درباره تماشای فیلم جدید عبداللطیف کشیش

Mektoub, My Love: Canto Uno
  ⭐️⭐️⭐️⭐️

 

فیلم عبداللطیف کشیش پس از کش‌وقوس‌های فراوان در دو جلد مجزا ساخته و آماده شد و از دو هفته پیش جلد اولش در سینماهای فرانسه اکران شد. کشیش را از فیلم تحسین شده «آبی گرم ترین رنگ است» به‌یاد دارید. او چند سال قبل از آن فیلم فوق‌العاده «کوسکوس» را ساخته بود. من درباره تجربه تماشای بار اول «مکتوب: عشق من» در نشریه اینترنتی «چهار» یادداشتی با عنوان «فیلم مدیترانه‌ای» نوشته‌ام:

لینک مقاله در سایت چهار

آبی گرم‌ترین رنگ است (۲۰۱۳)   1/2⭐️⭐️
کوسکوس (۲۰۰۷)   ⭐️⭐️⭐️⭐️

 

بهاریه | سال ۱۳۹۵

 
 
شبِ سال تحویل هوا سرد است. بی‌موقع سرما خورده‌ام. خبری از بهار نیست. هواشناسی تا یک هفته دیگر هم هوای بهتری را پیش‌بینی نمی‌کند. زمستان پاریس فعلن ادامه دارد. چند وقت پیش دوستی می‌پرسد عیدهای این ده دوازده سال دور از خانه در آن‌جا چطور گذشته؟ جواب دقیقی ندارم. عجیب‌تر آن که درباره‌اش حتی فکر نکرده‌ام. با بی‌خیالی می‌گویم فرق چندانی با قبل نداشته. چند روز آینده اما این سوال مثل یک وسواسِ ذهنی در سرم وول می‌خورد. هر سال نزدیکی‌های عید بیش از هر چیز به یاد خاطره‌ای از سال آخر دبیرستان می‌افتم. روزهای آخر اسفند است و کنکور نزدیک. کلاس‌ها بعد عید ادامه پیدا نمی‌کنند تا به دوره‌ی درس‌ها تا روز کنکور برسیم. دبیر ادبیات ما، آقای جهانگیری مرد میان‌سالِ متشخصی است. مهربان و خوددار است و معلم محبوبِ من. جلسه آخر است و از استرسِ روزهای دیگر خبری نیست. کسی سوالی می‌پرسد و جمله‌ای از کتاب می‌خواند. آقای جهانگیری می‌گوید جمله را یک‌ بار دیگر بخوانید. دانش‌آموز دوباره می‌خواند. آقای جهانگیری رویش را برمی‌گرداند و پاسخی نمی‌دهد. می‌رود سمت تخته و آرام با گچ می‌نویسد: «آغشته». چند لحظه به آن چه نوشته زل می‌زند. من حواسم به حالت چهره‌‌ی عجیب و غریبش است. به کلمه‌ای که نوشته خیره است. می‌گوید: «سال‌ها است این کلمه را ننوشته‌ام؛ آغشته. چقدر این کلمه زیبا است». بغض می‌کند و باز تکرار می‌‌کند «چقدر زیبا است». چیز دیگری از آن صبحِ اواخر اسفند یادم نیست جز این که چشم‌هایش نمناک شد و خیرگی‌اش به شکل غیرعادی ادامه پیدا کرد. این مرموز‌ترین تجربه زیباشناسی قبل از جوانی‌ام بود که این بیست سال به طرز عجیب و غریبی روزهای نزدیک عید برایم تداعی می‌شود. یادم است آن روز در خانه چند بار روی کاغذ نوشتم «آغشته». سعی کردم بفهمم چرا این کلمه زیبا است و خیال بافتم در هیات این واژه چه دیده که این طور شیدا شد. این آخرین بار بود که آقای جهانگیری را دیدم. روزهای زیادی باید می‌گذشت تا متوجه شوم کشش‌ام به آن اتفاق برای من بیش از آن چه مربوط به گرافیک ویژه آن واژه باشد، مربوط به چیزِ مرموز دیگری است. جاذبه آن لحظه مربوط به تصویری بود که جلوی چشمانم شکل گرفته بود: مشاهده‌ی کسی که از چیز زیبایی لذت می‌برد؛ نظاره‌ی کسی که از زیباییِ چیزی به شوق آمده است.

