سیرانوادا | کریستی پوئیو

هزارپای سخاوتمند

سیرانوادا | کریستی پوئیو | ۲۰۱۶

کریستی پوئیو در منظومه سینمای پر از شگفتی رومانی به عنوان ستاره اصلی موج‌نوی رومانی (در کنار کریستین مونجیو) در سال‌های بعد از 2000 ظهور کرد. او را می‌شود فیلم‌ساز فیلم‌های طولانی دانست، با آثاری که تماشاگر صبور می‌خواهد، قصه‌هایی که کم‌گو و مبهمند و با نوعی رئالیسم افراطی ساخته شده‌اند و با شخصیت‌هایی که انگیزه‌های روانی روشنی ندارند. سینمادوستان پوئیو را با مرگ آقای لازارسکو (۲۰۰۵) به یاد می‌آورند، فیلم درخشانی که با بردن جایزه اول نوعی نگاه جشنواره کن نام او را سر زبان‌ها انداخت و ساعت‌های آخر زندگی پیرمردی را روایت می‌کرد که آرام‌آرام در طی دو ساعت و نیم و در یک زمان واقعی جلوی دوربین جان می‌کند. آئورورا (2010) فیلم بعدی پوئیو قصه مردی بود که دست به یک رشته قتل با انگیزه‌های نامعلوم می‌زد. این فیلم درخشان سه ساعته از نظر روایی چنان رادیکال و انگیزه شخصیت اصلی چنان مبهم بود که بسیاری را از این فیلم و فیلم‌ساز متنفر کرد.

سیرانوادا اما در میان فیلم‌های پوئیو شیرین‌ترین است. نوامبر ۲۰۱۵ است. همراه لاری (پزشک میان‌سال) و همسرش وارد خانه‌ای شلوغ با پسرها، دخترها، بزرگترها و دوستان خانوادگی‌ می‌شویم. چندی قبل پدر لاری فوت کرده و خانواده در حال برگزاری مراسم یادبودی با مناسک خاص است. خانه شلوغ است و چند دقیقه اول ارتباط آدم‌ها با یکدیگر را متوجه نمی‌شویم. کمی می‌گذرد. می‌فهمیم این یکی خواهر کوچک لاری و آن یکی که درباره حملات تروریستی مجله شارلی ابدو حرف می‌زند پسرخاله‌اش است. آن‌که در اتاق مادر از دست شوهر خیانت‌کارش می‌گرید خاله‌ اوفیلیا است. بعد وارد آشپزخانه، پذیرایی و اتاق‌های دیگر می‌شویم. خواهر کوچکتر در اتاق پدر لباسی را حاضر می‌کند که باید یکی از اعضای خانه به جای او در مراسم بپوشد. متوجه می‌شویم همه منتظرند تا پدر روحانی بیاید و مراسم را اجرا کند.

در بخش‌های ابتدایی در مقام ناظر این آدم‌ها نمی‌دانیم دقیقن چه‌چیز را باید دنبال کنیم. اغلب نماها طولانی و بدون قطع است و آدم‌ها از اتاقی به اتاق دیگر می‌روند. گاهی بین آن‌ها بگومگو می‌شود اما دوربین اغلب بحث‌ها را نصفه رها می‌کند. همه باید آرام‌ حرف بزنند چرا که نوزادی در اتاقی دیگر خواب است. این وسط ناگهان یکی از اعضای خانواده (دخترخاله لاری) همراه یک دختر مریض‌احوال صربستانی (یا کرووات) به خانه می‌آید. خانواده نمی‌داند دختر غریبه کیست و چرا این‌قدر بهم‌ریخته است. کمی می‌گذرد پدر روحانی از راه می‌رسد تا مراسم را شروع کند. بعدتر موقع مراسم برادر کوچک لاری به خانه می‌آید و کمی بعدتر نوبت شوهرخاله می‌شود.

روایت سرِصبر به هرکدام از این آدم‌ها منشِ جذاب متفاوتی داده طوری‌که هر کدام‌شان به شکل وسواسی به موضوعی گرایش دارند. یکی مثل پسرخاله موضوع ۱۱ سپتامبر برایش دغدغه است. خانم ایولینا زنی سالخورده که از دوستان قدیمی خانوادگی و از اعضای حزب کمونیست بوده با ساندرا (خواهر لاری) درباره دستاوردهای حزبش جدل می‌کند و مادر به شکل وسواسی نگران برگزاری درست این مراسم مذهبی است. به‌راستی برای بیننده راز جذابیت و دلیل باعلاقه دنبال کردن عصر روز تعطیل این خانواده چیست؟

