کوتاه به زندگی‌شان وارد می‌شود.

فارل برای این‌که از شمایل‌های آشنا دور شود هر بار نیاز دارد که از نظر جغرافیایی از کالیفرنیا تا جای ممکن دور شود. سفر دور و دراز فارل در سال ۲۰۰۸ به بروژ، شهری قرون وسطایی در بلژیک، تبدیل به مهم‌ترین و محبوب‌ترین نقش او می‌شود. ری (فارل)‌ آدمکش فیلم درخشان در بروژ (مارتین مک‌دانا) در یک عملیات به اشتباه کودکی را کشته است. او بعد از این اتفاق به دستور رئیسش به بروژ می‌رود، جایی که باید گوش به‌زنگ بماند تا دستوری جدید از او برسد.

آدم‌کش‌های در بروژ به راحتی آدم می‌کشند اما خط قرمزشان کشتن کودک است (همان مایه اصلی نمایش‌نامه شگفت‌انگیز مرد بالشیِ مک‌دانا). رئیس ری نمی‌تواند از اشتباه او در کشتن کودک بگذرد. او به بروژ می‌آید و ری را که خود آماده تاوان دادن است از پای در می‌آورد. در همان فصل‌های ابتدایی فیلم، ری مرد کوتوله‌ای را می‌بیند و شیفته‌‌وار دنبالش می‌کند. کم‌کم متوجه می‌شویم او نسبت به بچه‌ها و کوتوله‌ها وسواس ذهنی دارد و این مایه به‌شکل یک موتیف در فیلم تکرار می‌شوند.

فارل این مایه اصلی فیلم را می‌گیرد و آدمکش فیلم را به شکل یک کودک تجسم می‌دهد و بازی می‌کند. در اغلب صحنه‌ها او شبیه بچه‌ها به موضوعات واکنش بی‌واسطه کلامی نشان می‌دهد. مثل بچه‌ها اجزای صورتش و سرش را تکان می‌دهد. وقتی در حال گفتگو است به کمک عضله‌های دور چشم مدام چشم‌هایش را جمع می‌کند. بامزه‌تر از همه ابروهایش است که مدام با آن‌ها شکل عدد ۸ را می‌سازد و تصویر کارتونی صورتش را با آن موهای تن‌تنی کامل می‌کند. ری مثل بچه‌ها پشت صحنه یک فیلم و به‌خصوص «فیلم کوتوله‌ها» برایش جذاب است. او تجسم یک کودک واقعی است.

فارل و مک‌دانا برای همگن کردن دو وجه متناقض  «کودکی با حرفه آدمکشی» از ملاط طنز استفاده می‌کنند تا اجزای متناقض شخصیت ری خوب به‌هم بچسبد. فارل برای در آوردن لحن طنز و برجسته کردن ابزوردیسم حاکم بر کل فیلم، هر جا که صحنه دراماتیک‌تر می‌شود ریتم حرف زدنش را تندتر می‌کند، ناسزاهای کلامی‌اش را بیشتر می‌کند و لحن شخصیت‌های کارتونی به صدایش می‌دهد و مُقطّع حرف می‌زند. در شبی که با آن کوتوله به عیش و نوش می‌گذراند و بحث به جنگ سفیدها و سیاه‌ها و حرف‌های نژادپرستانه آن کوتوله می‌رسد، ری با یک عصبیت نمایشی اما طنازانه جوابش را می‌دهد و نهایتن موقع خروج از اتاق با یک حرکت کاراته نمایشی نقش زمینش می‌کند. فارل در این صحنه روی لبه تیغ حرکت می‌کند، نمی‌دانیم این یک پرخاش خودانگیخته بود یا طنازی دوستانه‌ای که کمی در آن افراط کرده. فارل این شیوه طنز ‌را در هفت روانیِ مک‌دانا (۲۰۱۲) هم استادانه ادامه می‌دهد.

  

 

 

 

سفر سوم: دوزخ

هفت سال بعد نمونه‌ای دیگر از تجسم دادن به یک شخصیت کودک‌منش با رگه‌هایی از طنز در یک دنیای ابزورد در خرچنگ (یورگوس لانتیموس)‌ اتفاق می‌افتد. فارل این‌بار از لوس‌آنجلس به ایرلند سفر می‌کند تا با این کارگردان یونانی (بسیار تحسین شده به خاطر دندان نیش)‌ یکی از خلاقانه‌ترین نقش‌هایش را ایفا کند.

روزگاری است که مردان و زنان حق ندارند مجرد زندگی کنند. دیوید (فارل) را در ابتدای فیلم به هتلی عجیب و غریب می‌برند. او فقط ۴۵ روز وقت دارند تا شریک زندگی خود را آن‌جا پیدا کند، در غیر این صورت به حیوانی (که خودش می‌پسندد) تبدیل می‌شود. دیوید با محدودیت‌ها و شرایط وحشتناکی هتل آشنا می‌شود و پس از چندی با نقشه‌ای از آن‌ جهنم فرار می‌کند و به جنگل‌های اطراف پناه می‌برد. آن‌جا گروهی دیگر با قوانینی دیگر در انتظار اویند.

فارل شخصیت دیوید را -مطابق فضای فیلم- استیلیزه بازی می‌کند. او برای در آوردن چنین نقش عجیبی و در راستای لحن عمومی ابزورد فیلم، به‌شکل مونوتن حرف می‌زند، به صدایش لحن عاطفی نمی‌دهد و از واکنش احساسی اجتناب می‌کند. در عین حال او را جوری بازی می‌کند که در بلبشوی هتل، دیوید مردی منطقی به نظر رسد و فردیتش برجسته شود (او دیوید را در معاشرت‌های هتل آداب‌دان و مودب جلوه می‌دهد). وقتی نخستین بار موقع پر کردن فرم او را می‌بینیم، شکل مرتب شده از چپ به راست موهای سرش، سبیل تیپیک کوچکش و عینک بیضی شکلش، او را تا حد زیادی منفعل جلوه می‌دهد. همین‌طور شکم بزرگ و اندام نسبتن فربه‌اش (به‌نظر می‌رسد فارل برای این فیلم چاق شده است) با آن پاهای بزرگ شماره چهل‌ و‌ چهار ‌و نیمش، لَخت و بی‌حس و حال نشانش می‌دهد.

