۱. روما را با ایماژهایش به یاد میآورم، تصاویری تغزلی بر پایه پدیدههای طبیعی (بارش تگرگ وقتی بچهها در حیاط به شوق آمدهاند و بزرگترها در پذیرایی خانه درگیر بحرانی خانوادگیاند، نجات نوزادی در شیشه موقع زلزله در بیمارستانی بزرگ) یا آنجا که بر حرکت اشیا در قاب تمرکز میکند (مثل انعکاس عبور هواپیمایی در آب، ورود اتوموبیلی عریض به پارکینگی کمعرض). با اینحال آنجا که فیلم به آدمها نزدیکتر میشود این کیفیت ویژه حاصل نمیشود، مثل وقتی که کلئو (پیشخدمت خانه) همراه پسربچه روی سکوئی روی پشتبام رو به آسمان میخوابند و پسرک خودش را به مردن میزند. رختها روی بامها پهن شدهاند، از رادیوی کوچکی موسیقی پخش میشود و کلئو بازی پسرک را میپذیرد. کمی بعد دوربین به بالا تیلت میکند تا نمای عمومی محله را بهتر ببینیم و همه چیز حاضر است تا زیباترین فصل فیلم شکل بگیرد. اما چه میشود فیلمی که اینطور پر از صحنهپردازیهای باشکوه است برای بیننده تبدیل به «تجربه لحظه»ها نمیشود (مثل کیفیتی که در فصلهای پرحسوحال آثار تارکوفسکی و جیلان تجربه میکنیم)؟
بایگانی نویسنده: m_vahdani
همه میدانند | اصغر فرهادی
یادداشت زیر را درباره همه میدانند فیلم جدید اصغر فرهادی پس از تماشا در روزهای جشنواره کن نوشتم. این نوشته در سایت چهار منتشر شده است:


درخت گلابی وحشی | نوری بیلگه جیلان

درخت گلابی وحشی | نوری بیلگه جیلان
ارزیابی: ۱/۲★★★★
تاثیر عاطفی تماشای «درخت گلابی وحشی» چند ماه پس از تماشای بار اول همچنان ویرانکننده است و به پچپچهی رازی میماند زیر گوشهای بینندهی صبورش. هر بار تماشای فیلم و همراهی لحظههایی سخت با سینان (این جوان خیرهسری که تازه فارغالتحصیل ادبیات شده و به روستا برگشته و انگار تکهای از وجود هرکداممان است) حکم تزکیه را دارد. بههمین زودی برای آن روستای پدری سینان دلم تنگ شده، برای آن شیب تندش، آن مزرعه با چاه بیآبش (؟) و برای آن شبی که مادر و پسری در کنج اتاقی که برق نداشت گپ میزدند و ناگهان برف شروع شده بود.
بیش از اینها پدر سینان فکرم را مشغول کرده است. نمونه او را شاید فقط
در نمونههای کمیاب رمان بخاطر بیاوریم، پدری با آن بیخیالی، خندهها و
مشکلات بزرگی که بوجود آورده بود. معلم دبستانی در آغاز بازنشستگی که در آن
روستا «چیزی» نشده اما روح بزرگ و آرامی است که جوهر زندگی سینان است. این
مرد بهشکل ضدونقیضی ستایشم را بر میانگیزد.
چیز بیشتری
نمینویسم. شرایطی ویژه فراهم کنید که این سفر یگانه نوری بیلگه جیلان را
در شبی طولانی از سر بگذرانید. بهخصوص به نماهایی خیره شوید که دوربین
نیمرخ سینان را روی بلندیهای روستا در قاب میگیرد و نوای پاسکالیا و فوگ
باخ بلند میشود، آن جاهایی که سینان در روستا پرسه میزند و به جایی
خیره میشود تا نکبت زندگیاش را در فاصله ببیند.