بخشی از کشش فیلم به خرده ‌داستان‌های مرتبط با هر یک از اعضای خانواده برمی‌گردد. شخصیت‌ها صاحب دیدگاهی شخصی‌اند و نظرات‌شان درباره پدیده‌ها کنجکاوی‌برانگیز است. گابی (شوهر ساندرا) در خصوص ۱۱ سپتامبر دیدگاه جالبی دارد و خانم ایولینا سعی می‌کند دستاوردهای کمونیست‌ها در رومانی را به شکل منطقی طرح کند. آن‌ها متقاعدکننده بحث‌ها را جلو می‌برند و قانع‌کنندگی‌شان ظرفیت‌های دراماتیک ویژه‌ای به موقعیت‌های پرتنش فیلم می‌دهد. فصل طولانی مشاجره خاله اوفیلیا و همسرش کاملن درگیر کننده است و بسیاری از اعضای خانه با دخالت‌شان تنورش را گرم‌تر می‌کنند و همزمان منجر به شناخت بهتر درونیات‌شان می‌شود. اوج دراماتیک فیلم فصل مشاجره خیابانی است که لاری و همسرش برای جای پارک اتوموبیل با چند نفر درگیر می‌شوند. آن مشاجره تبدیل به کاتالیزوری برای برون‌ریزی لاریِ تودار می‌شود. صحنه‌ها به این ترتیب به‌شکل «ریز مقیاس» پرتنش و درگیر کننده‌اند و بافت این صحنه‌ها علی‌رغم نداشتن یک محور دراماتیک بیننده را به درون اتفاقات می‌کشد. فیلم از طریق چنین صحنه‌هایی، سرفرصت و با نوعی اعتماد به نفس و با حسی از «زمان واقعی» (real-time) قصه کم‌رنگش را ‌در عرض جلو می‌برد.

این صحنه‌های دراماتیک را بیننده با حسی از استمرار و یکپارچی مکان و زمان تجربه می‌کند. در تجربه لحظه‌لحظه هر فصل فیلم، آن پشت‌ها و در اتاق‌ها و راهرو حسی از یکپارچگی یک دنیای کوچک وجود دارد. بچه ساندرا خواب است و همه در طول نزدیک به سه ساعت فیلم تلاش می‌کنند آرام صحبت کنند و مرتب به خاطر صدای بلند به‌یکدیگر تذکر می‌دهند. از طرفی همه گرسنه‌اند و بی‌صبرانه منتظرند با پایان مراسم غذا بخورند. اما مراسم مرتب به تاخیر می‌افتد. پدر روحانی دیر می‌کند و لاری که از کنفرانسی در ژنو بر‌گشته از صبح چیزی نخورده و منتظر است زودتر مراسم تمام شود. این ایده کیفیتی از استمرار زمانی در پس‌زمینه برای بیننده می‌سازد. از طرفی این همراهیِ بدون قطع با آدم‌های این خانه و این زنجیره پیوسته اتفاقات کوچک و بزرگ و مهمتر از آن ورود بی‌وقفه آدم‌های جدید به خانه و اغتشاشی که با ورود هر کدام ایجاد می‌شود ریتمی پرشتاب به قصه می‌دهد. این ریتم حسی غیرقابل مقاومت در پذیرش این جهان کوچک برای بیننده ایجاد می‌کند. حس می‌کنیم در این خانه با این آدم‌ها زندگی می‌کنیم.

از طرفی ورود و خروج آدم‌ها به خانه و اتاق‌ها از نظر بصری چنان طراحی شده که کیفیتی موسیقایی ایجاد کند. سبک دوربین هم این ایده را برجسته می‌کند. در واقع دوربین با پن‌های خشک و دنبال کردن تصادفی آدم‌ها کم‌کم انتظارات غیرداستانی در بیننده ایجاد می‌کند. از جایی به بعد و با افزایش تعداد شخصیت‌ها، در هر لحظه دوست داریم حدس بزنیم این بار به کدام اتاق یا داستانک خواهیم رفت. آیا دوباره به خلوت مادر و لاری می‌رویم؟ آیا ادامه بحث لاری و برادر و پسرخاله‌اش را می‌بینیم؟ یا این‌که به اتاقی می‌رویم که آن دخترک غریبه صرب در آن خوابیده. دوربین به‌خصوص زمانی که در ورودی خانه قرار می‌گیرد با چرخش‌های خشک افقیِ ناگهانی خود را انتخابگر صحنه بعدی جا می‌زند. انگار دوربین می‌اندیشد که این‌بار به خلوت کدام آدم‌ها برود. دوربین شبیه یک ناظر نامرئی می‌شود که قدرت تصمیم‌گیری دارد. انگار که روح سرگردان پدر باشد که دلش برای همسر و بچه‌هایش تنگ شده است. برای همین است که به‌تدریج بیننده از تماشاگر صرف حوادث به مقام کسی ارتقا پیدا می‌کند که با این آدم‌ها زیست می‌کند.

با ازدحام بیشتر اعضای خانواده، جابه‌جایی آن‌ها در خانه به یک رقص آئینی برای پدر شبیه می‌شود. عجیب‌تر آن که شکل جمع شدن و فشردگی آن‌ها در قاب به خصوص در فصل نیایش پدر روحانی به هزارپایی‌ با یک تنه بزرگ و دست‌و‌پاهایی زنده و سرکش می‌ماند و تاکیدی می‌شود بر این‌که علی‌رغم همه کشمکش‌ها، آن‌ها وجودی یکپارچه‌اند. تمام آن تنوع شخصیتی اعضای خانواده، از بچه تا سالخورده، از مذهبی تا کمونیست دوآتشه، از معلم و پزشک گرفته تا نظامی، همه و همه از آن خانه ماکتی از رومانی معاصر می‌سازد. این خانه جایی است که اگر چه ساکنینش با هم کشمکش دارند اما می‌توان از خشونت و بدویتِ کوچه به آن پناه برد و از دست آن بیل مکانیکی‌ها و بولدوزها راحت شد. سیرانوادا درباره این «خانه» است، جایی که می‌شود در عین تنش‌های داخلی، دختری بیگانه را پذیرفت و او را در تخت پدرِ تازه درگذشته خواباند و شوهرخاله‌ای فرومایه را بخشید و در آن‌ پناه داد.