این ظاهر منفعل اجازه می‌دهد وقتی دیوید تلاش می‌کند خود را از طریق مشابهت خلق و خو به زنی (که بی‌رحم است) نزدیک کند گول بخوریم و باورش کنیم. بعدتر می‌فهمیم دیوید ما و زن را فریب داده، او صرفن می‌خواسته از طریق یافتن زوج از شر این جهنم خلاص شود. اگر چه فارل، دیوید را شبیه یک ربات‌ بازی می‌کند اما چشم‌های باهوش و پر از حسش ردی از عواطف او در هر صحنه باقی می‌گذارد. این حس دوگانه‌ی مبهم، به‌خصوص در صحنه‌ای که در جکوزی واکنشی به خفه‌شدن ساختگی آن زن نشان نمی‌دهد با ظرافت از کار درآمده.

دیوید در پایان خرچنگ با زنی نابینا که به عنوان همراه انتخاب کرده از جنگل فرار می‌کند. در صحنه پایانی به رستوران می‌رود و برای شبیه شدن به زنی که دوست دارد با چاقو به دستشویی می‌رود تا خود را کور کند. دیوید بلاخره موفق به فرار از هتل و جنگل می‌شود اما کاپیتان اسمیت، بهشت و عشقش را به سودای چیزی گنگ رها می‌کرد. او مثل آدم از بهشت رانده می‌شد. روزی که ری به بروژ می‌رسید متوجه می‌شدیم از این شهر کوچک و قدیمی متنفر است. او دوست داشت زودتر از شر بروژ خلاص شود. اما بروژ با برج قدیمی، میدان‌چه غرق نورش و کانال‌های آبی فریبایش در برف زمستانی او را در تله خود گرفتار می‌کرد. دیوید از جهنم می‌گریخت، کاپیتان اسمیت از بهشت رانده می‌شد اما ری تا ابد آواره آن شهر قرون وسطایی باقی می‌ماند.

 

 

 

 

 

 

 

ماجرای نیمروز | محمد حسین مهدویان

ماجرای نیمروز | محمد حسین مهدویان
❊❊❊

اگر چه بیست سال بعد از آژانس شیشه‌ای باز هم در ماجرای نیمروز دوربین سمت خودی‌ها و در اتاق شیشه‌ای امنیتی است و هرچند بازنمایی چندسویه چنین دوره ملتهبی نیاز به فضای سیاسی و فرهنگی دیگری دارد (که تا اطلاع ثانوی امکانش نیست) و با این‌که واکنش طلبکارانه و غیرحرفه‌ای مهدویان در زمان اعلام کاندیداها و جوائز جشنواره فجر، فیلم و فیلم‌ساز را پیشاپیش از چشمم انداخته بود، اما تماشای ماجرای نیمروز از جنس دیگری بود. بعد از مدت‌ها دوست داشتم فیلمی ایرانی را روی پرده بزرگ با تماشاگران در سالن‌های شلوغ تهران ببینم. ماجرای نیمروز همان چیزی است که سال‌ها کارگردان‌های پلیسی‌دوست سینمای ایران خوابش را می‌دیدند و سه دهه درباره‌اش لفاظی می‌کردند.

ماجرای نیمروز برای بیننده لذتِ دنبال کردن یک داستان پلیسی پیچیده را جایگزین مطالعه یک رخداد تاریخی می‌کند. فرمالیست‌ها از اصطلاح وجه غالب استفاده می‌کنند که شیوه مواجهه بیننده و اثر را تعیین می‌کند. فیلم از لحاظ سینماتوگرافیک و از نظر شکل داستان‌گویی جوری ساخته شده و وجه غالب فیلم به‌گونه‌ای است که برای بیننده در حال تماشا، «تجربه‌ی یک داستان» جایگزین «پاسخ به یک پرسش» (ِتاریخی) شود.

ماجرای نیمروز در قصه‌پردازی موجز و موثر عمل می‌کند و بسیاری از صحنه‌های آشنای چنین فیلم‌هایی را به‌راحتی کنار می‌گذارد که جا برای جلو افتادن از مخاطب باهوش باز شود. در واقع همان‌طور که تیم امنیتی از گروه مقابل مدام عقب‌ترند، تماشاگر هم از سیستم روایی چابک فیلم جا می‌ماند. از طرفی ماجرای نیمروز موفق می‌شود حال و هوا بسازد. نکته اصلی برای چنین فیلمی این نیست که صرفن حال و هوای «سال ۶۰» بازنمایی شود. نکته مهم‌تر این است که جغرافیای فیلم به صورت «یک دنیای پیوسته سینمایی» درک شود: چیزی مهمتر و ضروری‌تر برای یک اثر داستانی تا بیننده را در جهان داستان غرق کند.
با این‌حال بخشی از نماهای خارجی فیلم زیادی شلوغ به‌نظر می‌رسد. فیلم نیاز به فضای خلوت بیرونی هم داشته و نیاز به لانگ‌شات‌هایی از شهر تا تاثیر آن صحنه‌های درگیری و آن شلوغی بیشتر شود. در ایده ماسکه کردن بخش‌هایی از پیش‌زمینه قاب هم زیاده‌روی می‌شود. آن‌چه این‌کاستی‌ها را تا حدی جبران می‌کند میزانسن‌های جذاب در اتاق کار تیم امنیتی و شکل نشستن آدم‌ها در جلسات گروه است. چینش بی‌تاکید آدم‌ها در قاب و زاویه‌ای که نسبت به هم دارند و فاصله دوربین نسبت به آن‌ها حس دید زدنِ خلوت یک تیم امنیتی را ایجاد می‌کند و کنجکاوی برای دنبال کردن داستان را افزایش می‌دهد.

