جشنواره کن ۲۰۲۳ – کلاب صفر

«کلاب صفر» با مدرسه عجیب (مدرسه‌ای که قرار است الگوی جدیدی در تغذیه به دانش‌آموزانش آموزش دهد) و معلمی غیرعادی (میا واشیکوفسکا) بلافاصله لانتیموس (به‌خصوص «لابستر») را به‌یاد می‌آورد، بدون بداعت و غرابت جهان لانتیموسی و با تقلیدی کور در رفتار سرد و بی‌روح معلم‌ها و بردگی بچه‌ها (با چنگ زدن به موضوع روز «غذا و آینده بشر» با رویکردی که سردرگمی از آن می‌بارد) و از نظر تکنیکی بی‌ربط به جاه‌طلبی‌های بصری لانتیموس.

مرجع دیگر فیلم «مثلث اندوه» اوستلوند است: همان مدل اشاره‌ها به غذاهای لوکس، همان لحن در برخورد با خانواده‌های ثروتمند و البته موتیف «بالا آوردن» که «کلاب صفر» برای بدست آوردن امتیاز مشمئزترین پلان جشنواره، ورسیون مهوع‌تری رو می‌کند).

جای لانتیموس با فیلم جدیدش در کن خالی است (احتمالا « Poor Thing» به ونیز می‌رود). هیچی نشده تاثیرش این‌جا و آن‌جا دیده می‌شود.

جشنواره فیلم کن ۲۰۲۳ – قاتلین ماه گل

 

 

۱
سخت است نوشتن این‌که پاشنه آشیل فیلمی رابرت دنیرو است، آن هم در فیلمی از اسکورسیزی، او که نقش رئیس دارودسته‌ای (در دهه ۲۰ میلادی در ایالت اوکلاهاما) را ایفا می‌کند، برای تصرف چاه‌های نفت سرخپوست‌های قبیله اوسیج، برادرزاده‌اش (دی‌کاپریو) را وارد بازی مرگباری می‌کند. او تصمیم می‌گیرد کل قبیله را به‌روشی پنهانی و زمان‌بر قتل‌عام کند. دنیرو در فیلم از بقیه می‌خواهد او را «King» صدا کنند. اما عدم تحرک و چالاکی، انرژی پائین در اغلب صحنه‌ها و شاید نداشتن جاه‌طلبی (در این سن‌وسال و بعد از ایفای این همه شاه‌نقش) به شخصیتی چنین اساسی ضربه زده، طوری که سخت است او را تجسم یک سلطان خونسرد پنهان‌کار مورد احترام در منطقه دانست. لذا رعبی که اتمسفر فیلم لازم داشته غائب است، ما بدون این‌که باور کنیم باید صرفا بپذیریم که او سلطان است.

 

۲
سایر پیش‌فرض‌های سینمای کلاسیک را نیز باید به خود بقبولانیم. با این‌که برایم تنها سطح چشمگیر فیلم حضور درخشان «لیلی گلدستون» است (همان بازیگر اپیزود سوم «برخی زنان» کلی رایکارد) و نقش سرخپوست دیابتی تپلویی (که سلطان با نقشه‌ای به همسری دی‌کاپریو در می‌آورد) را با طمانینه و وقاری استثنایی بازی می‌کند، با این‌حال انفعال شخصیت او در خط داستانی مسموم کردن مداومش با تزریق انسولین (یادآور بدنام هیچکاک) در تضاد با فهم و هوشی است که به او نسبت داده شده است. باید بپذیریم که این شخصیت همین است. یا باید بپذیریم این‌ها بچه‌های زوج دی‌کاپریو و گلدستون‌اند (حتی اگر هیچ تلاشی برای باورپذیری این روابط نشده باشد). آن یکی برادر شخصیت دی‌کاپریو است، هر چند نشانه برادری در آن‌ها تا پایان فیلم دیده نشود.

 

۳
از طرفی استادیِ اسکورسیزی در روان تعریف کردن قصه و طنزی که در رفتار آدم‌هاست مفرح است. همان ریتم دلپذیر سینمای کلاسیک، همان جامع‌ومانع بودن، رفتن سر اصل مساله، و البته همان اغراق‌ها، همان استفاده‌های ژنریک در نقطه‌های عطف داستانی. همچنین تلاش برای شنیده شدن زبان گفتاری سرخپوست‌های قبیله اوسیج (چیزی که در محلی‌های ژاپنی فیلم «سکوت» نبود) در فیلم قابل احترام است. اسکورسیزی تلاش کرده تا جای ممکن زبان این قبیله حتی از طریق سفیدهای فیلم (دنیرو و دی‌کاپریو) تکلم شود. همین‌طور تمهید جذاب فصل‌هایی که مسائل تاریخی مربوط به این قبیله را به‌شکل فیلم‌های گزارشی (در حال پخش در یک سالن سینما) نشان می‌دهد. اگرچه در فصل‌های پایانی با دخالت اف‌.بی.آی و رفتن به‌سمت نوعی درام دادگاهی، فیلم شکلی قابل حدس و آشنا به‌خود می‌گیرد اما سورپرایزِ چند دقیقه پایانی، با آن ترفندِ روایی غافل‌گیرکننده‌ که …

جشنواره کن ۲۰۲۳ – منطقه مورد علاقه

 

مرد و زنی را تصور کنید با چند بچه قد و نیم‌قد در خانه‌ای زیبا، پر نور و با باغچه‌ای شبیه بهشت، روز تولد پدر است و بچه‌ها برای تولدش قایق قشنگی خریده‌اند. مادر باغچه را باسلیقه طراحی کرده و با گونه‌های مختلف گل آراسته است. بچه‌ها در استخر باغچه آب‌بازی می‌کنند. مادر نگران خانه و گل‌هایش است.