جنگ سرد | پاول پاولیکوفسکی
تماشای دوباره جنگ سرد به فاصله پنج ماه از جشنواره کن همچنان هیجانانگیز و مینیمالیزم و سلیقه بصری فیلم در هر بار تماشا دلپذیر است. مینیمالیزم «جنگ سرد» در سه سطح غوغا میکند: کمپوزیسیون (چه چیز را در کجای کادر نشان دهیم)، روایت (چقدر از قصه را نشان دهیم) و مونتاژ (هر نما را تا کجا ادامه دهیم).
با این مدل مینیمالیزم، جنگ سرد شبیه یک «آسانسور حسی» است. بیننده را سوار میکند اما یکضرب بالا نمیرود: هر طبقه میایستد و کمی بعد از نو حرکت عمودیاش را ادامه میدهد. نکته غافلگیرکننده این که با وجود این توقفها، روایت عاشقانه فیلم گرم و درگیرکننده است. یکی از دلایلش به حضور باشکوه جوآنا کولیگ برمیگردد (شخصیت دختر). کمتر فیلمی در این دهه شخصیت اصلیاش را با چنین سلیقه جذابی انتخاب کرده و آراسته است که آن شکل روی پرده بخرامد، آواز بخواند و آنطور عاشق را در سرما تنها بگذارد. تفاوت این فیلم با فیلمهای دیگر را در همین «سلیقه» باید جستجو کرد.
لورو | پائولو سورنتینو

۱. لورو به شکل مبالغهآمیزی سورنتینویی است، البته سورونتینویی دوگانه با مجموعهای از حسنها و ضعفها که اینجا اغلب توازنش به سمت منفی بهم خورده است. سورنتینو که در لورو به مقطعی از زندگی سیلویو برلوسکونی (نخستوزیر ایتالیا در سه دوره مختلف) میپردازد سعی کرده بسیاری از ویژگیهای تحسین شده آثارش را در این فیلم جدید با یک گام اغراق و تاکید بیشتر طراحی و اجرا کند. این استراتژی اگر چه منجر به چند سکانس فوقالعاده شده اما در عینحال باعث شده یکپارچگی حسی فیلم فدا شود و فقط با مجموعهای از ترفندهای بصری و روایی «باشکوه» روبرو شویم (که حالا دیگر بعد از چند فیلم و یک سریال خیلی هم برای بیننده ناآشنا و غافلگیرکننده نیست).
در لورو با شعبدهبازی روبرو هستیم که میخواهد نسبت به قبل فیل بزرگتری هوا کند. فیلمساز یادش رفته که جادوی اصلی به حسوحال این تماشاخانه ربط دارد نه به رکورد زدنها و شعبدههای بزرگتر و سختتر. از این نظر مقایسه پارتی ابتدایی زیبایی بزرگ با مهمانیهای پیدرپی لورو جالب است. هرچقدر مهمانی پر زرقوبرق جپ گامباردلا (با بازی تونی سرویلو) در شروع زیبایی بزرگ جنونآمیز و غیرقابل پیشبینی بود (از نظر روبرو شدن هر لحظه با آدمها و موقعیتهای جذاب که از نظر لحن دوگانه -ستایش یا دستانداختن- تکلیفش با بیننده مشخص نبود)، در لورو با کاریکاتوری از این مدل مهمانیها روبرویم که اگرچه مجللتر، با ابعادی بزرگتر و بهظاهر سکسیترند اما توازن لحنش اغلب بهم خورده است و تبدیل به تجربه یک مهمانی بزرگ برای بیننده نشده است. بههمین دلیل است که در لورو آنچه در آثار سورنتینو میستودیم (وسواس دیوانهوار زیبا و شیک بودن، آراستگی و این زندگی پر از نور و رنگ همراه با یکجور رازآمیز بودن اتمسفر) را کمتر تجربه میکنیم.