خیلی جاها هم البته آه از نهاد آدم در می‌آید، آن‌ جاهایی که فیلم نمی‌تواند تا ته خط برود. این‌که هر بار بخش پایانی و تمام شده یک عملیات را در محل حادثه ببینیم البته ایده فوق‌العاده‌ای است. در میانه فیلم این ایده تکرار می‌شود و نمایش درگیری اصلی مرتب به تاخیر می‌افتد و این انتظار را به‌وجود می‌آورد که حتمن یک درگیری مستقیم پر و پیمان برای عملیات پایانی رزرو شده. با این‌که در مجموع فینال فیلم از نظر طراحی و اجرا بد از کار در نیامده اما نیاز به نمایش یک درگیریِ پر ضرب‌تر و یک اکشن پر و پیمان‌تر برای آزاد شدن این انرژی جمع شده بوده که در فیلم نیست. همچنین از جایی به بعد در آن عملیات «حس استمرار» در ورود به خانه تیمی از بین می‌رود و از نظر حسی فصل نهایی تا حدی هدر می‌رود.

ماجرای نیمروز تلاش می‌کند تا جای ممکن به گروه مقابل اجازه تجسم فیزیکی ندهد (صورت‌های اعضای سازمان را نبینیم یا همه‌چیز در اکستریم لانگ‌شات باشد) تا حس نفرت جلوه بیرونی پیدا نکند و گروه مقابل بیشتر شبحی از شر (تا یک گروه متعین سیاسی) باشند و عمل کشتن در نمای نزدیک و با تاکید بر چهره آدم‌ها جلوی دوربین اتفاق نیفتد. در پایان با نمایش صورت موسی خیابانی (بر زمین افتاده) فیلم بلافاصله تمام می‌شود.

فیلم استانداردهای بازیگری حرفه‌ای سینمای ایران را ارتقا می‌دهد. بازیگر و شخصیت مورد علاقه‌ام در ماجرای نیمروز مهدی زمین‌پرداز (بازیگر نقش مسعود، شخصیت روادار تیم امنیتی) است. هادی حجازی‌فر هم غافل‌گیر کننده ظاهر می‌شود. بلاخره در فیلمی شهری از سینمای ایران بازیگر درست اسلحه دست می‌گیرد. بعد از این فیلم و بعد از مادر قلب اتمی به‌نظر مهرداد صدیقیان هم آماده نقش‌آفرینی مهم کارنامه‌‌اش می‌شود. بازی‌ها بر خلاف وجوه مستندنمای فیلم اغراقی دلنشین دارد و شخصیت‌ها گویی از دل سینما در آمده‌اند تا تاریخ.

 

نمایشگاه آثار دیوید هاکنی

مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو نمایشگاهی از آثار دیوید هاکنی برگزار کرده که تعداد زیادی از آثار این نقاش بریتانیایی (گرافیست، عکاس و …) طی شش دهه اخیر را شامل می‌شود. برای من به‌خصوص آن‌ تابلوهایی جذاب بودند که به جلوه‌های زندگی روزمره می‌پرداختند. تماشای این آثار به‌خصوص مجموعه «استخرهای لوس‌آنجلس» هاکنی یکی از تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌های موزه‌گردی این اواخرم بود. اندازه تابلوها، نسبت ابعاد مردها در مقابل استخرهای اغلب خالی و به‌خصوص انتخاب رنگ‌ها، شفافیت آب و موتیف حضور (و غیاب) انسان در آن‌ها یادآوری می‌کند که چرا هنوز در قرن بیست و یکم هنر نقاشی این‌طور زنده است، کار می‌کند و زندگی روزمره ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

David Hockney, Portrait of an Artist (Pool with Two Figures), 1972


حداقل بیست تابلو در نمایشگاه بود که دوست داشتم روبروی همان یکی بنشینم و به آن قناعت کنم و قید بقیه را بزنم. فضای مناسب و نیمکت‌هایی که در موزه برای تماشای بسیاری از این تابلوها تعبیه شده بود کمک می‌کرد که دقایق طولانی جلوی هر کدام بنشینی و دلت نخواهد سراغ تابلوی بعدی بروی.

تنوع آثار هاکنی آن‌قدر زیاد است که احساس می‌کنی با یک نقاش تجربه‌گرا روبرویی که آغوشش را به‌روی عکاسی، ویدئو و تکنولوژی (آی‌پد، …)‌ گشوده و در هر دوره به آثار شگفت‌انگیزی رسیده. هاکنی از آن‌ها نیست که صرفن در این راه دراز فقط تجربه کرده باشد. او در هر دوره به نتایج درخشانی رسیده و به شایستگی نابغه پاپ آرت و اعتبار آن است.

David Hockney, A Bigger Splash, 1967

 

کار با رنگ‌های شارپ و هم‌جواری رنگ‌های مکملِ دور از ذهن، چنان منجر به تاثیر هنرمندانه شده که باورم نمی‌شد هنوز هم می‌شود فقط با تصادم رنگ‌ها چنین تاثیرات تکان‌دهنده‌ای ایجاد کرد. جالب‌تر از همه به‌نظرم رسید که کمپوزیسیون‌ها و چینش آدم‌ها در قاب‌ها چه منبع الهام بزرگی برای میزانسن در سینما برای فیلم‌سازها است.