پی‌نوشت: در این یک سال به‌ دفعات کسانی که سیرانوادا را دیده بودند از من سوال می‌کردند تو که فیلم را دوست داری می‌توانی بگویی ارتباط عنوان فیلم با قصه و خود فیلم چیست؟ راستش من هم چیز زیادی نمی‌دانستم. اسم عجیب و غریبی است و به‌نظر بی‌معنی می‌رسد چرا که عامدانه در عنوان لاتینش Sieranevada یک حرف r حذف شده و دو واژه جدا از هم سیرا (Sierra) و نوادا (Nevada) به هم چسبیده‌اند. به‌نظر شوخی فیلم‌ساز با بیننده‌ای است که می‌خواهد سر از کار دنیای پیچیده آدم‌های فیلم‌‌های این کارگردان در بیاورد، قصه‌هایی مبهم با شخصیت‌هایی فاقد انگیزه‌های روشن …

 

ارزیابی فیلم‌های کریستی پوئیو

سیرانوادا۱/۲❊❊❊❊
آئورورا❊❊❊❊
مرگ آقای لازارسکو۱/۲❊❊❊❊
Stuff and Dough❊❊

گزارش‌هایی کوتاه از فیلم‌های جشنواره کن ۲۰۱۷

روز اول

اشباحِ اسماعیل | آرنو دپلشن | فرانسه
یک میگرن ِاگزيستانسياليستي!

بی‌عشق | آندری زویاگینتسف | روسیه
کارگردانی که با مصالح معمولی هم جادو می‌کند. اما انتظاری که به‌تمامی برآورده نمی‌شود…

 

روز دوم

واندراستراک | تاد هينز | آمريكا
سبک به‌عنوان روکش. به طرز غم‌انگیزی عادی.

وسترن | والسكا گريسباخ | آلمان (نوعي نگاه)
غافلگيري در شروع بخش نوعي نگاه. خانم كارگردان از عوامل توني اردمن بوده و مارن آده از تهيه كننده‌هاي فيلم.

قمر مشتري | كورنل موندروتسو | مجارستان
شوك جذاب روز دوم. تخيل‌ورزي تماشایی با يك سكانس افتتاحيه شبه «پسر شائول»ی؛ نه به آن کیفیت جادویی اما کماکان فوق‌العاده در اجرا.
 
باربارا | ماتیو آمالریک | فرانسه (افتتاحیه بخش نوعی نگاه)
بازسازی زندگی یک خواننده مشهور؛ ترکیب پشت صحنه با فیلمی درحال ساخت، با زحمت و جزئیات زیاد اما بی‌خود و بی‌جهت. پیرهن زیبایی که پشت و رو پوشیده شده.
 
 
روز سوم
 
لِرد | محمد رسول‌اف | ایران (نوعی نگاه)
دو ساعت سراشیبی زندگی مردی که جامعه، حکومت و اطرافیانش همه‌چیزش را می‌بلعند. کاری که کارگردان نیز با بیننده می‌کند و هرگونه حس و جذابیتی را از او می‌گیرد. فورتیسیمویی که هرچه جلوتر می‌رود گوشخراش‌تر می‌شود.
 
آفتاب زیبای درون | کلر دُنی | فرانسه (دو هفته کارگردان‌ها)
چنان ژولیت بینوش و اگزویه بووآ در بخش اول فيلم می‌درخشند که سراشیبی آرام كيفي، تكرار موقعيت‌ها و عدم گسترش ايده‌هاي فیلم را در ادامه نمي‌خواهم باور كنم. يك بينوشِ مينيون استثنايي، بازيگری که تمام‌شدني نيست!
 

مربع | روبن استلاند | سوئد
چه مي‌كنه اين روبن استلاند! در شب پر بيم و اميد انتخابات چنان با طنز غريب و استثنایی‌اش ما را از سالن دوبوسی به سمت صفحه نمایش موبایل‌هامان و چک کردن نتایج صندوق‌ها مشایعت کرد که همین‌جور «ندید» برای نتایج آرای فردا دلگرم شدیم. يك قدمي شاهكار و سزاوار نخل طلا. دوست دارم دوباره ببینمش.

 

روز چهارم

 دخترهای آوریل | میشل فرانکو | مکزیک (نوعی نگاه)
«دخترهای آوریل» اندک امتیازهای خودش را از نیمه به بعد نابود می‌کند و آن‌که در این جشنواره چنین دست به تطاول خود گشاده میشل فرانکوی جوان است.

چهره‌ها قریه‌ها | آنیس واردا، جی‌آر | فرانسه (خارج مسابقه)
فصل نهایی احساساتی‌ام کرد. آنیس مطابق قرارشان می‌رود سوئیس ژان-لوک گدار را ببیند، اما درها بسته است و گدار پیامی رمزدار روی در برای او نوشته. پیغامی بی‌رحمانه که سال‌ها پیش روز مرگ ژاک دمی برایش فرستاده.