بهاریه | سال ۱۳۹۳

 
 
هفته آخر سال راهی شهر کوچک اجدادی می‌شوم. سالهاست که این همراهِ سمجِ خواب‌هایم را از نزدیک ندیده‌ام. نگرانِ حال پدربزرگ هستم. لحظه‌ی ورود به شهر، آن حس عجیب و غریبی که منتظرش هستم به سراغم نمی‌آید. پیرمرد هم نشانی از آن تاجر شوخ و شنگ سال‌های دور ندارد. از هیاهوی خانه بزرگش، استراحت‌گاهِ عیدِ بچه‌ها و نوه‌های شهرهای دور و درازش خبری نیست. اما هنوز میل وافرش به شکار، غذا و «رفتن به صحرا» باقی است. روزهای اول به صحرا می‌رویم، به جایی که به آن مرغزار می‌گویند. بیشتر زمین سوخته‌ای است که سالی دو سه ماه سبز می‌شود. اهالی شهر شادند، بارانِ آخر اسفند آب‌انبارهای‌شان (که اینجا به آن «برکه» می‌گویند) را پرکرده و زمین به سبزی می‌زند. می‌گویند بهار شده.

محبوب‌های سال ۲۰۱۷

– هجوم (شهرام مکری)
– پایان خوش (میشائیل هانه‌که)
– مربع (روبن اوستلوند)
– وسترن (والسکا گریسباخ)

سال سینمایی که گذشت را اغلب با علی به‌یاد می‌آورم وقتی در راهروهای فیلم هجوم سرگردان بود و در آن باشگاه آخر دنیا گیر افتاده بود. علی در آن‌سفارت‌خانه مرگ از پی خودش روان بود تا از شر چیزی در گذشته خلاص شود. او پاهایش به زمین چسبیده بود اما میلش به پرواز بود، به از جا کنده شدن.

پایان خوش هم دخمه‌ای به وسعت یک شهر بود. خانواده‌ای در تله مرگ، در فضایی بزرگتر از باشگاه هجوم، گیر افتاده بود و دخترکی مادرش را در گذشته کشته بود. او مادرش را از بین برده بود و علی محبوبش را. دخترک ادامه منطقی پدربزرگش (ژرژ) بود. آخر ژرژ هم دلداه‌اش را در گذشته خفه کرده بود (همان قصه فیلم عشق). وقتی دخترک در آن فصل عجیب و غریب نزد پدربزرگش می‌رفت تا با او درباره خودکشی حرف بزند می‌توانستی ببینی که او ادامه پدربزرگ است، همان‌طور که شهروز و احسان جایگشت های علی بودند. وقتی در صحنه پایانی پایان خوش دخترک صندلی چرخ‌دار پدربزرگ را به سوی دریا می‌راند، آن‌دو در واقع یکی شده‌بودند. «کپی، پِیست».

کریستین، کریتور موزه مدرن فیلم مربع در تله فضاها و اینستالیشن‌های یک موزه گیر می‌کرد و در گرداب مسیری گرفتار می‌شد که برای پیدا کردن موبایل دزدیده شده‌اش طی می‌کرد. آن موزه هم شبیه باشگاه هجوم بود و آن مربع (پرفورمنسی که در موزه برگزار می‌شد) چیزی شبیه چمدان عجیب آن فیلم: تاردیس. کریستین برای یافتن موبایلش در راهی قدم می‌گذاشت که با تهمت دزدی به شخصیت یک نوجوان مصمم توهین می‌کرد. در پایان فیلم مرد به کمک ایده آن مربع و اتفاقاتی که در موزه به‌واسطه آن پیش می‌آمد یاد می‌گرفت چطور از تله‌ی آن موزه خارج شود و برای جبران خطایش (همراه بچه‌هایش) تا خانه آن پسرک برود.

در وسترن مردی (ماینهارد) که برای کار به نقطه‌ای مرزی (جایی در مرز بلغارستان) رفته، در تمام طول فیلم در تله آن منطقه مرموز اسیر می‌شد. در هر چهار فیلم جغرافیا به‌مثابه مغاک است. گودالی عظیم که آدم‌ها را فرو می‌برد. شبیه همان گودبرداری است که در شروع پایان خوش کسی را در خود می‌بلعید. زمینی گرسنه که پیرمرد را هم می‌خواهد در پایان به سمت خود بکشد.