اگر در این تابستان گرم حتی برای چند روز گذرتان به پاریس افتاد، لذتِ خوش مواجهه با آبستره‌های هاکنی، استخرها، تراس‌های چوبی غمگین و چشم‌اندازهای یورک‌شایر را از دست ندهید.

David Hockney, American Collectors, 1968

 

سیرانوادا | کریستی پویو

هزارپای سخاوتمند

 

سیرانوادا | کریستی پویو | ۲۰۱۶

کریستی پویو در منظومه سینمای پر از شگفتی رومانی به عنوان ستاره اصلی موج‌نوی رومانی (در کنار کریستین مونجیو) در سال‌های بعد از 2000 ظهور کرد. او را می‌شود فیلم‌ساز فیلم‌های طولانی دانست، با آثاری که تماشاگر صبور می‌خواهد، قصه‌هایی که کم‌گو و مبهمند و با نوعی رئالیسم افراطی ساخته شده‌اند و با شخصیت‌هایی که انگیزه‌های روانی روشنی ندارند. سینمادوستان پویو را با مرگ آقای لازارسکو (۲۰۰۵) به یاد می‌آورند، فیلم درخشانی که با بردن جایزه اول نوعی نگاه جشنواره کن نام او را سر زبان‌ها انداخت و ساعت‌های آخر زندگی پیرمردی را روایت می‌کرد که آرام‌آرام در طی دو ساعت و نیم و در یک زمان واقعی جلوی دوربین جان می‌کند. آئورورا (2010) فیلم بعدی پویو قصه مردی بود که دست به یک رشته قتل با انگیزه‌های نامعلوم می‌زد. این فیلم درخشان سه ساعته از نظر روایی چنان رادیکال و انگیزه شخصیت اصلی چنان مبهم بود که بسیاری را از این فیلم و فیلم‌ساز متنفر کرد.

سیرانوادا اما در میان فیلم‌های پویو شیرین‌ترین است. نوامبر ۲۰۱۵ است. همراه لاری (پزشک میان‌سال) و همسرش وارد خانه‌ای شلوغ با پسرها، دخترها، بزرگترها و دوستان خانوادگی‌ می‌شویم. چندی قبل پدر لاری فوت کرده و خانواده در حال برگزاری مراسم یادبودی با مناسک خاص است. خانه شلوغ است و چند دقیقه اول ارتباط آدم‌ها با یکدیگر را متوجه نمی‌شویم. کمی می‌گذرد. می‌فهمیم این یکی خواهر کوچک لاری و آن یکی که درباره حملات تروریستی مجله شارلی ابدو حرف می‌زند پسرخاله‌اش است. آن‌که در اتاق مادر از دست شوهر خیانت‌کارش می‌گرید خاله‌ اوفیلیا است. بعد وارد آشپزخانه، پذیرایی و اتاق‌های دیگر می‌شویم. خواهر کوچکتر در اتاق پدر لباسی را حاضر می‌کند که باید یکی از اعضای خانه به جای او در مراسم بپوشد. متوجه می‌شویم همه منتظرند تا پدر روحانی بیاید و مراسم را اجرا کند.

در بخش‌های ابتدایی در مقام ناظر این آدم‌ها نمی‌دانیم دقیقن چه‌چیز را باید دنبال کنیم. اغلب نماها طولانی و بدون قطع است و آدم‌ها از اتاقی به اتاق دیگر می‌روند. گاهی بین آن‌ها بگومگو می‌شود اما دوربین اغلب بحث‌ها را نصفه رها می‌کند. همه باید آرام‌ حرف بزنند چرا که نوزادی در اتاقی دیگر خواب است. این وسط ناگهان یکی از اعضای خانواده (دخترخاله لاری) همراه یک دختر مریض‌احوال صربستانی (یا کرووات) به خانه می‌آید. خانواده نمی‌داند دختر غریبه کیست و چرا این‌قدر بهم‌ریخته است. کمی می‌گذرد پدر روحانی از راه می‌رسد تا مراسم را شروع کند. بعدتر موقع مراسم برادر کوچک لاری به خانه می‌آید و کمی بعدتر نوبت شوهرخاله می‌شود.

روایت سرِصبر به هرکدام از این آدم‌ها منشِ جذاب متفاوتی داده طوری‌که هر کدام‌شان به شکل وسواسی به موضوعی گرایش دارند. یکی مثل پسرخاله موضوع ۱۱ سپتامبر برایش دغدغه است. خانم ایولینا زنی سالخورده که از دوستان قدیمی خانوادگی و از اعضای حزب کمونیست بوده با ساندرا (خواهر لاری) درباره دستاوردهای حزبش جدل می‌کند و مادر به شکل وسواسی نگران برگزاری درست این مراسم مذهبی است. به‌راستی برای بیننده راز جذابیت و دلیل باعلاقه دنبال کردن عصر روز تعطیل این خانواده چیست؟