هولناک | میشل آزاناویسیوس | فرانسه
قصه رابطه ژان-لوک گدار با یکی از بازیگران فیلمش در روزهای ساخت «زن چینی»، روزهای مائو، سیاست و خیابان، با چند شوخی تصویری بامزه و البته ناتوانی در تجسم دادن به آن همه نبوغ، شکنندگی و پارانویای خانه‌مان‌برانداز.

 

روز پنجم

پايان خوش | میشائيل هانه‌که
هانه‌كه 75 ساله در «پایان خوش» تجربه‌گراتر از جوان‌هایی است که در این سال‌ها از زیر ردایش بیرون آمده‌اند. «پایان خوش» پرتره‌ای است از یک خانواده بورژوای فرانسوی که به‌شکل افراطی سرد ترسیم شده. فیلم خودداری که جسورانه تا مرز مکانیکی شدن پیش می‌رود و شبیه وصيت‌نامه‌‌ هانه‌که است؛ پر از ارجاع به آثار دیگر او، از «قاره هفتم» گرفته تا «عشق». در رديف بهترين‌هاي او و شاید نه به محبوبیت فیلم‌های بزرگش. پیرترین فیلم‌ساز بخش ِمسابقه جوان‌ترینِ آن‌ها است.

 

روز ششم

کشتن گوزن مقدس | یورگوس لانتیموس
یک نیمه ابتدایی درگیرکننده‌ی باطمانینه و پرجزئیات با کارگردانی صحنه‌های مرموز و فضاسازی درجه یک. یک نیمه پایانی که صرفن در جلو بردن داستان خلاصه شده و در بستن گره‌های داستانی. حیف از منش و چهره نوجوان عجیب و غریب فیلم و افسوس برای نیکول کیدمنی که بلاخره این‌جا خوب بود و واحسرتا از کالین فارلی که همیشه خوب است.

روز بعد | هونگ سانگ-سو | کره‌ جنوبی
در نمایی طولانی مرد و زنی پشت میزی نشسته‌اند و گرم صحبتند. زن اشاره می‌کند به عمق میدان و می‌گوید چه آفتاب زیبایی روی دیوار افتاده. مرد تایید می‌کند. آن شعاع نور را ما هم در عمق میدان می‌بینیم اما خبری از زیبایی نیست. سینما سلیقه است و «روز بعد» در تصویر و موسیقی بی‌سلیقه است. فیلم شبیه آن لکه نور روی دیوار از نظر زیبایی‌شناسی زشت، تخت، و قلابی است.

 

روز هفتم

۲۴ فریم | عباس کیارستمی | ایران (بخش نمایش‌های ویژه)
عصاره زیبایی، ظرافت و نازکی خیال در پیرانه‌سری. بعد از «ده» در نمایش اثری جدید از کیارستمی این‌طور به‌وجد نیامده بودم. پایانی باشکوه در سالن سوئسانتیم بعد سی سال همراهی با فیلم‌‌سازی بزرگ.

رودن | ژاک دوآیون | فرانسه
نه مثل فیلم فوق‌العاده «مستر ترنر» (مايك لي) توانایی این را دارد که به روح و خلوت هنرمند نزدیک می‌شود و نه از پس ساخت تصويري عمومی‌تر از رودنِ مجسمه‌ساز و نقاش در آغاز دوران مدرنیسم برمی‌آید. مثل «مهلک» آزاناویسیوس ناکام از بازنمایی نبوغ هنرمند و مثل «مهلک» در فاصله بعید از درآوردن رابطه هنرمند و محبوبش (رابطه رودن و کامی کلودل).

 

روز هشتم

زن نازنین | سرگئی لوزنیتسا
چهل دقیقه آخر «زن نازنین» سرگئی لوزنیتسا آه از نهادمان برآورد، انگار که حلقه‌های نگاتیو پرده‌های آخر عوض شده باشند. صد دقیقه تکان‌دهنده‌ی ابتدایی با یک فضای کافکایی استثنایی و آمبیانسی عجیب با متل‌، اداره‌جات و مردمانی غریب در روسیه و قصه زنی که در هزارتوی شهری گم شده، در جستجوی شوهری که در زندان بوده و حالا معلوم نیست کجاست. با این تغییر لحن نهایی فیلم نمی‌دانم درباره کیفیت فیلم چه می‌شود گفت. آکوردهایی ناهمخوان، تحمیل شده به یک قطعه موسیقی تکان‌دهنده. بزرگترین حسرت جشنواره.

 

روز نهم

فریب‌خورده | سوفیا کوپولا | آمریکا
در جریان جنگ داخلی آمریکا در یک مدرسه شبانه‌روزی دخترانه، مدیر تصمیم می‌گیرد یک سربازی زخمی دشمن را پناه ‌دهد. هیچ مردی در آن‌جا نیست و خیلی زود همه زنان و دختران عاشق سرباز جوان می‌شوند. مرد اما نه در منش جذاب است و نه ویژگی دلپذیری دارد. از دوست داشتن و طعم خوش علاقه‌مندی دو آدم در فیلم چیزی نمی‌بینیم و حس‌های بیمارگونه در یک مدرسه زنانه بیداد می‌کند.