این فیلم‌ها درباره «حصار»ها، «مرز»ها و اضلاع محدودکننده‌اند. محل زندگی آدم‌ها در پایان خوش یک شهر مرزی مشهور است، کاله در شمال فرانسه. شهری ساحلی و مرزی، جایی برای ترانزیت مهاجرین: مسیری برای اتصال اروپا به بریتانیا. حصارهای این فیلم‌ها البته فقط جغرافیایی نیست. این گودال‌های بزرگ ماهیت ذهنی‌دارند. در هر چهار فیلم، شخصیتی با طبعی حساس بابت چیزی در گذشته در یک گودال ذهنی گرفتار شده است و در واقع درباره وجدان‌های معذب آن‌ها است. این چهار شخصیت اصلی به واسطه گذشته درگیر یک بحران وجودی‌اند. آن‌ها عناصری ناساز با پیرامون خودند و هر کدام به شیوه خود می‌خواهند از این گره ذهنی عبور کنند.

گذشته ماینهارد به عنوان نظامی تاریک است همان طور که گذشته پیرمرد پایان خوش (خفه کردن همسرش). ماینهارد مثل علی نقطه‌ای تاریک در گذشته دارد و حضورش در آن منطقه مرزی محرکی است برای خروج از یک وضعیت نامتعادل روانی. در پایان او آماده می‌شود تا به خانه باز گردد، همان‌طور که کریستین از موزه می‌رود و علی چاقو را از قلب نگار بیرون می‌کشد تا مثل سیمرغ به سمت ساحل آفتابی پر بکشد، درست شبیه آن ساحلی که پیرمرد پایان خوش تلاش می‌کرد در آن‌جا خود را خلاص کند. پیرمرد تا لبه آب می‌رود و نوه‌اش کمک می‌کند تا غرق شود و ماینهارد در آن روستا و در آن مرز لعنتی اسبی سفید پیدا می‌کرد که رویایِ نداشته‌اش بود، مرکب ذهنش. آن اسب همان «تاردیس»ی بود که او را از زمین و زمان می‌کند.

  • Invasion (Shahram Mokri)
  • Happy End (Michael Haneke)
  • The Square (Ruben Östlund)
  • Western (Valeska Grisebach)

 

موج‌نو سینمای رومانی | قسمت اول

مروری بر آثار کریستی پویو

 

چاپ شده در مجله 24، شماره دی 1396

 

 

۱. سینمای هنری در آغاز هزاره جدید

فلاش‌بک به سال ۲۰۰۰ میلادی. در آغاز هزاره جدید در سینمای هنری جهان چه خبر است؟ چند سال از تشکیل جریان سینمایی دگما ۹۵ گذشته و لارس فون ‌تریه ستاره سینمای هنری است. او با ساختن شکستن امواج (۱۹۹۶)، رقصنده در تاریکی (۲۰۰۰) و بعدتر داگ‌ویل (۲۰۰۳) شورشی سینما است و با هر فیلمش خیل شیفتگانش افزون می‌شود. فیلم‌سازها و جشنواره‌های بزرگ شیفته‌اش هستند و مانیفست سینمایی او و همکاران دانمارکی‌اش هنوز طرفدار دارد. کرانه دیگر سینمای هنری در اختیار میشائیل هانه‌که است. بازی‌های خنده‌دار، کد ناشناخته و معلم پیانو و بعدتر پنهان شوری به‌پا کرده. فیلم‌های سرد و تکان‌دهنده هانه‌که نسلی از فیلم‌سازها را تحت‌تاثیر این مدل سینمایی شیدا کرده. سمت دیگر برادران داردن با رزتا (۱۹۹۹) نخل طلای کن را گرفته‌اند و چند سال بعدتر که پسر (۲۰۰۲) را عرضه می‌کنند دیگر تبدیل به یک مرجع سینمایی برای سینمادوستان شده‌اند. جشنواره کن عملن به عرصه جولان آثار این فیلم‌سازهای بزرگ تبدیل می‌شود و همه درباره آن‌ها صحبت می‌کنند. هر سال که فیلم‌سازهای جوان از کن به خانه‌ بر می‌گردند خواب فیلم‌های این چهار نفر را می‌بینند.

ادامه‌ی خواندن

هجوم | شهرام مکری

هجوم | شهرام مکری

چاپ شده در مجله 24، شماره آذر 1396

 

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

                                                                              چون همه خویش با خویش آمدند / در بقا بعد از فنا پیش آمدند
                                                                                                                           منطق‌الطیر، عطار نیشابوری

 

یک. میز تحریر شهرام مکری

مشهور است که برتولت برشت برای آن‌که به‌عنوان نویسنده‌ای متعهد مدام به‌خود نهیب بزند که برای مردم می‌نویسد، روی میز کارش یک الاغ عروسکی داشته با این جمله حک شده روی آن: «من هم باید آن را بفهمم». جان بارت، نویسنده پست‌مدرن، به شوخی می‌گوید لابد جیمز جویس هم یک عروسکِ استاد ادبیات روی میز تحریرش داشته که رویش نوشته شده: «حتی من نمی‌توانم آن را بفهمم».