بخشی از کشش فیلم به خرده ‌داستان‌های مرتبط با هر یک از اعضای خانواده برمی‌گردد. شخصیت‌ها صاحب دیدگاهی شخصی‌اند و نظرات‌شان درباره پدیده‌ها کنجکاوی‌برانگیز است. گابی (شوهر ساندرا) در خصوص ۱۱ سپتامبر دیدگاه جالبی دارد و خانم ایولینا سعی می‌کند دستاوردهای کمونیست‌ها در رومانی را به شکل منطقی طرح کند. آن‌ها متقاعدکننده بحث‌ها را جلو می‌برند و قانع‌کنندگی‌شان ظرفیت‌های دراماتیک ویژه‌ای به موقعیت‌های پرتنش فیلم می‌دهد. فصل طولانی مشاجره خاله اوفیلیا و همسرش کاملن درگیر کننده است و بسیاری از اعضای خانه با دخالت‌شان تنورش را گرم‌تر می‌کنند و همزمان منجر به شناخت بهتر درونیات‌شان می‌شود. اوج دراماتیک فیلم فصل مشاجره خیابانی است که لاری و همسرش برای جای پارک اتوموبیل با چند نفر درگیر می‌شوند. آن مشاجره تبدیل به کاتالیزوری برای برون‌ریزی لاریِ تودار می‌شود. صحنه‌ها به این ترتیب به‌شکل «ریز مقیاس» پرتنش و درگیر کننده‌اند و بافت این صحنه‌ها علی‌رغم نداشتن یک محور دراماتیک بیننده را به درون اتفاقات می‌کشد. فیلم از طریق چنین صحنه‌هایی، سرفرصت و با نوعی اعتماد به نفس و با حسی از «زمان واقعی» (real-time) قصه کم‌رنگش را ‌در عرض جلو می‌برد.

این صحنه‌های دراماتیک را بیننده با حسی از استمرار و یکپارچی مکان و زمان تجربه می‌کند. در تجربه لحظه‌لحظه هر فصل فیلم، آن پشت‌ها و در اتاق‌ها و راهرو حسی از یکپارچگی یک دنیای کوچک وجود دارد. بچه ساندرا خواب است و همه در طول نزدیک به سه ساعت فیلم تلاش می‌کنند آرام صحبت کنند و مرتب به خاطر صدای بلند به‌یکدیگر تذکر می‌دهند. از طرفی همه گرسنه‌اند و بی‌صبرانه منتظرند با پایان مراسم غذا بخورند. اما مراسم مرتب به تاخیر می‌افتد. پدر روحانی دیر می‌کند و لاری که از کنفرانسی در ژنو بر‌گشته از صبح چیزی نخورده و منتظر است زودتر مراسم تمام شود. این ایده کیفیتی از استمرار زمانی در پس‌زمینه برای بیننده می‌سازد. از طرفی این همراهیِ بدون قطع با آدم‌های این خانه و این زنجیره پیوسته اتفاقات کوچک و بزرگ و مهمتر از آن ورود بی‌وقفه آدم‌های جدید به خانه و اغتشاشی که با ورود هر کدام ایجاد می‌شود ریتمی پرشتاب به قصه می‌دهد. این ریتم حسی غیرقابل مقاومت در پذیرش این جهان کوچک برای بیننده ایجاد می‌کند. حس می‌کنیم در این خانه با این آدم‌ها زندگی می‌کنیم.

از طرفی ورود و خروج آدم‌ها به خانه و اتاق‌ها از نظر بصری چنان طراحی شده که کیفیتی موسیقایی ایجاد کند. سبک دوربین هم این ایده را برجسته می‌کند. در واقع دوربین با پن‌های خشک و دنبال کردن تصادفی آدم‌ها کم‌کم انتظارات غیرداستانی در بیننده ایجاد می‌کند. از جایی به بعد و با افزایش تعداد شخصیت‌ها، در هر لحظه دوست داریم حدس بزنیم این بار به کدام اتاق یا داستانک خواهیم رفت. آیا دوباره به خلوت مادر و لاری می‌رویم؟ آیا ادامه بحث لاری و برادر و پسرخاله‌اش را می‌بینیم؟ یا این‌که به اتاقی می‌رویم که آن دخترک غریبه صرب در آن خوابیده. دوربین به‌خصوص زمانی که در ورودی خانه قرار می‌گیرد با چرخش‌های خشک افقیِ ناگهانی خود را انتخابگر صحنه بعدی جا می‌زند. انگار دوربین می‌اندیشد که این‌بار به خلوت کدام آدم‌ها برود. دوربین شبیه یک ناظر نامرئی می‌شود که قدرت تصمیم‌گیری دارد. انگار که روح سرگردان پدر باشد که دلش برای همسر و بچه‌هایش تنگ شده است. برای همین است که به‌تدریج بیننده از تماشاگر صرف حوادث به مقام کسی ارتقا پیدا می‌کند که با این آدم‌ها زیست می‌کند.

با ازدحام بیشتر اعضای خانواده، جابه‌جایی آن‌ها در خانه به یک رقص آئینی برای پدر شبیه می‌شود. عجیب‌تر آن که شکل جمع شدن و فشردگی آن‌ها در قاب به خصوص در فصل نیایش پدر روحانی به هزارپایی‌ با یک تنه بزرگ و دست‌و‌پاهایی زنده و سرکش می‌ماند و تاکیدی می‌شود بر این‌که علی‌رغم همه کشمکش‌ها، آن‌ها وجودی یکپارچه‌اند. تمام آن تنوع شخصیتی اعضای خانواده، از بچه تا سالخورده، از مذهبی تا کمونیست دوآتشه، از معلم و پزشک گرفته تا نظامی، همه و همه از آن خانه ماکتی از رومانی معاصر می‌سازد. این خانه جایی است که اگر چه ساکنینش با هم کشمکش دارند اما می‌توان از خشونت و بدویتِ کوچه به آن پناه برد و از دست آن بیل مکانیکی‌ها و بولدوزها راحت شد. سیرانوادا درباره این «خانه» است، جایی که می‌شود در عین تنش‌های داخلی، دختری بیگانه را پذیرفت و او را در تخت پدرِ تازه درگذشته خواباند و شوهرخاله‌ای فرومایه را بخشید و در آن‌ پناه داد.