سوزاندن | لی چانگ-دونگ
سوزاندن | لی چانگ-دونگ
۱/۲★★★★
سوزاندن مثل بسیاری از فیلمهای بزرگ، مدتی که از تماشایش میگذرد شبیه خواب بهنظر میرسد، از آن فیلمها که انگار ارتباط عینی شما را با پیرامونتان در حین تماشا سست میکند و کمکم روی طول موج حسی پسر جوانی قرار میدهد که سودای نویسنده شدن دارد اما گذشته، ویرانهی شوم خانواده و فقر -لعنت به این یکی- نمیگذارد آنچه و آنکه تمنا میکند را بدست بیاورد. پسری مستاصل که انگار در تمام طول فیلم در خواب است و حتی در خلوتش با محبوب توجهش به انعکاس شگفتانگیز نور آفتابی است از برجی در دوردست.
یک فیلمساز فوقالعاده: الکسی الکسیوویچ گرمان
نام الکسی الکسیوویچ گرمان، این فیلمساز شناخته شده روس را پیشتر شنیده بودم ولی بیجهت زمان زیادی گذشت تا فیلمی از او ببینم. او ۴۲ سال دارد و پسر فیلمساز مشهور روس الکسی گرمان است. مجید اسلامی عزیز چند ماه قبل پیشنهاد داد فیلم آخرش دولاتف را ببینم. ماه پیش که فیلم در فرانسه اکران شد همان روز اول دیدمش و خوشم آمد و مشتاق شدم فیلمهای دیگرش را هم ببینم. فیلمها را به طور عکس (از نظر زمان ساخت) از آخر به اول دیدم و مسیری شروع شد که با دیدن هر فیلمش غافلگیریام بیشتر شود.
کلئو از ۵ تا ۷ | آنیس واردا
لکه روشن روی نوار تاریک
چاپ شده در مجله ۲۴، شماره مرداد ۱۳۹۷
بیش از نیم قرن از ساخت فیلم کلئو از ۵ تا ۷ میگذرد و این فیلم آنیس واردا بهدلیل کیفیت استثناییاش همچنان از بسیاری جهات در تاریخ سینما نمونهای است، مثل استفاده سیستماتیک از «زمان واقعی» برای روایت یک قصه، فرم روایی اپیزودیک برای همراهی یک شخصیت درگیر یک بحران وجودی، مدل پرسهزنی سینمای هنری دهه شصت اروپا (تا حدی شبیه شخصیت ژان مورو در فیلم شب آنتونیونی)، داشتن ویژگیهای نمونهای سینمای موج نو فرانسه، گرایش به سینمای مستند در دل یک فیلم داستانی و استفاده از یک فصل سینمای صامت دد یک فیلم داستانی ناطق. بعد از نیم قرن کلئو از ۵ تا ۷ همچنان برای سینمادوستان خاطرهانگیز است: حضور بانمک ژان-لوک گدار و آنا کارینا در فصل صامت با آن شکل فانتزی، فصل حضور فوقالعاده میشل لوگران (غول موسیقی سینمای فرانسه و موزیسین خاطرهانگیز دخترهای روشفور ژاک دُمی) در نقش پیانیست در در فصل تمرین موسیقی و البته پاریسِ موج نو با خیابانها، کافهها و فروشگاهایش در عصر روز اول تابستان.

مغزهای کوچک زنگزده | هومن سیدی
۱. فیلم آخر هومن سیدی از عارضهای رنج میبرد که بیشتر آنرا به شرایط تولیدش مرتبط میدانم. مغزهای کوچک زنگزده مثل عنوان طولانی و پرطمطراقش از جنبههای مختلفی در حد ایده متوقف شده است، مثل بازیگری نوید محمدزاده که در حد اتود است (تصمیم جاهطلبانهای که به ثمر نرسیده) و مثل شیوه نشان دادن دارودسته شخصیت فرهاد اصلانی که به جزئیات عینی و دقیقی نیاز داشته که در فیلم نیست (سازوکار آن آشپزخانه مواد یا فصل درگیری آنها با پلیس که فیلم از نشان دادن تمام و کمالش طفره میرود). چنین فیلمی نیاز به تولید گستردهتر داشته، هم از نظر تجسم فضا و ابعاد محله و هم از نظر شخصیتهای فرعی حاضر در آن محیط. یک جور شتاب و ذوقزدگی در تولید مغزهای کوچک زنگزده دیده میشود که به نظر میرسد این چیزی که میبینیم میبایست نسخه تمرینی فیلم باشد، چه در فیلمنامه و چه در اجرا. به یاد بیاوریم چطور شیوه دیالوگنویسی فیلم با فاصله گرفتن از مدل رئالیستی میتوانست نقطه قوت فیلم باشد اما در شکل فعلی شبیه اتودهای تئاتری و به شکل ناهمگن در کلیت فیلم است (فصل گفتگوی دو نفره محمدزاده و اصلانی روی پشتبام جالب از کار درآمده است). تولید چنین فیلمی نیاز به روندی داشته که ایدهها بهبار بنشینند و حک و اصلاح شوند (به شکل مشابه در شعلهور حمید نعمتالله هم این عارضه وجود دارد).