طعنه جان بارت می‌تواند یقه کارگردان فیلمی مثل هجوم را هم بگیرد؟ براستی این لابرینت وهم‌آلود فیلم هجوم کجاست و این کسوف بی‌پایان با بخاری که همه‌جا را گرفته اشاره به چیست؟ این پسر استخوانی، پریده‌رنگ و نحیف چه زمزمه می‌کند؟ این سیاه‌پوش‌ها با خورشیدی بر بازو و نقش ماری بر پشت کیستند و آن‌جا چه می‌کنند؟ این‌ها به سامان که امپراتور این باشگاه ورزشی بوده هفته‌ای دو شیشه از شیره جانشان می‌داده‌اند تا موقعی که دیگر از پسش برنیامده‌اند. بعد تصمیم گرفته‌اند او را از بین ببرند. مدتی بعد پای پلیس به ماجرا کشیده شده و علی را به جرم قتل سامان دستگیر کرده‌اند. علی به پلیس‌ها گفته سامان دو نفر از دوستانش را کشته و بعد به او حمله کرده برای همین مجبور شده او را بکشد. حالا پلیس‌ها می‌خواهند صحنه‌های قتل این سه نفر را در باشگاه بازسازی کنند.

ماجرا اما به سادگی پیش نمی‌رود. صحنه‌های بازسازی با بخشی پنهان از گذشته علی مخلوط می‌شود. بعدتر وقایع بارها تکرار می‌شوند و زمان انگار روی خودش خم می‌شود. اواسط فیلم به‌نظر می‌رسد مظنون به قتل شخصی دیگری به نام احسان است. آدم‌ها انگار در طول فیلم به یکدیگر تبدیل می‌شوند. این ماجرا با نقشه‌ای که بچه‌ها برای کشتن خواهر سامان (نگار) می‌کشند درآمیخته می‌شود. رویدادهایی می‌بینیم که دیگر نمی‌دانیم در چه زمانی، توسط چه کسی و برای چه پشت هم می‌آیند. بیننده آثار شهرام مکری به‌خصوص بعد از تماشای هجوم چه تصوری از عروسک روی میز تحریر او می‌تواند داشته باشد؟ راه‌حل مواجهه با پیچیدگی و فشردگی دنیای هجوم چیست؟

تاریخ هنر بیش از این حجم از پیچیدگی را آزموده است. منتقدان ادبی افراطی‌‌ترین تجربه در حوزه هنر را شب‌زنده‌داری فینگن‌های جیمز جویس می‌دانند. پروژه‌ای پیچیده، هنوز رام‌نشده بعد از هشتاد سال که سطوح درک نشده‌اش همچنان مبنای مقاله‌های جاه‌طلبانه منتقدان ادبی است. سینمای مکری از نظر شیوه طراحی جهان اثر و بازی‌ پیچیده‌ای که با خواننده‌اش می‌کند نزدیک به شاهد (از نظر منطق زمانی) و در هزارتو (از نظر تبدیل شخصیت سرباز) رمان‌های آلن روب‌-گری‌یه است و عروسک‌ روی میز او نباید بی‌شباهت‌ به عروسک‌های میز تحریر این رمان‌نویس پرآوازه باشد.

 

  ادامه‌ی خواندن

تمارض | عبد آبست

Less is more?

چاپ شده در مجله ۲۴، شماره آبان ۱۳۹۶

تمارض | عبد آبست

 

کمتر، هر چه کمتر!