پی‌نوشت: در این یک سال به‌ دفعات کسانی که سیرانوادا را دیده بودند از من سوال می‌کردند تو که فیلم را دوست داری می‌توانی بگویی ارتباط عنوان فیلم با قصه و خود فیلم چیست؟ راستش من هم چیز زیادی نمی‌دانستم. اسم عجیب و غریبی است و به‌نظر بی‌معنی می‌رسد چرا که عامدانه در عنوان لاتینش Sieranevada یک حرف r حذف شده و دو واژه جدا از هم سیرا (Sierra) و نوادا (Nevada) به هم چسبیده‌اند. به‌نظر شوخی فیلم‌ساز با بیننده‌ای است که می‌خواهد سر از کار دنیای پیچیده آدم‌های فیلم‌‌های این کارگردان در بیاورد، قصه‌هایی مبهم با شخصیت‌هایی فاقد انگیزه‌های روشن …

 

[table id=17 /]

گزارش‌هایی کوتاه از فیلم‌های جشنواره کن ۲۰۱۷

روز اول

اشباحِ اسماعیل | آرنو دپلشن | فرانسه
یک میگرن ِاگزيستانسياليستي!

بی‌عشق | آندری زویاگینتسف | روسیه
کارگردانی که با مصالح معمولی هم جادو می‌کند. اما انتظاری که به‌تمامی برآورده نمی‌شود…

 

روز دوم

واندراستراک | تاد هينز | آمريكا
سبک به‌عنوان روکش. به طرز غم‌انگیزی عادی.

وسترن | والسكا گريسباخ | آلمان (نوعي نگاه)
غافلگيري در شروع بخش نوعي نگاه. خانم كارگردان از عوامل توني اردمن بوده و مارن آده از تهيه كننده‌هاي فيلم.

قمر مشتري | كورنل موندروتسو | مجارستان
شوك جذاب روز دوم. تخيل‌ورزي تماشایی با يك سكانس افتتاحيه شبه «پسر شائول»ی؛ نه به آن کیفیت جادویی اما کماکان فوق‌العاده در اجرا.
 
باربارا | ماتیو آمالریک | فرانسه (افتتاحیه بخش نوعی نگاه)
بازسازی زندگی یک خواننده مشهور؛ ترکیب پشت صحنه با فیلمی درحال ساخت، با زحمت و جزئیات زیاد اما بی‌خود و بی‌جهت. پیرهن زیبایی که پشت و رو پوشیده شده.
 
 
روز سوم
 
لِرد | محمد رسول‌اف | ایران (نوعی نگاه)
دو ساعت سراشیبی زندگی مردی که جامعه، حکومت و اطرافیانش همه‌چیزش را می‌بلعند. کاری که کارگردان نیز با بیننده می‌کند و هرگونه حس و جذابیتی را از او می‌گیرد. فورتیسیمویی که هرچه جلوتر می‌رود گوشخراش‌تر می‌شود.
 
آفتاب زیبای درون | کلر دُنی | فرانسه (دو هفته کارگردان‌ها)
چنان ژولیت بینوش و اگزویه بووآ در بخش اول فيلم می‌درخشند که سراشیبی آرام كيفي، تكرار موقعيت‌ها و عدم گسترش ايده‌هاي فیلم را در ادامه نمي‌خواهم باور كنم. يك بينوشِ مينيون استثنايي، بازيگری که تمام‌شدني نيست!
 

مربع | روبن استلاند | سوئد
چه مي‌كنه اين روبن استلاند! در شب پر بيم و اميد انتخابات چنان با طنز غريب و استثنایی‌اش ما را از سالن دوبوسی به سمت صفحه نمایش موبایل‌هامان و چک کردن نتایج صندوق‌ها مشایعت کرد که همین‌جور «ندید» برای نتایج آرای فردا دلگرم شدیم. يك قدمي شاهكار و سزاوار نخل طلا. دوست دارم دوباره ببینمش.

 

روز چهارم

 دخترهای آوریل | میشل فرانکو | مکزیک (نوعی نگاه)
«دخترهای آوریل» اندک امتیازهای خودش را از نیمه به بعد نابود می‌کند و آن‌که در این جشنواره چنین دست به تطاول خود گشاده میشل فرانکوی جوان است.

چهره‌ها قریه‌ها | آنیس واردا، جی‌آر | فرانسه (خارج مسابقه)
فصل نهایی احساساتی‌ام کرد. آنیس مطابق قرارشان می‌رود سوئیس ژان-لوک گدار را ببیند، اما درها بسته است و گدار پیامی رمزدار روی در برای او نوشته. پیغامی بی‌رحمانه که سال‌ها پیش روز مرگ ژاک دمی برایش فرستاده.

هولناک | میشل آزاناویسیوس | فرانسه
قصه رابطه ژان-لوک گدار با یکی از بازیگران فیلمش در روزهای ساخت «زن چینی»، روزهای مائو، سیاست و خیابان، با چند شوخی تصویری بامزه و البته ناتوانی در تجسم دادن به آن همه نبوغ، شکنندگی و پارانویای خانه‌مان‌برانداز.

 

روز پنجم

پايان خوش | میشائيل هانه‌که
هانه‌كه 75 ساله در «پایان خوش» تجربه‌گراتر از جوان‌هایی است که در این سال‌ها از زیر ردایش بیرون آمده‌اند. «پایان خوش» پرتره‌ای است از یک خانواده بورژوای فرانسوی که به‌شکل افراطی سرد ترسیم شده. فیلم خودداری که جسورانه تا مرز مکانیکی شدن پیش می‌رود و شبیه وصيت‌نامه‌‌ هانه‌که است؛ پر از ارجاع به آثار دیگر او، از «قاره هفتم» گرفته تا «عشق». در رديف بهترين‌هاي او و شاید نه به محبوبیت فیلم‌های بزرگش. پیرترین فیلم‌ساز بخش ِمسابقه جوان‌ترینِ آن‌ها است.