محل کار پدر در همسایگی و دیواربه‌دیوار خانه است، آن محل اردوگاه مرگ آشویتس است. پدر فرمانده عالی‌رتبه آشویتس است و صبح‌ها پیاده به محل کار می‌رود ما اما فقط در خانه می‌مانیم و فقط حیاط و اتاق‌های داخلی خانه را می‌بینیم. در حیاط فقط کوره‌ای معلوم است که چند ساعت یک‌بار دودی از آن بلند می‌شود. و البته صدای شلیک و فریاد هزاران هزار یهودی که با قطار به آن‌جا آورده می‌شوند. ما اما فقط در خانه هستیم و گاهی برای تفریح بچه‌ها در رودهای اطراف خانه…

«منطقه مورد توجه» فیلم جدید جاناتان گلیزر، که با کمال‌گرایی استثنایی ساخته شده، «پسر شائول»ی است که خارج از قاب اتفاق می‌افتد و حیاط خانه ارجاعی است مستقیم به زیبایی و فانتزی «دائی جان» ژاک تاتی، این‌جا بهشتی است در همسایگی جهنم…

 

جشنواره کن ۲۰۲۳ – علف‌های خشک

عنوان بین‌المللی فیلم «About Dry Grasses» است.

 

۱
نمای آخر «درخت گلابی وحشی» جوانی است در یک چاه. او کلنگ می‌زند و در آن چاه خشک به دنبال آب است. فیلم با سیاهی و در آن چاه تمام می‌شد و جوانی طغیان کرده پس از رفت‌وبرگشت‌های بسیار می‌فهمید شبیه پدر منفوری شده که از او می‌گریزد. نمای ابتدایی «علفهای خشک» یک تابلوی سپید برفی طولانی است، سراسر سپید با تاش قرمز کوچکی از یک تابلوی راهنمایی و رانندگی که ناگهان از انتهایش به لکه سیاه به سوی ما می‌آید.

لکه سیاه، سامت، معلم نقاشی است و سیستم آموزش وپرورش او را به اجبار از غرب به این روستای دورافتاده در شرق ترکیه فرستاده است (آنقدر که فهمیدم روستا ساکنینی کرد دارد). ما با سامت به جاهای مختلفی در روستا سرک می‌کشیم تمام مدت برف می‌آید. برف روی برف. باد می‌آید، سرد است و امکانات نیست آنجا از دید سامت آخر دنیا است و از این تبعید اجباری در رنج است.

۲
به‌تدریج با شخصیت مبهم و ضدونقیض سامت آشنا می‌شویم. در یکی از صحنه‌های گیج‌کننده ابتدایی او به یکی از دانش‌آموزان دخترش (سِویم) کادو می‌دهد. رابطه صمیمانۀ مبهمی بین آن‌دو وجود دارد. بعدتر و در جریان پیدا شدن یک نامه عاشقانه در کیف دختر، سامت درگیر یک پرونده بدرفتاری با دانش‌آموز می‌شود. سِویم از او و همکارش شکایت کرده است. این پرونده به‌تدریج ابعاد پیچیده‌ای از شخصیت سامت برملا می‌کند.

خط داستانی دیگری از فیلم از همان ابتدا رابطه پیچیدۀ سامت با دختر زیبای خوشفکری به اسم نورای است که چپ می‌زند و یک پایش را در یک حمله تروریستی از دست داده. بعدتر سامت او را برای ازدواج به همکار و هم‌اتاقی‌اش معرفی می‌کند. اما در ادامه رفتارهای متناقضی برای به‌دست آوردن دل دختر از خود نشان می‌دهد.

 

۳
از طرفی به فراخور عکس‌های سامت را از محلی‌های آن‌جا می‌بینیم: کردهایی با تفنگ در اطراف روستا، طبیعت و محلی‌هایی با چهره‌های ترک‌خورده از کار سخت. عکس‌ها نشانه قریحه هنری فوق‌العاده سامت است.

بعدتر در یک سکانس طولانی بحث میان سامت و نورای، برای چند ثانیه  (شبیه یک فاصله‌گذاری برشتی) همراه بازیگر نقش سامت به پشت‌صحنه فیلم می‌رویم (گروهی در یک سوله مشغول فیلم‌برداری کروماکی این سکانس داخلی بوده‌اند). یک فاصله‌گذاری شوک‌آور بسیار کوتاه که بر سر فیلم آوار می‌شود. در این انحراف عجیب، ناگهان سامت به ما(یِ بیننده) خیره می‌شود تا پیش‌فرض‌های‌مان درباره‌اش دچار تزلزل جدی شود.

 

۴
در یک مورد عجیب در چند دقیقه پایانی و پس از یک جامپ زمانی  برای اولین بار از زبان سامت نریشن می‌شنویم تا فیلم وجهی ذهنی پیدا کند. تا این‌جای کار این بازیگوشانه‌ترین فیلم جیلان است که پر از صناعت‌های روایی و تکنیکی است. او به نوعی سعی می‌کند زیرِ مهم‌ترین لحظه‌ یک فیلم جدیِ متکی بر روابط انسانی دینامیت کار بگذارد، زیر پای یک فیلم جیلانی را خالی کند تا با نوعی آشنایی‌زدایی به سوالات اخلاقیِ جدیدِ بن‌بست‌گونۀ آدم‌های فیلمش جواب‌های جدید و «غیر جیلانی» بدهد. پرده پایانی فیلم جیلان مبهم‌ترین پردۀ کل آثارش است.

 

۵
در «علف‌های خشک» مثل سایر آثار جیلان، تیرگی و سیاهی روح آدمیزاد با شاعرانگی طبیعت درهم می‌رود تا ترکیب هیبریدیِ زیبایی و غم ساخته شود: تپه‌ای مشرف به درۀ بی‌انتهای برفیِ عجیبی با دو مرد که هر بار برای پر کردن دبه‌های آب آشامیدنی به آن‌جا می‌روند. مردانی که هر جا می‌رسند از سرما به استکان‌های چای پناه می‌برند (این استکان‌های قشنگ و چای که در هیچ فیلمی این‌طور اساسی مایه حیات نبوده) و دهکده‌ای در شب، خوابیده روی سینه‌های برف وقتی یک‌به‌یک چراغ‌های خانه‌هایش روشن می‌شود. «درخت گلابی وحشی» در «چاهی خشک» تمام می‌شد، اما این‌جا در «علف‌های خشک» …

 

 

 

هم‌زمان به فراخور عکس‌های سامت را از محلی‌های آن‌جا می‌بینیم. کردهایی با تفنگ در اطراف روستا، محلی‌هایی با چهره های ترک‌خورده از کار سخت. عکس‌ها نشانه قریحه هنری فوق‌العاده سامت است.