مروری بر چند فیلم تابستان سینمای ایران ۹۷
شعلهور | حمید نعمتالله
۱. حوصله
هر چه میگذرد توقعم از سینمای حمید نعمتالله کمتر میشود. شعلهور که با ظرفیتی بالقوه شروع میشود (یک شخصیت اصلی توسری خورده با گذشتهای تاریک، یک عقدهایِ هیچی نشده)، با سفری ناگهانی در میانه غافلگیرمان میکند (انتظار یک روایت غیرقابل پیشبینی با یک ریتم رها)، بعد حوصله فیلمساز سر میرود، استاندارد فیلم در گسترش قصه و اجرای صحنهها رها میشود، فیلم به مسیری بیربط میرود و ناگهان تمام میشود. تمام که نه، متوقف میشود.
۲. حد و حدود
سال گذشته درباره رگ خواب نوشته بودم که پرده آخر آن فیلم تبدیل به بدترین پایانبندی فیلمهای حمید نعمتالله شده است. نیم ساعت آخر شعلهور دستکمی از آن فصلهای پایانی رگ خواب ندارد. مشکل اصلی به عدم تناسب عکسالعملهای فرید (امین حیایی) نسبت به پیرامونش بر میگردد (مثل ایده سوزاندن همکار غواص). مساله «حد» این واکنشها است و سیری خودانگیخته است که در تشدید تصمیمهای فرید باید طی شود و نمیشود. انگار قرار بوده فقط از عکسالعملهای فرید غافلگیر شویم (همین کافی است؟).
مشکل فقط این سیر قهقرایی نامتوازن نیست. روندی که مسعود [حامد بهداد] در آرایش غلیظ طی میکرد و منجر به از پادرآوردن شخصیت حبیب رضایی میشد سیر منطقیتری داشت (فرید شعلهور و مسعود آرایش غلیظ از یک خانوادهاند). فیلمساز در یکسوم پایانی فیلم با تغییر ناگهانی زاویه دید (جدا شدن قصه از فرید و دنبال کردن پسرش در فصل غواصی)، اجرای آماتوری صحنههای زیر آب و آن شیرهکش خانه لعنتی (که نمیدانم چطور در فیلمی از حمید نعمتالله چنین تصویر پیشپاافتادهای میبینیم)، دست تطاول به ساخته خود میگشاید.
۳. لاغری
و یک مساله بسیار کلیدی: لاغر شدن قصه در عرض از نیمه فیلم به بعد. فیلمی که در نیم ساعت اول با تنوع جذابی در سطح پهن میشود (خردهداستانهای نیم ساعت اول را بهیاد بیاوریم: مساله اعتیاد، رابطه پرتنش با مادر، دورهمی فارغالتحصیلان خوارزمی، مساله بازگشت زن سابق، رابطه فرید با پسرش، عمل مادر، قصه محل کار، فامیلها و …)، از جایی به قصه تکخطی فرید و همکلاسی سابق (غواص) تقلیل مییابد (خرده داستان جذاب وحیده [دختر شهرستانی] رها میشود) و آن داستانپردازی عریض بخش اولیه که ریتمی جذاب به روند حوادث میداد بهتدریج در چاه قصهی تکخطی سادومازوخیستی فرید نسبت به همکلاسی قدیمش گم میشود.