 

روز ششم

کشتن گوزن مقدس | یورگوس لانتیموس
یک نیمه ابتدایی درگیرکننده‌ی باطمانینه و پرجزئیات با کارگردانی صحنه‌های مرموز و فضاسازی درجه یک. یک نیمه پایانی که صرفن در جلو بردن داستان خلاصه شده و در بستن گره‌های داستانی. حیف از منش و چهره نوجوان عجیب و غریب فیلم و افسوس برای نیکول کیدمنی که بلاخره این‌جا خوب بود و واحسرتا از کالین فارلی که همیشه خوب است.

روز بعد | هونگ سانگ-سو | کره‌ جنوبی
در نمایی طولانی مرد و زنی پشت میزی نشسته‌اند و گرم صحبتند. زن اشاره می‌کند به عمق میدان و می‌گوید چه آفتاب زیبایی روی دیوار افتاده. مرد تایید می‌کند. آن شعاع نور را ما هم در عمق میدان می‌بینیم اما خبری از زیبایی نیست. سینما سلیقه است و «روز بعد» در تصویر و موسیقی بی‌سلیقه است. فیلم شبیه آن لکه نور روی دیوار از نظر زیبایی‌شناسی زشت، تخت، و قلابی است.

 

روز هفتم

۲۴ فریم | عباس کیارستمی | ایران (بخش نمایش‌های ویژه)
عصاره زیبایی، ظرافت و نازکی خیال در پیرانه‌سری. بعد از «ده» در نمایش اثری جدید از کیارستمی این‌طور به‌وجد نیامده بودم. پایانی باشکوه در سالن سوئسانتیم بعد سی سال همراهی با فیلم‌‌سازی بزرگ.

رودن | ژاک دوآیون | فرانسه
نه مثل فیلم فوق‌العاده «مستر ترنر» (مايك لي) توانایی این را دارد که به روح و خلوت هنرمند نزدیک می‌شود و نه از پس ساخت تصويري عمومی‌تر از رودنِ مجسمه‌ساز و نقاش در آغاز دوران مدرنیسم برمی‌آید. مثل «مهلک» آزاناویسیوس ناکام از بازنمایی نبوغ هنرمند و مثل «مهلک» در فاصله بعید از درآوردن رابطه هنرمند و محبوبش (رابطه رودن و کامی کلودل).

 

روز هشتم

زن نازنین | سرگئی لوزنیتسا
چهل دقیقه آخر «زن نازنین» سرگئی لوزنیتسا آه از نهادمان برآورد، انگار که حلقه‌های نگاتیو پرده‌های آخر عوض شده باشند. صد دقیقه تکان‌دهنده‌ی ابتدایی با یک فضای کافکایی استثنایی و آمبیانسی عجیب با متل‌، اداره‌جات و مردمانی غریب در روسیه و قصه زنی که در هزارتوی شهری گم شده، در جستجوی شوهری که در زندان بوده و حالا معلوم نیست کجاست. با این تغییر لحن نهایی فیلم نمی‌دانم درباره کیفیت فیلم چه می‌شود گفت. آکوردهایی ناهمخوان، تحمیل شده به یک قطعه موسیقی تکان‌دهنده. بزرگترین حسرت جشنواره.

 

روز نهم

فریب‌خورده | سوفیا کوپولا | آمریکا
در جریان جنگ داخلی آمریکا در یک مدرسه شبانه‌روزی دخترانه، مدیر تصمیم می‌گیرد یک سربازی زخمی دشمن را پناه ‌دهد. هیچ مردی در آن‌جا نیست و خیلی زود همه زنان و دختران عاشق سرباز جوان می‌شوند. مرد اما نه در منش جذاب است و نه ویژگی دلپذیری دارد. از دوست داشتن و طعم خوش علاقه‌مندی دو آدم در فیلم چیزی نمی‌بینیم و حس‌های بیمارگونه در یک مدرسه زنانه بیداد می‌کند.

The Double Lover | فرانسوا اوزون |‌ فرانسه
یک «اوزون»ی تمام‌عیار که همه ویژگی‌های بد فیلم‌های فرانسوا اوزون را با هم دارد. اواخر آن‌قدر فیلم بد می‌شود که کم‌کم خوب می‌شود!

 

روز دهم

Good Time | بنی و جاش سفدی | آمریکا
سرک کشیدن به فضاهایی که کمتر دیده‌ایم و روایت کردن قصه با سبکی که برادران سفدی بعد از «Heaven knows what» تثبیت کرده‌اند. با این حال به‌کفایت از مدل‌های شناخته شده فاصله نگرفته‌اند و هنوز آن‌چه باید درباره‌شان اتفاق بیفتد نیفتاده. بند ناف‌ را باید از «فیلم آمریکایی» برید و گرنه همیشه امکان نشت آلودگی وجود دارد.

 

پس از جشنواره

عاشق یک روزه | فیلیپ گرل | فرانسه (بخش دو هفته کارگردان‌ها)
قصه دختری که بعد از به‌هم‌ خوردن رابطه‌اش به خانه پدر پناه می‌برد، پدری که به‌تازگی شریک زندگی جدیدی همسن دختر گرفته. بعدتر قصه به سمت شریک زندگی پدر منحرف و در مرداب بی‌ربط آن قصه غرق می‌شود. دور از دنیادیدگی یک استاد در ترسیم پیچیدگی‌های روح آدمیزاد، بی‌حوصله در اجرا و کاریکاتوری از دو فیلم اول یک سه‌گانه (ژلوزی و سایه‌ زنان)

ژانت: كودكي ژان‌ دارك | برونو دومن | فرانسه (دو هفته کارگردان‌ها)
هیچ‌وقت برونو دومن را این‌طور زمین‌گیر شده در فضاهای روستایی ندیده بودم، در حالی‌که تمام فیلم پاهای کوچک ژان دارکِ قصه‌اش در شن‌های تپه‌های «دومرمی» گیر کرده و با موسیقی راک هدبنگ می‌زند. فیلم مثل ژانت در خلسه یک تلفیقِ بی‌ظرافت سرگیجه گرفته: آمیزش قصه کودکی ژان‌ دارک در قالبی موزیکال با موسیقی راک، پاپ و الکترونیک. سقوط به دره عجیبی که کسی فکرش را هم نمی‌کرد. با این حال قابل اغماض مثل سیاه‌مشق‌های کلاس‌های فیلم‌سازی در یکی از کوچه‌های ایران‌شهر.