The Double Lover | فرانسوا اوزون |‌ فرانسه
یک «اوزون»ی تمام‌عیار که همه ویژگی‌های بد فیلم‌های فرانسوا اوزون را با هم دارد. اواخر آن‌قدر فیلم بد می‌شود که کم‌کم خوب می‌شود!

 

روز دهم

Good Time | بنی و جاش سفدی | آمریکا
سرک کشیدن به فضاهایی که کمتر دیده‌ایم و روایت کردن قصه با سبکی که برادران سفدی بعد از «Heaven knows what» تثبیت کرده‌اند. با این حال به‌کفایت از مدل‌های شناخته شده فاصله نگرفته‌اند و هنوز آن‌چه باید درباره‌شان اتفاق بیفتد نیفتاده. بند ناف‌ را باید از «فیلم آمریکایی» برید و گرنه همیشه امکان نشت آلودگی وجود دارد.

 

پس از جشنواره

عاشق یک روزه | فیلیپ گرل | فرانسه (بخش دو هفته کارگردان‌ها)
قصه دختری که بعد از به‌هم‌ خوردن رابطه‌اش به خانه پدر پناه می‌برد، پدری که به‌تازگی شریک زندگی جدیدی همسن دختر گرفته. بعدتر قصه به سمت شریک زندگی پدر منحرف و در مرداب بی‌ربط آن قصه غرق می‌شود. دور از دنیادیدگی یک استاد در ترسیم پیچیدگی‌های روح آدمیزاد، بی‌حوصله در اجرا و کاریکاتوری از دو فیلم اول یک سه‌گانه (ژلوزی و سایه‌ زنان)

ژانت: كودكي ژان‌ دارك | برونو دومن | فرانسه (دو هفته کارگردان‌ها)
هیچ‌وقت برونو دومن را این‌طور زمین‌گیر شده در فضاهای روستایی ندیده بودم، در حالی‌که تمام فیلم پاهای کوچک ژان دارکِ قصه‌اش در شن‌های تپه‌های «دومرمی» گیر کرده و با موسیقی راک هدبنگ می‌زند. فیلم مثل ژانت در خلسه یک تلفیقِ بی‌ظرافت سرگیجه گرفته: آمیزش قصه کودکی ژان‌ دارک در قالبی موزیکال با موسیقی راک، پاپ و الکترونیک. سقوط به دره عجیبی که کسی فکرش را هم نمی‌کرد. با این حال قابل اغماض مثل سیاه‌مشق‌های کلاس‌های فیلم‌سازی در یکی از کوچه‌های ایران‌شهر.

 

ارزیابی کن ۲۰۱۷

مربعروبن استلاند❊❊❊❊
پایان خوشمیشائیل هانه‌که❊❊❊❊
۲۴ فریمعباس کیارستمی۱/۲❊❊❊
Westernوالسكا گريسباخ۱/۲❊❊❊
قمر مشتریکورنل موندرتسو۱/۲❊❊❊
بی‌عشقآندری زویاگینتسف❊❊❊
آفتاب زیبای درونکلر دنی۱/۲❊❊
زن نازنینسرگئی لوزنیتسا۱/۲❊❊
نزدیکیکانتمیر بالاگوف۱/۲❊❊
چهره‌ها قریه‌هاآنیس واردا۱/۲❊❊
Good Timeبنی و جاشوا سفدی❊❊
زن جوانلئونور سرای❊❊
آتلیهلوران کانته❊❊
هولناکمیشل آزاناویسیوس❊❊
۱۲۰ ضربان در دقیقهروبن کامپیو۱/۲❊
کشتن گوزن مقدسیورگوس لانتیموس۱/۲❊
بارباراماتیو آمالریک
تو هرگز واقعن این‌جا نبودیلین رمزی
Wonderstruckتاد هینز
عروس صحراسسیلیا اتان، والریا پیواتو
اوکجابونگ جون-هو۱/۲
لٍردمحمد رسول‌اف۱/۲
مسیرهااستفان کماندراف۱/۲
In the Fadeفاتح آکین۱/۲
رودنژاک دوآیون۱/۲
اشباح اسماعیلآرنو دپلشن۱/۲
عاشق یک روزهفیلیپ گرل۱/۲
فریب‌خوردهسوفیا کوپولا
The Double Loverفرانسوا اوزون
دخترهای آوریلمیشل فرانکو
روز بعدهونگ سانگ-سو
ژانت: کودکی ژان دارکبرونو دومن

 

«ارزیابی مجله لو فیلم فرانسه»

 

 

«ارزیابی مجله اسکرین دیلی»

فهرست فیلم‌های بخش رسمی جشنواره کن ۲۰۱۷


 

Competition

Opening film: Ismael’s Ghosts, Arnaud Desplechin  (Out of Competition)