 

جشنواره کن 2023 – جوانی

عنوان بین‌المللی فیلم «Youth (Spring)» است.

مستند «جوانی» (با زمانی بیش از سه ساعت‌ونیم) زندگی روزانه کارگرهای جوان یک کارگاه دوخت‌ودوز در محله‌ای فقیرنشین در چین را دنبال می‌کند (فیلمبرداری در فاصله سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۹ انجام شده است)، در فضایی فقرزده، با ساعات کاری بی‌پایان و درآمدهای ناچیز کارگران در طول فیلم صدای چرخ خیاطی‌های تولیدی قطع نمی‌شود. تو گویی اینجا کارخانه ریسندگی تمام دنیا است، جایی برای تولید جنس بنجل و مصرفی جهان.

وانگ بینگ در ساخت «جوانی» کاری کرده که کارگرها حضور دوربین را در کارگاه و در کنار چرخ‌های خیاطی فراموش کنند از طریق چنین آمبیانسی، روزمرگی کارگرها به تدریج هویدا میشود و آرام هرکدام تبدیل به فردیتی منحصر به فرد می‌شوند. دوربین آنقدر به خلوت آنها نزدیک می‌شود انگار که این پسرها و دخترها یکی از اطرافیانمان باشند در یکی از تولیدی‌های شهرمان. کارگردان ناظری است بی‌طرف بر این مرثیه انسانی بدون آنکه لحن دلسوزانه‌ای به لحظه‌های فیلم دهد در عوض کاری می‌کند تا این شرایط را دقیق ببینیم و به جای توده ای قربانی، جوانانی آرزومند ببینیم که در این شرایط سخت هم می‌خندند، عاشقی می‌کنند و رویا می‌بافند.

تحمل فیلم البته اصلا آسان نیست. هم به دلیل تماشای سختی کار کارگرها و هم به خاطر فرم تکراری فیلم که بر مبنای لحظه‌های مرده روزانه آنها بنا شده است. اما در فیلم کیفیتی هست که نمی‌توان از دنبال کردنش چشم‌پوشی کرد. کیفیتی که باعث می‌شود در پایان حس می‌کنیم برای لحظاتی پا در کفش این پسرهای ترکه‌ای کرده‌ایم و با آنها زندگی کرده‌ایم در اتاق‌های تنگ و ترش این دخترکان خوابیده‌ایم و شوخی‌های نوجوانانه ناجور کرده‌ایم در دخمه‌های تاریک غذا خورده‌ایم، سوئی‌شرت‌های بنجل پوشیده‌ایم و با گوشی‌های ارزان مسیج‌بازی‌ کرده‌ایم و امان از این گوشی‌ها در فیلم این تنها مفرشان برای فرار از آن جهنم ،خستگی در پایان روزهای امید تنگشان.

جشنواره کن ۲۰۲۳ – آنسلم

وقتی شاخه‌های یخ‌زده درخت با نواری باریک از برف، به شکل سه بعدی به پیش‌زمینه آمد و ناگهان تصور کردیم وارد تابلویی غول‌آسا از آنسلم کیفر نقاش و مجسمه‌ساز شده‌ایم و خود را در جنگلی غوطه‌ور دیدیم، وقتی کیفر، تنها، تودار و با دوچرخه و کفشهای بدون جوراب در کارگاه غول‌آسای چند هکتاری‌اش میان تابلوها چرخید و جلوی یکی از آنها چیزی زمزمه کرد، حس کردم این شگفت‌انگیزترین شگفت‌انگیزترین تجربه سینمایی همه عمرم بوده است. درست است. «شگفت‌انگیزترین» را دو بار نوشته‌ام. آن‌قدر در این سال‌ها رژیمِ صفتهای تفضیلی گرفته‌ام که این‌ بار نگران افراط نباشم. از عصر که «آنسلم»، مستند و ندرس را دیده‌ام جذبه هولناکش دست از سرم برنداشته و تا اطلاع ثانوی توصیفی برای کیفیت عجیب و غریبش ندارم.

تعداد و کیفیت هولناک تابلوها و اینستالیشن‌های کیفر چنان است که موزه هنرهای مدرنِ شهرهای اروپایی به شوخی می‌ماند. آثاری از کیفر که در این مستند می‌بینیم چنان تکان‌دهنده و ناآشنایند که انگار در گوش بیننده پچ پچ می‌کنند که تو پیش‌تر اینستالیشن ندیده‌ای. بیا این اکسپویی دوچرخه‌های من را ببین با زین‌هایی که روی هر کدام‌شان چیزی گذاشته‌ام. نگاه کن چطور از کنار هم گذاشتن آن‌ها زندگی آدمیان را ساخته‌ام، چنان‌که تا به حال ندیده‌ای. بیا گل آفتابگردانم را ببین. هیچ از گل‌های آن نابغه هلندی کم ندارد. نبوغ کیفر را شاید باید با شکسپیر و میکل‌آنژ مقایسه کرد.

از سویی دیگر دوربین سیال وندرس و قریحه شاعرانه‌اش نه تنها بیننده را به ویزیت اینستالیشن‌های کیفر می‌برد بلکه موفق می‌شود با طراحی سه بعدی فیلم به درون تابلوها هم نفوذ کند. انتخاب بلندنظرانه وندرس در پرزنت سه بعدی این آثار کلیدی است. تابلوهای دوبعدی کیفر در واقع سه بعدی‌اند و نقش عمق در آنها بنیادی است. وندرس با استادی تمام هم‌پای کیفر جلو می‌رود، فصل‌های از کودکی و جوانی او را بازسازی می‌کند و در تدوینی خلاق به آثار کیفر پیوند می‌دهد تا در یک ربع پایانی به چیزی برسد که تنها نامش لمس جاودانگی است. فصل شگفت‌انگیز بندبازی کیفر روی کابل‌های شهر با شاخه گل آفتابگردانی در دست (که پیشتر بذرش را در فیلم پاشیده) ایماژی تکان دهنده است که نمونه‌اش کمیاب است. در این زمانه «آنسلم» نوعی اعاده حیثیت از هنر است در مقابل هر مصنوع دیگر بشری.