 

[table id=16 /]

 

«ارزیابی مجله لو فیلم فرانسه»

 

 

«ارزیابی مجله اسکرین دیلی»

تمارض | عبد آبست

Less is more?

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره آبان ۱۳۹۶

تمارض | عبد آبست

کمتر، هر چه کمتر!

پرده‌‌ای سبز به شکل یک مستطیل بزرگ در زمینه سیاه از طول و عرض باز می‌شود. پایین صفحه درج می‌شود «آبادان – مرز ایران و عراق». مردی با اندامی نامتعارف پشت به پرده سبز خیره به ما از تاریکی به سمت دوربین می‌آید. درج می‌شود: پدر. دختری در سایه با لباس مشکی به دوربین نزدیک می‌شود: الهام. دختربچه‌ای در حال نزدیک شدن به ما ناگهان نقش زمین می‌شود و تصویر قطع می‌شود. دوباره همه چیز از نو شروع می‌شود. آدم‌ها یک‌به‌یک همراه با موسیقی (شبیه سکوهای فَشِن) نزدیک می‌شوند. بعد پاترولی می‌بینیم در پس‌زمینه خالی با نوری متمرکز بر صحنه که پسری در کنارش سیگار می‌کشد، کسی دیگر چیزی می‌نوشد و نفری سومی به آن‌ها نزدیک می‌شود. اسامی درج می‌شود: آریس، وحید و عبد. این فضای خالی و تیره آبادان است؟ این شروع شباهتی به آغاز متعارف یک فیلم ندارد.

ادامه‌ی خواندن

فهرست فیلم‌های بخش رسمی جشنواره کن ۲۰۱۷


 

Competition

Opening film: Ismael’s Ghosts, Arnaud Desplechin  (Out of Competition)

Happy End, Michael Haneke
Loveless, Andrey Zvyagintsev
The Square, Ruben Östlund
A Gentle Creature, Sergei Loznitsa
Rodin, Jacques Doillon
The Killing Of A Sacred Deer, Yorgos Lanthimos
120 Heartbeats Per Minute, Robin Campillo
In The Fade, Fatih Akin
Jupiter’s Moon, Kornél Mundruczó
The Meyerowitz Stories, Noah Baumbach
You Were Never Really Here, Lynne Ramsay
Good Time, Benny Safdie & Josh Safdie
Wonderstruck, Todd Haynes
The Day After, Hong Sangsoo
L’Amant Double, François Ozon
Okja, Bong Joon-Ho
Le Redoutable, Michel Hazanavicius
The Beguiled, Sofia Coppola
Radiance, Naomi Kawase

 

❊❊❊

 

Un Certain Regard

Opening film: Barbara, Mathieu Amalric

April’s Daughter, Michel Franco
L’atelier, Laurent Cantet
Dregs, Mohammad Rasoulof
Directions, Stephan Komandarev
Western, Valeska Grisebach
Lucky, Sergio Castellitto
Beauty and the Dogs, Kaouther Ben Hania
Before We Vanish, Kiyoshi Kurosawa
La Cordillera, Santiago Mitre
Walking Past the Future, Li Ruijun
Out, Gyorgy Kristof                                                    (first film)
Closeness, Kantemir Balagov                                     (first film)
After The War, Annarita Zambrano                            (first film)
Wind River, Taylor Sheridan                                      (first film)
The Nature Of Time, Karim Moussaoui.                     (first film)
The Desert Bride, Cecilia Atán & Valeria Pivato           (first film)
Jeune Femme, Léonor Serraille.                                (first film)

 

❊❊❊

 

Out Of Competition

Based On A True Story, Roman Polanski
Blade of the Immortal, Takashi Miike
How to Talk to Girls at Parties, John Cameron Mitchell
Visages, Villages, Agnès Varda & Jr.

 

❊❊❊

 

Midnight Screenings

The Villainess, Jung Byung-Gil
The Merciless, Byun Sung-Hyun
Prayer Before Dawn, Jean-Stéphane Sauvaire

 

❊❊❊

 

Special Screenings

They, Anahita Ghazvinizadeh
Claire’s Camera, Hong Sangsoo
12 Jours, Raymond Depardon
Promised Land, Eugene Jarecki
Napalm, Claude Lanzmann
Demons In Paradise, Jude Ratnan
Sea Sorrow, Vanessa Redgrave
An Inconveniant Sequel, Bonni Cohen & Jon Shenk
Le Vénérable W., Barbet Schroeder
Carré 35., Éric Caravaca

 

❊❊❊

 

Virtual Reality (Installation / Exhibition)

CARNE Y ARENA, Alejandro González Iñárritu

 

❊❊❊

 

70th Anniversary Events

24 Frames, Abbas Kiarostami
Twin Peaks, David Lynch
Top of the Lake: China Girl, Jane Campion & Ariel Kleiman
Come Swim, Kristen Stewart

 

❊❊❊

 

Children’s Screening

Zombillénium, Arthur de Pins & Alexis Ducord