Happy End, Michael Haneke
Loveless, Andrey Zvyagintsev
The Square, Ruben Östlund
A Gentle Creature, Sergei Loznitsa
Rodin, Jacques Doillon
The Killing Of A Sacred Deer, Yorgos Lanthimos
120 Heartbeats Per Minute, Robin Campillo
In The Fade, Fatih Akin
Jupiter’s Moon, Kornél Mundruczó
The Meyerowitz Stories, Noah Baumbach
You Were Never Really Here, Lynne Ramsay
Good Time, Benny Safdie & Josh Safdie
Wonderstruck, Todd Haynes
The Day After, Hong Sangsoo
L’Amant Double, François Ozon
Okja, Bong Joon-Ho
Le Redoutable, Michel Hazanavicius
The Beguiled, Sofia Coppola
Radiance, Naomi Kawase

 

❊❊❊

 

Un Certain Regard

Opening film: Barbara, Mathieu Amalric

April’s Daughter, Michel Franco
L’atelier, Laurent Cantet
Dregs, Mohammad Rasoulof
Directions, Stephan Komandarev
Western, Valeska Grisebach
Lucky, Sergio Castellitto
Beauty and the Dogs, Kaouther Ben Hania
Before We Vanish, Kiyoshi Kurosawa
La Cordillera, Santiago Mitre
Walking Past the Future, Li Ruijun
Out, Gyorgy Kristof                                                    (first film)
Closeness, Kantemir Balagov                                     (first film)
After The War, Annarita Zambrano                            (first film)
Wind River, Taylor Sheridan                                      (first film)
The Nature Of Time, Karim Moussaoui.                     (first film)
The Desert Bride, Cecilia Atán & Valeria Pivato           (first film)
Jeune Femme, Léonor Serraille.                                (first film)

 

❊❊❊

 

Out Of Competition

Based On A True Story, Roman Polanski
Blade of the Immortal, Takashi Miike
How to Talk to Girls at Parties, John Cameron Mitchell
Visages, Villages, Agnès Varda & Jr.

 

❊❊❊

 

Midnight Screenings

The Villainess, Jung Byung-Gil
The Merciless, Byun Sung-Hyun
Prayer Before Dawn, Jean-Stéphane Sauvaire

 

❊❊❊

 

Special Screenings

They, Anahita Ghazvinizadeh
Claire’s Camera, Hong Sangsoo
12 Jours, Raymond Depardon
Promised Land, Eugene Jarecki
Napalm, Claude Lanzmann
Demons In Paradise, Jude Ratnan
Sea Sorrow, Vanessa Redgrave
An Inconveniant Sequel, Bonni Cohen & Jon Shenk
Le Vénérable W., Barbet Schroeder
Carré 35., Éric Caravaca

 

❊❊❊

 

Virtual Reality (Installation / Exhibition)

CARNE Y ARENA, Alejandro González Iñárritu

 

❊❊❊

 

70th Anniversary Events

24 Frames, Abbas Kiarostami
Twin Peaks, David Lynch
Top of the Lake: China Girl, Jane Campion & Ariel Kleiman
Come Swim, Kristen Stewart

 

❊❊❊

 

Children’s Screening

Zombillénium, Arthur de Pins & Alexis Ducord

 

 

پیش‌بینی و مختصری درباره فیلم‌های احتمالی بخش رسمی هفتادمین جشنواره کن

فردا، پنجشنبه‌ی هفته دوم ماه آوریل، مثل هر سال تیری فِرِمو مدیر جشنواره کن فیلم‌های بخش رسمی جشنواره را اعلام خواهد کرد و زنگ آغاز سال جدید سینمایی را به‌صدا در می‌آورد. این ده پانزده سال اخیر با توجه به تغییرات بنیادی شیوه فیلم‌سازی، پخش فیلم و البته تغییر شیوه فیلم دیدن، جشنواره کن ‌می‌توانست اعتبارش را از دست بدهد اما تیری فرمو کاری کرده که لیست بیست فیلمه‌ی بخش مسابقه جشنواره کن اهمیت بیشتری هم برای فیلم‌سازان و هم برای سینمادوستان نسبت به قبل پیدا کند. از طرفی لیست فیلم‌های بخش مسابقه همچنان جریان‌ساز است و می‌شود دید که چطور هر سال روی روندهای فیلم‌سازی در سینمای هنری تاثیر می‌گذارد. با توجه به شنیده‌ها و در آستانه اعلام اسامی این فیلم‌ها مختصری درباره این لیست نوشته‌ام.
 
 
شوک اول
هفته گذشته مطبوعات فرانسوی به خبر ناراحت‌کننده دعوای حقوقی عبداللطیف کشیش با یکی از سرمایه‌گذارهای فیلم جدیدش (فرانس تلوزیون) پرداختند. کشیش از یکی از رمان‌های مورد علاقه‌اش اقتباس کرده. پیشتر لوران کانته فیلم کلاس را از یکی دیگر از رمان‌های این نویسنده اقتباس کرده بود. دعوای حقوقی مربوط به تصمیمی می‌شود که کشیش موقع فیلم‌برداری گرفته و نتیجه نهایی را تبدیل به دو فیلم جداگانه کرده. به‌نظر می‌رسد فعلن فیلم کشیش از برنامه شرکت در جشنواره امسال کنارگیری کرده.
 