آنسلم کیفر در جنوب فرانسه زندگی می‌کند و کارگاه افسانه‌ای‌اش همان‌جا است، نه چندان دور از شهر کن. امروز عصر خودش هم در کنار وندرس در سالن فیلم را دید و در آستانه هشتاد سالگی روبراه بود. زنده بودنش در این زمانه بخشی از بخت و اقبال ما بود.​

 

 

 

 

جشنواره کن ۲۰۲۳ – ژان دو باری

 

«ژان دو باری»: یک داستان پر آب‌وتاب (رابطه لوئی پانزدهمبا یکی از معشوقه‌هایش)، اضافه کنید یک جانی دپ جنجالی (بازیگر نقش پادشاه)، ایضا ریخت‌وپاش سرمایه‌گذار خاورمیانه‌ای در فیلمی اساسا فرانسوی، ایضا قرق‌کردن کاخ و پارک ورسای به عنوان لوکیشن، و اضافه کنید هیاهوی بسیار برای لانسه کردن فیلم از مدت‌ها قبل. قرار بوده این سالاد یک رمانس کلاسیک استاندارد باشد که نیست. نیست و بدتر این‌که شرمساری‌ای تام و تمام است.

به‌نظر می‌رسد صاحبان فیلم وصله نچسبی مثل مایون (کارگردان زن هنری سینمای معاصر فرانسه) را صرفا برای تاپینگ این سالاد بدمزه لازم داشته‌اند. باور نکردنی است رسیدن از «پلیس» (۲۰۱۱) به «ژان دو باری»، فیلمی بر اساس نازل‌ترین کلیشه‌های داستان‌پردازی (با موسیقی پرحجم بی‌ربط) که مبنای کارگردانی‌اش تلاشی است برای قرار دادن بازیگر نقش معشوقه در مرکز قاب (خودش این نقش را بازی می‌کند!).

کارگردانی فیلم آن‌قدر دستکم گرفته شده که حتی چند قاب کارت‌پستالی از ورسای زیبا نمی‌بینیم. چطور می‌شود از کارگردانی گرم صحنه‌های شلوغ در «پلیس» (حتی در «پادشاه من» و «DNA» و پرداخت عمیق زنان در آن‌ها به چنین شبه‌فیلم خنکی از رابطه تاریخی داغ پادشاه و سوگلی رسید؟

چنین فیلم عقب‌افتاده‌ای از نظر دیدگاه (رابطه یک زنِ غیردرباری که آرام‌آرام به اندرونی پادشاه نزدیک می‌شود) در این روزها به‌غایت کج‌سلیقگی است. توقع حداقلی این بود که اگر شخصیت‌ پیچیده‌ای در این «فیلمِ ژانر» نمی‌بینیم حداقل تا این حد شخصیت‌های لوس و تاق‌و‌جفت درباری نمی‌دیدیم. « ژان دو باری»: دو شخصیتِ آنتی‌پاتیک (پادشاه/معشوقه) در محاصرۀ ننرها و نفله‌های درباری. خوب که فکر ‌کنیم شاید شروع جشنواره با چنین فیلمی فکر بدی هم نبوده. از این به‌بعد هر فیلمی فوق‌العاده به‌نظر می‌رسد.

 

درباره چند فیلم بخش مسابقه جشنواره کن 2022

برادر و خواهر | آرنو دپلشن

برادر و خواهر | آرنو دپلشن
ارزیابی (از پنج ستاره): نیم ستاره

فیلم جدید آرنو دِپلِشَن، «خواهر و برادر»، را لازم نیست با «قصه کریسمسی» (دپلشن، ۲۰۰۸) مقایسه کرد تا سطحی بودن دنیا و کاریکاتوری بودن شخصیت‌ها و سردرگمی‌ فیلم‌ساز در تشریح نفرتی قدیمی بین یک خواهر و برادر عیان شود. وقتی کارگردان کم‌حوصله باشد قصه اصلی‌ فیلم جدیدش را هم از یکی از داستان‌های فیلم‌های قبلی خودش («قصه کریسمسی») برمی‌دارد و شخصیت‌پردازی و نوع بازی شخصیت اصلی‌اش (ملویل پوپو) را از مدلی که خودش باب کرده وام می‌گیرد (شخصیت‌های جذاب و پریشان احوالی که متیو آمالریک در فیلم‌های قبلی دپلشن پیچیده و جذاب ارائه می‌کرد).

کارگردان بی‌حوصله بازیگران را هم به‌حال خودشان می‌گذارد، یادش می‌رود رها کردن گلشیفته فراهانی در صحنه، حتی در نقشی کوتاه، دامی بالقوه است و فراموش می‌کند که ماریون کوتیار بدون کنترل، هرچه هیستریک‌تر، خنده‌دارتر (سکانس داروخانه نمونه‌ای از این سقوط است).

فیلمی که تلاش می‌کند همه چیز را توضیح دهد (و بعضی چیزها را چند بار، مثل نمایش و توصیف صحنه تصادف پدر و مادر) ناگهان نیازی نمی‌بیند در مورد تنفر قدیمی و غیرقابل حل خواهر و برادری میان‌سال چیزی بگوید. می‌پذیریم که این یک انتخاب است. قرار است ریشه‌های این تنفر خانوادگی را خودمان تصور کنیم (سلام «لاو استریمز»، سلام آقای کاساوتیس) اما ناگهان در چند دقیقه پایانی، فیلم تصمیم می‌گیرد آن دو بهم نزدیک شوند و مرد آشفته که همه‌چیز را رها کرده سرحال و روبه‌راه به کار تدریس برگردد. انگار نه انگار. نه خانی آمده و نه خانی رفته.