پرده‌‌ای سبز به شکل یک مستطیل بزرگ در زمینه سیاه از طول و عرض باز می‌شود. پایین صفحه درج می‌شود «آبادان – مرز ایران و عراق». مردی با اندامی نامتعارف پشت به پرده سبز خیره به ما از تاریکی به سمت دوربین می‌آید. درج می‌شود: پدر. دختری در سایه با لباس مشکی به دوربین نزدیک می‌شود: الهام. دختربچه‌ای در حال نزدیک شدن به ما ناگهان نقش زمین می‌شود و تصویر قطع می‌شود. دوباره همه چیز از نو شروع می‌شود. آدم‌ها یک‌به‌یک همراه با موسیقی (شبیه سکوهای فَشِن) نزدیک می‌شوند. بعد پاترولی می‌بینیم در پس‌زمینه خالی با نوری متمرکز بر صحنه که پسری در کنارش سیگار می‌کشد، کسی دیگر چیزی می‌نوشد و نفری سومی به آن‌ها نزدیک می‌شود. اسامی درج می‌شود: آریس، وحید و عبد. این فضای خالی و تیره آبادان است؟ این شروع شباهتی به آغاز متعارف یک فیلم ندارد.

ادامه‌ی خواندن

پیشنهاد تماشا: هجوم (شهرام مکری)

از پانزدهم آبان محصولِ جدید کارگاه خیال شهرام مکری به نمایش عمومی در می‌آید و مهمترین اتفاق فرهنگی سال کلید می‌خورد و پرده سینماهای شهر به تسخیر هجوم در می‌آید، این رام‌نشدنی‌ترین فیلم ایرانی که در هیچ طبقه‌بندی دیگری غیر از «فیلمی از شهرام مکری» قرار نمی‌گیرد. اثری که انرژیی مهارنشدنی در تک‌تک سلول‌هایش لانه کرده و از فردا در سالن‌های سینما آزاد می‌شود.

روزگاری همشهری کین تعریفِ فیلم پیچیده بود و بعدتر سال گذشته در ماریان‌باد و پرسونا، مسیری که بعدها به آثار دیوید لینچ می‌رسید. هجوم در ادامه این مسیر، مفهوم پیچیدگی را در سینمای داستانی چنان جابه‌جا می‌کند و حس توالی را چنان در فیلم برقرار می‌کند که دوست داری آن را مثل یک قطعه‌ی موسیقیِ مرموز (که زبان ترانه‌اش را نمی‌دانی) بارها بازپخش کنی: ارتقا به فرمی هنری که پیشتر فقط در موسیقی و شعر ممکن بود. قد و قواره فیلم‌‌های مکری با هجوم بزرگتر از ابعاد پرده‌های سالن‌های فستیوال‌ها شده و دیگر نه با یک فیلم که با پدیده‌ای روبروئیم که شیوه تماشایش را هم خودش تعیین می‌کند. بارها دیدن این فیلم هم براستی اجازه به چنگ درآوردن کلیتش را نمی‌دهد جز این‌که برای درک کاملش در سالن سینما مطلقن تسلیمش شویم، تسلیمِ منطقی که به‌نظر می‌رسد فیزیک نوینِ خودش را برای تعریف مکان و زمان لازم دارد. هجوم مالهالند درایوی است که گویی آلن روب-گری‌یه آن را ساخته ‌است.

این روزها بیش از هر موقع دیگری دوست داشتم ایران باشم، همراه شما در سالن‌های تاریک تا در بخاری که همه فضای فیلم را در برگرفته (و بی‌شباهت به هوای آلوده این‌ روزهای تهران نیست) تجربه خوابی شفابخش را از سر بگذرانم. تشبیه به خواب یا کابوس البته کافی نیست، بیشتر «خواب در خواب»ی است تاریک که نزدیک شدن به ساحتش فقط با «خواب‌گزاری» ممکن است. جهانی شگفت‌انگیز که قصه هجومِ عمودیِ بَربَرها در روزگار ماست و نوری است بر تاریکی‌های زیستِ این سال‌های‌ ما. هجوم روی زخم‌های‌مان را کنار می‌زند تا خون بریزیم.

درباره تماشای بار اول هجوم (شهرام مکری)

هجوم | شهرام مکری | ۲۰۱۷

چند روز قبل دوستی به طعنه گفت واکنش تندت به فیلم‌های جدیدی که این یکی دو ماه اخیر دیده‌ای باید به تماشای هجوم ربط داشته باشد. گفتم چه ربطی دارد و سعی کردم در طول صحبت حاشا کنم. چند روزی گذشت و متوجه شدم اشتباه نمی‌گفت و تاثیر فیلم بعد از یک ماه هنوز با من است. فیلم‌های بزرگ کوک آدم را تغییر می‌دهند و نه تنها سطح بلکه ماهیت انتظارات ما را هم از مدیوم عوض می‌کنند. آن‌‌ها پاسخی به نیازهای ما نیستند بلکه نیازهای جدیدی به‌وجود می‌آورند.

ادامه‌ی خواندن