 
آبونه‌های کن
مدت‌ها است که آبونه‌ کن به کسانی گفته می‌شود که همیشه با یک قرارداد نانوشته با فیلم جدیدشان در کن بوده‌اند. مهمترین فیلم‌ساز با هر معیاری میشائیل هانه‌که خواهد بود که ستاره‌های فیلم جدیدش ژان-لوئی ترنتینیان و ایزابل هوپرند. فیلم نوری بیلگه جیلان با این که فیلم‌برداری و مونتاژش تمام شده اما درباره آماده بودنش اخبار ضد و نقیضی می‌رسد. امیدوارم که نوری در فستیوال باشد، او تنها کسی است که می‌شود تنها به شوق فیلمش به کن رفت. و محبوب‌های ابدی: آندری زویاگینتسف و لوکرسیا مارتل. همچنین فیلم‌ساز اوکراینی سرگئی لوزنیتسا با همان دو فیلم بلند داستانی خوشی من و در مه از کنجکاوی‌های اصلی است. آرنو دپلشن نیز بیست و پنج سال است که آبونه کن است. او با بازیگران فیلم‌ جدیدش به روی فرش قرمز خواهد رفت: ماریون کوتیار، شارلوت گینزبورگ و لوئی گرل. به‌نظر می‌رسد امسال سال لوئی هم باشد.
Happy End | Michael Haneke
Ahlat Agaci | Nuri Bilge Ceylan
Loveless | Andrey Zvyagintsev
Zama | Lucrecia Martel
A Gentle Creature | Sergei Loznitsa
Fantomes D’Ismael | Arnaud Desplechin
 
 
 
آن‌هایی که نبودن‌شان در کن بعید به‌نظر می‌رسد
 
• کنجکاوی‌ها
فیلم جدید روبن استلاند (سازنده فورس‌ماژور) با هر معیاری کنجکاوی بزرگ سال برای سینمادوستان است. استلاند با فورس‌ماژور جشنواره معمولی سال ۲۰۱۴ را ارتقا داد. یواخیم تریر، سازنده اسلو، ۳۱ اوت هم از آن استعدادهای دوست‌داشتنی است. فلیپ گرلِ بزرگ سال ۲۰۱۵ به بخش «دو هفته کارگردان‌ها» تبعید شد. بعید به‌نظر می‌رسد تیری باز دست به چنین اشتباه استراتژیکی بزند و فیلم جدید او را به بخش جنبی ببرد. مشکل اصلی تیری البته ترافیک عجیب و غریب امسال سینمای فرانسه است.
 
• سینمای فرانسه
بخش مسابقه حداکثر می‌تواند ۴ فیلم فرانسوی را انتخاب کند. امسال چند فیلم‌ساز بزرگ در صف منتظر ایستاده‌اند. فیلم هانه‌که محصول فرانسه است. برونو دومن با یک مینی سریال موزیکال (شبیه کن‌کن کوچولو) که به دوره نوجوانی ژاندارک می‌پردازد به کن برمی‌گردد (شاید مثل سال ۲۰۱۴ به‌خاطر طولانی بودن به بخش جنبی «دو هفته کارگردان‌ها» برود). ژاک دوایون فیلم‌ساز صاحب‌نام فرانسوی امسال فیلمی درباره آگوست رودن مجسمه‌ساز افسانه‌ای ساخته. با توجه به این‌که امسال سال بزرگداشت‌ رودن در فرانسه است (صدمین سال درگذشت‌ او) و این‌که بازیگر نقش رودن، ونسان لندون دوست صمیمی‌ تیری است به‌نظر می‌رسد فیلم مورد توجه قرار بگیرد. ساخته جدید لوران کانته بعد از نخل طلای سال ۲۰۰۸ (سازنده فیلم کلاس) با فیلم جدیدی بازگشته، همین‌طور اگزویه بووآ (سازنده در باب انسان‌ها و خدایان) که همیشه کنجکاوی برانگیز بوده. و البته ماتیو آمالریکِ دوست‌داشتنی که امیدوارم فیلمش به موقع حاضر شود. فیلم جدید رومن پولانسکی ( فیلمنامه‌نویس فیلم اولیویه آسایاس است) هم ظاهرن دقیقه نود به جشنواره رسیده. همین‌طور امیدوارم فیلم کلر دنی هم که فیلم‌برداری و مونتاژش تمام شده آخرین لحظه برسد.
 
• دیگران
کنجکاوی دیگر فیلم جدید میروسلاو اسلابوشپیتسکی همان سازنده اهل اوکراینِ فیلم عجیب قبیله (The Tribe) است که سال ۲۰۱۴ در بخش جنبی «هفته منتقدان» نمایش داده شد. فاتح آکین هم به احتمال زیاد جایش از قبل در بخش مسابقه رزرو شده. لانتیموس هم که عزیز کرده است و با صفی از ستاره‌ها (نیکول کیدمن، کالین فارل، …) به کن برمی‌گردد.
هونگ سانگ-سو قاعدتن در بخش رسمی خواهد بود. او فیلم را سال پیش در شهر کن هم‌زمان با جشنواره ساخته و ایزابل هوپر بازیگر اصلی آن است. همچنین دیگر فیلم‌ساز شهیر کره‌ای، سازنده Snowpiercer و فیلم مادر با یک محصول انگلیسی‌زبان از شانس‌های بخش مسابقه است.
 