دپلشن دو دهه پیش فیلم‌هایی می‌ساخت که فضاهایی اصیل داشت و پریشان احوالی آدم‌هایش طغیانی بود خودآگاه علیه عبوس بودن و جدیتِ پلشت پیرامون‌مان. مدت‌هاست چیزی از آن فضاها و آدم‌ها در فیلم‌هایش نیست. سِلِکتورها انگار همیشه هم فیلم‌ها را نمی‌بینند.

 

مثلث اندوه | روبن اوستلوند

مثلث اندوه | روبن اوستلوند
ارزیابی (از پنج): ★★

۱. یک پرده‌ی نالازم در همراهی یک زوج مانکن («چه کسی میز را حساب کند؟» تبدیل به یک مساله بزرگتر می‌شود)، یک پرده‌ی اوستلوندی-بونوئلی قابل قبول (یک سفر دریایی لوکس در یک کشتی تفریحی) و سقوط در یک پرده‌ی آخرِ رابینسون کِروزوئه‌ای. حیف آقای اوستلوند.

۲. شرایط اروپا در این سال‌ها به‌سویی رفت که حالا فقط برای به‌چشم آمدن و تاثیرگذاری در هنر باید یک پرده بالاتر زد. اوستلوند از فصل مهمانی و پرفورمنسِ آخر «مربع» به وانی از استفراغ در یک کشتی تفریحی موند بالا رسیده است. از مخمصه کوچک «فورس‌ماژور» به حرف‌های بزرگ. شاید تنها آرتیست با «روایت‌‌های بزرگ» در این سال‌ها هانه‌که باشد. فیلم‌های او زیر فشار «حرف بزرگ» خم نشد و سنگینی ایده‌ها روی جکِ «زنده بودن دنیای آثارش» بالانس شد. اوستلوند در فیلم جدیدش، هانه‌‌که‌ای است بدون زاویه دید بدیع او. بدون فاصله امن با سوژه‌ی هانه‌که‌ای. اوستلوند که می‌خواهد به‌‌شکلی بازیگوش «متعهد» و به‌‌طرز نامتعادلی «امروزی» باشد تا مرز «روزمره» شدن می‌رود: از موسیقی فیلم گرفته تا حضور بی‌ظرافت اینستاگرام و شوخی آشنا با چپ و راست، با ریگان و مارکس.

۳. ریزش بهمن از کوه در «فورس ماژور» تبدیل به بهمنی در زندگی یک زوج می‌شد. بعد ‌گسترش پیدا می‌کرد به آدم‌های پیرامون‌شان و می‌رفت تا مغز استخوان. در «مربع» مخمصه‌ای که بابت دزدیدن موبایل شکل می‌گرفت، در عرض گسترده می‌شد، به موقعیت‌های و تِم‌های دیگری سرایت می‌کرد، تا مرز عدم انسجام می‌رفت ولی با فصل مهمانی اجزا به هم جوش می‌خوردند. اما سه پرده‌ی فیلم جدید اوستلوند با ایده‌‌ای روشن از تغییر موقعیت بین ضعیف و قوی جلو می‌رود و به «تنبیه کردن قوی» ختم می‌شود. شاید دل‌خوش‌کن اما بدون اصالت‌: محتواگرایی صرف و بالا بردن وُلوم تا اطلاع ثانوی دستور کار اول صنعت سینمای هنری لوکس است.

۴. در لیستی که از پنج فیلم‌ساز معاصر دارم، روبن اوستلوند تا پیش از این فقط یک فیلم تا شاهکار فاصله داشت. فیلم جدیدش را به عنوان سرگیجه‌ی بعد از نخل طلا در نظر می‌گیریم و فعلا به او آوانتاژ می‌دهیم.

 

برادران لیلا | سعید روستایی

برادران لیلا | سعید روستایی
ارزیابی (از پنج): ۱/۲★

«برادران لیلا» خورجینی از اجناس درهم است. داستانی است در یک بازه زمانی نسبتا طولانی با شخصیت‌های متعدد (چهار برادر، یک خواهر و پدر و مادر) که گاه سر صبر به مقدمه‌چینی یک ماجرا‌ یا معرفی یک آیین خانوادگی عجیب می‌پردازد، و گاه هم دمدمی‌مزاج است و حوادث سرعتی خارج از منطق فیلم می‌گیرند.

‌مهم‌ترین ویژگی فیلم شخصیت‌های جذابش است. فیلم برای هر کدام از آن‌ها ویژگی‌های ممتازی انتخاب می‌کند و سرصبر آن را جا می‌اندازد (وسواس تمیزی معادی، ترس از جمع و روحیه آزادمنشی برای محمدزاده و …)، شخصیت‌هایی که اغلب باهوشند اما بنا به نیاز دراماتیک ناگهان کم‌هوش فرض می‌شوند (شخصیت‌های تیز و فرزی که در شرایط وحشتناک اقتصادی دار‌و نداری را از دهن شیر درآورده‌اند اما حواس‌شان به قیمت سکه و دلار نیست).

‌ویژگی‌های «برادران لیلا» را می‌توان با سکانس عروسی که مقدمه‌چینی طولانی هم دارد‌ تشریح کرد: مقدمات هفت ‌دست، شام و ناهار اندک! از آن مراسم بزرگ و از جغرافیای آن‌جا چه می‌بینیم؟ جز تالاری بزرگ با انبوهی جمعیت که به‌شکل «چشم‌درآر»ی پر شده. آن تالار و عروسی «عام» می‌ماند برعکس «خانه» که خاص و اصیل است.

از دعوت‌شدگان و میزبانان چه (از بخش زنان نمایی نمی‌بینیم)؟ از فضای زنده، از پسله‌ها و از شکل ملموس ارتباط این خانواده با فامیل پدری (که در تمام فیلم درباره‌شان حرف زده می‌شود) چه می‌بینیم؟ در عوض به‌شکل پیش‌پا افتاده (‌و آشنایی در سینمای این روزهای ایران) بر آن‌چه تاکید می‌شود رقصیدن طولانی برادرها با آهنگی از محسن یگانه است (آن‌هم کسانی که در جریان یک نقشه پراسترس‌‌اند). تنها ایده جذاب مربوط به فضای تنگی است (چیزی شبیه زیرپله) که صاحب مراسم با نوید محمدزاده در آن‌جا درگیر می‌شود.

در عوض فیلم هر وقت به خانه لیلا و خانواده‌اش بر می‌گردد جان می‌گیرد (فضای اصیلی که زنده و ملموس است) اما به‌محض نفس گرفتن پای صحنه‌های پر دیالوگ بی‌کاربرد (اما مثلا به یادماندنی) روی گردن فیلم سنگینی می‌کند. اطلاعات در کل فیلم اغلب از طریق چنین صحنه‌های طولانی با اتکا به دیالوگ داده می‌شود. صحنه‌ی بیمارستان در اوایل فیلم بین محمدزاده و ترانه علیدوستی (که به‌شکل بی‌ظرافتی با مراجعین پر شده) از نظر حجم اطلاعاتی که می‌دهد نمونه‌ای است.

 بدتر از آن آشکار شدن گرایش به دیالوگ شعاری و جملات قصار برای خوش‌آمد و باج دادن به بیننده است. گرایشی مشابه که به چند صحنه بی‌ربط و پیش‌پا افتاده (که بیشتر شبیه گَگ است) هم منجر می‌شود (مثل فصل پیاده شدن چند دختر از یک اتوموبیل شاسی بلند زمانی که برادرها روی پله‌های یک پاساژ بستنی می‌خورند و آن‌ها را نگاه می‌کنند).

 ای کاش فیلم صحنه‌های غیرکاربردی پر حس‌وحال بیشتری داشت. در حالی که در دو فصل کارگردان شرایطش را بالای پشت‌بام در گفتگوهای دونفره نوید محمدزاده و ترانه علیدوستی در بالای پشت‌بام ایجاد می‌کند (برای اولین بار نفسی می‌کشیم و چند کوچه و یک محله می‌بینم) اما افسوس این فصل هم چنان مطول و غیرموثر نوشته شده که ظرافت‌های فضاسازی آن نادیده می‌ماند.

 

تصمیم به رفتن | پارک چان-ووک

تصمیم به رفتن | پارک چان-ووک
ارزیابی (از پنج):   ★★★

این ایماژهای مسحور کننده، این ملاقات شبانه روی بلندی با محبوب در کولاک، این رومانس خوددار کارگاه با متهم اول پرونده‌اش، این اروتیسم باوقار خانم «تانگ وی» که انگار از «سفر دراز روز در شب» (بی گان) با خود به این فیلم آورده، این پیرنگ تودرتو و بازیگوشانه کارآگاهی که از تماشاگر عقب نمی‌افتد و این بازی جذاب با زبان چینی و کره‌ای بین دو شخصیت داستان، بابت همه این‌ها می‌شود از تیپیک بودن برخی اجزای فیلم و رفتارهای لوس «فیلم‌کُره‌ای» برخی شخصیت‌ها (به‌خصوص اَسیستان‌های کارگاه) گذشت. اصلا به‌خاطر کل آن فصل آخر، آن ساحل لعنتی با آن صخره‌های تیز و آن کارآگاه دلداده و پریشان می‌شود اجزای متوسط فیلم را فراموش کرد.

 

 

توری و لوکیتا | برادران داردن

توری و لوکیتا | برادران داردن
ارزیابی (از پنج ستاره):  ★

برادران داردن فیلم به فیلم از «رادیکالیسم سبکی» به «رادیکالیسم موضوع»ی تغییر جهت داده‌اند. دیگر بعد از دو‌ دهه برای‌شان کافی است که فیلم اجتماعیِ تلخ و دلسوزانه‌ای درباره یک پسربچه و دختر نوجوان آفریقایی مهاجر بسازند که معیوب بودن بروکراسی کشور بلژیک را در دادن کارت اقامت به چالش بکشند، سیستمی ناکارآمد که از این بچه‌ها دیلرهای مواد مخدر می‌سازد: سوژه و زاویه دیدی دردمندانه به قصد تلنگری به حکمران‌ها و همشهری‌ها.

‌اما «تغییر از طریق هنر» با «توری و لوکیتا» با پیرنگی لاغر (و پایانی آشنا و احساساتی) که ظرافت‌های سبکی چند فیلم اول برادران داردن را ندارد چقدر ممکن است؟ در «پسر» (۲۰۰۲) انضباط دوربین دنبال‌کننده‌ (چسبیده به پشت سر) و محدود کردن عمق میدان صحنه‌ها به قصد نزدیک کردن تجربه بیننده به یک مرد درون‌گرا بود که روزی در کارگاهش قاتل پسرکش، بی‌خبر و به قصد آموختن نجاری، ظاهر می‌شد. از طریق چنین سبک سختی آن فیلم تبدیل به تجربه‌ای یگانه برای بیننده در همراهی حسی با این مرد می‌شد. «تغییر از طریق هنر» بدون تبدیل شدن این فیلم‌های جدید برادران داردن به «یک تجربه ویژه» چقدر ممکن است؟

 

کریستین مونجیو | R.M.N

کریستین مونجیو | R.M.N
ارزیابی (از پنج ستاره): ۱/۲★★★

«دهکده‌ای کوچک» استعاره‌ای از «اروپای بزرگ»؟ مطالعه «جمعی کوچک» برای ساخت تصویری بزرگ‌تر از امروز؟ کریستین مونجیو هم مثل روبن اوستلوند تصمیم به عکس‌برداری از جامعه گرفته است: نام فیلم جدید او، R.M.N (همان MRI در پزشکی به رومانیایی)، اشاره به عکس‌برداری از گرایش‌های سرطانی و سویه‌های تاریک جهان امروز دارد: لانگ‌شاتی تیره و تار و بدون روتوش از مونجیو (رویکردی شبیه «مثلث اندوه» اوستلوند که عنوان فرانسه‌ فیلم او هم «بدون روتوش» است).

اگر اوستلوند سرنشینان ثروتمند یک قایق لوکس تفریحی را دستمایه قرار می‌دهد، مونجیو به سراغ دهکده‌ای در ترانسیلوانیا می‌رود، با ساکنینی از چند قوم و مذهب، اهل رومانی، مجارستان، آلمان و یک فرانسوی: دهکده تمثیلی از قاره‌ای بزرگ. همزیستی (ِظاهری) منطقه با استخدام چند کارگر سریلانکایی در نانوایی دهکده به هم می‌خورد و به تدریج توطئه جمع علیه «بیگانه‌ها» شروع می‌شود. ساکنین دهکده نانی را که دست این کارگرهای رنگین‌پوست به آن خورده نمی‌خورند، آن‌هم کسانی که خود در اروپا «بیگانه» خواننده می‌شوند. یکی از اهالی دهکده (ماتیاس) که برای کار به آلمان رفته، توسط سرکارگر آلمانی «کولی تنبل» خوانده می‌شود. ماتیاس او را با خشونت زخمی می‌کند و به رومانی برمی‌گردد. بعدتر او در موقعیتی مشابه قرار می‌گیرد (تحقیر کارگرهای سریلانکایی که برای کار به روستای او آمده‌اند). این چرخه‌ی کور به کابوسی خشن تبدیل می‌شود: هشداری برای آنچه در پیش است. مونجیو «درون‌نگری» را به «پیش‌بینی» بحرانی بزرگ در اروپا تبدیل می‌کند.

در این دهکده که بی شباهت به روستاهای «در مه» (لوزنیتسا)، «سرزمینی در سایه» (Shadow Country) و «روبان سفید» هانه‌که نیست، مونجیو سه شخص را از باقی متمایز می‌کند، سه روح: یک کودک (انگار از «بی‌عشق» زویاگینتسف آمده)، یک مرد، و یک زن. مرد (ماتیاس) لبریز از خشمی باستانی است اما به نحو مرموزی در بحران دهکده به دور از خشونت عمل می‌کند. او پدری است مسئول و پسری وظیفه‌شناس. زن (معشوقه سابق مرد) با تبار مجارستانی، چندان از دید اهالی خوشنام نیست. او منظم و متمدن زندگی می‌کند، سایه مهرش بی‌توقع جاری است و به مشکلات کارگرهای سریلانکایی توجه نشان می‌دهد. او که هر روز پس از پایان کار با «چلو»اش قطعه‌ای می‌نوازد هیچ ربطی به اهالی و حماقت جاری در دهکده ندارد.

اگرچه فیلم جدید مونجیو ضربِ عاطفی «چهار ماه و سه هفته و دو روز» (نمایی نزدیک از یک زن) و تمرکز و همگنی «فارغ التحصیلی» (مدیوم‌شاتی از یک مرد) را ندارد و هرچند موفق نمی‌شود به سه کارگر سریلانکایی فیلم هویتی ویژه دهد، و با اینکه تم موسیقی «در حال وهوای عشق» از جایی به بعد لحن فیلم را تحت تاثیر قرار می‌دهد، با اینحال لانگ‌شاتی درخور از وضعیت امروز اروپا می‌سازد. تاثیر حسی جغرافیای دهکده چنان مهیب است (با آن هوای برفی آبی، جنگل مرموز و رودخانه سمی)، و چنان آرام «راز» از قیف طبیعت روی گردن شهر می‌ریزد که انگار جان اهالی از تن بیرون می‌آید و در کالبد خرس‌های آن حوالی حلول می‌کند. و خرسها که نکته اصلی‌اند.

وقتی فیلم تمام می‌شود بهت‌زده شبیه پسربچه‌ایم در صحنه ابتدایی. او در راه مدرسه تک‌وتنها در جنگل می‌دود. ناگهان روبرویش چیزی می‌بیند که پس از آن قدرت تکلم را از دست می‌دهد. ما در ابتدای فیلم، آنچه او می‌بیند را نمی‌بینیم. کابوس فیلم که تمام می‌شود اما حس می‌کنیم پسربچه آن روز در جنگل چه دیده بود.

 

زانوی عَهِد | نداو لاپید

زانوی عَهِد | نداو لاپید
ارزیابی (از پنج ستاره): ★
(بخش مسابقه جشنواره کن / جایزه هیئت داوران)
 
۱. عنوان فیلم جدید نداو لاپید اشاره دارد به یکی از نمایندگان مجلس اسرائیل که با بی‌شرمی درباره عَهِد تمیمی گفته بود (دختر نوجوان فلسطینی که چند سال قبل به گوش یک سرباز اسرائیلی سیلی زده بود) باید به زانوهای او شلیک می‌شد تا برای همیشه در خانه بماند، و البته یک طنز تلخ با عنوان فیلم مشهور اریک رومر «زانوی کلر».
۲. «زانوی عَهِد» داستان فیلم‌سازی است به نام Y، در حال ساخت فیلمی درباره عَهِد، که به شهر کوچکی در بیابان‌های جنوب اسرائیل (Sapir) دعوت می‌شود تا فیلم قبلی‌اش را در یک کتابخانه محلی نمایش دهد. فیلم‌ساز به آن منطقه سفر می‌کند و ارتباطش با میزبان، دختری که کارمند دولت است، منجر به زنجیره‌ای از بحث‌هایی می‌شود که به سانسور و اختناق در فضای هنری توسط دولت اشاره می‌کنند.
۳. موقعیت اولیه داستان یعنی قرار گرفتن شخصیت فیلم‌ساز در یک جغرافیای عجیب، نویدِ فیلمی طناز با کیفیتی ناآشنا و زمخت در مواجهه با سوژه‌ می‌دهد. Y از وضعیتی که هنرمندان را تحت فشار قرار داده (و توسط دختر به او تحمیل می‌شود) مدام خشمگین‌تر می‌شود و به تبع آن فیلم نیز از نظر ریخت و ریتم آشفته‌تر می‌شود. فیلم تقریبا همین تک موقعیت اولیه است و تکیه‌ روی صحنه‌های دو نفره کارگردان و دختر و کیفیت بیانیه‌گونه‌ی این گفتگوها، فیلم را «تک لاین»، پرگو و فاقد پیچیدگی می‌کند. لاپید تلاش می‌کند هر بار ملالِ صحنه‌های بدون جذابیت را با یک میزانسن غیرعادی (اغلب آماتوری) یا حرکت عجیب‌وغریب دوربین از بین ببرد تا فیلم را از شر ادامه دادن آن صحنه نجات دهد. اما سندرومِ «دوربین بی قرار» و از آن مهم‌تر نبودِ سلیقه بصری برای در قاب گرفتن آدم‌ها و طبیعتِ عجیب آن منطقه، شلختگی را به همه سطوح فیلم تسری داده است.
 
۴. همچنین در غیاب یک فرم روایی از پیش اندیشیده شده، فیلم‌ساز مجبور می‌شود به شکل مقطعی پناه ببرد به داستانک‌هایی که به ذهنیت Y می‌پردازد (مثلا صحنه‌های دوران سربازی او و خوردن قرص‌هایی برای خودکشی) یا مایه ارتباط او با مادرش که صرفا فیلم را در عرض فربه می‌کند. جالب آن‌که بخش‌های پایانی فیلم که ناگهان اهالی شهر درگیر کشمکش فیلم‌ساز و دختر می‌شوند، یکی از اپیزودهای فیلم آخر رادو ژوده Bad Luck Banging or Loony Porn (جمع شدن والدین مدرسه در آن مراسم کذایی) را به‌یاد می‌آورد.
 
پی‌نوشت: همین‌جا بگویم که بیابان‌های فیلم شلخته «زانوی عهد» را به صحرای «تلماسه» دنی وویلنو ترجیح می‌دهم. لاپید حداقل می‌تواند حس قرار گرفتن در یک بیابان بی‌آب و علف را برای بیننده را از کار در آورد.


 

Dune | دُنی ویلنوو

 

تلماسه | دُنی ویلنوو
ارزیابی (از پنج ستاره): 1/2★


۱. اگرچه طراحی شبه‌آبستره‌ی فضاپیما‌های «دون»، به خصوص ابعاد هولناک‌شان به نسبت شخصیت‌ها حیرت‌انگیز است و هرچند ایده مینیمالیستیِ طراحی چند صحنه فیلم چشمگیر است، و با وجود این‌که غلبه خاکستری و حذف بسیاری از رنگ‌ها و نبود هیچ نوع گیاهی در فیلم (به جز در یک گلخانه در یک صحنه) به برخی ‌سکانس‌ها خصلتِ ناآشنای مرموزی داده، و اگرچه شکل ظاهر شدن آن هیولای شنی در تک‌سکانس فوق‌العاده فیلم تکان‌دهنده است، با این‌حال این ویژگی‌های مقطعی بیشتر به «تزئینات»ی می‌ماند که در انبوهی فصل‌های بی‌ظرافت با موقعیت‌های داستانی پیش‌بینی‌پذیر حل و غرق می‌شود و فصل‌های نبرد پی‌درپی و لشکرکشی غول‌آسای ارتش‌های کیهانیِ قطب‌های خیر و شر فیلم شبیه بازیِ ملال‌آور با احجام و شکل‌ها در پهنه‌های وسیع می‌شود که در سرسام موسیقی هانس زیمر و در انفجارهای متعددِ میزِ سی‌جی‌ایِ ویلنوو، داشته‌های فیلم را هم پودر و خاکستر می‌کند.

۲. سرتاسر «دون» در صحراهای بی‌پایان می‌گذرد اما امان از حسِ مستقر شدن حتی چند لحظه روی ماسه‌ها، فرسنگ‌ها دور از تجربه‌ی صحرا در «لورنس عربستان» و بارها دور از حسِ زیست و سفر در فضا در «2001: اودیسه فضایی» و حتی دور از غرابت موجود فرازمینی‌ و ارتباط زمینی‌ها با او در «Arrival» (ساخته ویلنوو در 2016). این تل‌ماسه‌های دیجیتالی به‌راستی چنگی به‌دل نمی‌زند.
 
 
3. قطب‌های خیر و شر در «دون» و «نیروهای خارق‌العاده»ای که شخصیت‌ها دارند یک مشکل عمومی در این آثار را به‌یاد می‌آورند. ظهور و بروز این «نیرو»ها تابع قوانین یکسان نیست. بارها پیش می‌آید که شخصیتی در قطب خیر در یک وضعیت سخت قرار می‌گیرد اما از نیروهای ویژه‌اش (برای مقابله با قطب شر و خروج از این وضعیت) استفاده نمی‌کند (انگار چنین نیرویی ندارد). قرار است همه چیز به تاخیر بیفتد، بیننده متاثر شود تا از قطب شر به قدر کافی منزجر شویم. برعکس، در صحنه‌های دیگر فیلم (به خصوص در پایان) که وضعیتی بغرنج برای قهرمان فیلم رخ می‌دهد، به‌‌‌ناگاه این شخصیت توانایی جدید و نیرویی خارق‌العاده رو می‌کند و شرایط بغرنج را به‌سادگی به وضعیت مطلوب تبدیل می‌کند.
از طرفی شکل نبردها و مقابله قطب‌های خیر و شر در «دون» شبیه یک «گیم» طراحی شده است. در شروع چنین بازی‌های کامپیوتری وقتی ما شخصیت مورد علاقه‌مان را انتخاب می‌کنیم، مجموعه‌ای از نیروها و توانایی‌ها لیست می‌شود. گیم به ما اجازه نمی‌دهد که این شخصیت از یک اسلحه‌ یا نیرویی استفاده کند که در تعریف ابتدای برایش در نظر گرفته نشده است. اما «دون» (مانند بسیاری از چنین آثاری) در طی فیلم برای شخصیت‌هایش کم‌وبیش توانایی‌های جدید رو می‌کند، چیزی شبیه جِرزنی «کارگردان» در بازی. نتیجه این می‌شود که از جایی به بعد به خودت می‌گویی نگران نباش بلایی سر «آدم خوب»‌ها نمی‌آید و آدم بدها به سزای اعمال‌شان می‌رسند، گیرم در قسمت دوم «دون»!