The Square | Ruben Ostlund
Thelma | Joachim Trier
L’Amant d’un Jour | Philippe Garrel
The Killing of a Sacred Deer | Yorgos Lanthimos
Barbara | Mathieu Amalric
Rodin | Jacques Doillon
L’Atelier | Laurent Cantet
Les Gardiennes | Xavier Beauvois
In the Fade | Fatih Akin
Jeannette | Bruno Dumont
Downsizing | Alexander Payne
Okja | Bong Joon-ho
Claire’s Camera | Hong Sang-Soo
Luxembourg | Miroslav Slaboshpitsky
Roma | Alfonso Curaon
D’Apres Une Histoire Vraie | Roman Polanski
 
به‌نظر می‌رسد آماده نشده‌اند
امیدوارم دوان دوان و در آخرین لحظه برسند، هر چند بعید به نظر می‌رسد. هر کدام از این فیلم‌ها ظرفیت این را دارد که کیفیت عمومی یک سال سینمایی را ارتقا دهد.
 
Sunset | László Nemes
Where Life Begins | Carlos Reygadas
Les Lunettes noires | Claire Denis
April’s Daughter | Michel Franco
 
 
و آن‌ها که ترجیح می‌دهم نباشند (اما خواهند بود)
طبیعی است آرزو کنیم سازنده فیلم موستانگ با فیلم جدیدش در کن نباشد اما خانم دنیز غمزه ارگوون با فیلم انگلیسی‌زبانش خواهد بود، همان‌طور که سوفیا کوپولا و خانم کاواسه همیشه سوگلی‌‌ بوده‌اند. جناب میشل آزاناویسوس (سازنده آرتیست) هم جایش از قبل رزرو شده با فیلمی که لوئی گرل نقش ژان-لوک گدار را بازی می‌کند و قرار است فیلم جنجالی کن باشد.
 
Kings | Deniz Gamze Erguven
The Beguiled | Sofia Coppola
Hikari | Naomi Kawase
Le Redoutable | Michel Hazanavicius
Wonderstruck | Todd Haynes
Victoria and Abdul | Stephen Frears
 
 
آن‌ها که نخواهند بود
 
Mektoub Is Mektoub | Abdellatif Kechiche
Dunkirk | Christopher Nolan
The Phantom Thread | Paul Thomas Anderson
 
 
 
سورپرایزها
به‌نظر می‌رسد برای بزرگداشت عباس کیارستمی فیلم ۲۴ فریم نمایش داده شود. چه خوشی بالاتر از این. ظاهرن از یکی دو قسمت از سریال توئین پیکیز (فصل جدید و بعد ۲۶ سال) ساخته دیوید لینچ بزرگ هم پرده‌برداری می‌شود. هر دو احتمالن در سانس‌های ویژه و خارج بخش مسابقه نمایش داده شوند.
در خصوص سینمای ایران باید سکوت کرد. امیدوارم فقط خاطره تلخ جلسات مطبوعاتی و سرخوردگی سال قبل و سال‌ قبل‌تر تکرار نشود.

درباره چند فیلم روز

 

ایالت متحده عشق | توماش واشیلفسکی | ۲۰۱۶
  ❊❊❊

نمایش عمومی ایالت متحده عشق ساخته فیلم‌ساز جوان لهستانی توماش واشیلفسکی از این هفته شروع شده. برای تماشای فیلمی با چنین اسم عجیب و غریبی که ضمنن در جشنواره برلین ۲۰۱۶ خرس نقره‌ای فیلم‌نامه گرفته بود همین‌طور بی‌جهت از خیلی وقت پیش اشتیاق داشتم و فیلم را همان شب افتتاح دیدم.

ایالت متحده عشق در سه بخش جداگانه قصه سه زن سودایی را حکایت می‌کند، زنانی که حیرانِ جنونی عاشقانه و ناممکن‌‌اند. قصه اول بخش مورد علاقه‌ام بود، قصه‌ی عشقی یک‌طرفه که همراهی دوربین با شخصیت اصلی و زاویه دید محدود روایت قصه بلافاصله منطق سبکی و روایی فیلم رادیکال کریستی پوئیو یعنی آئورورا را به یاد می‌آورد. قصه دوم و سوم متاسفانه در حد انتظاراتی نبود که بخش اول به‌وجود آورده بود.
.
موقع تماشای ایالت متحده عشق حس کردم تاثیر ماندگار دنیای زنانه فیلم چهار ماه، سه هفته و دو روز کریستین مونجیو صرفن به سبک دوربین و جلوه‌های بصری‌اش محدود نبوده. از اکران عمومی فیلم مونجیو درست ده سال می‌گذرد. زهر آن فیلم به‌طرز فراگیری در سینمای بعد از خودش منتشر شده. خونی که زنان فیلم‌های مونجیو می‌ریزند و جنون و رنجی که دچارش می‌شوند آن‌قدر بنیادی است که حساسیت‌های ما را در شیوه زیستن تغییر می‌دهند و شيوه دیدن و لمس جهان را گسترش می‌دهند. دنیایِ چهار ماه، سه هفته و دو روز حفره‌ای را در تاریخ سینما پر کرده. اسمش را بعد از یک دهه می‌شود گذاشت: دنیای «چهار، سه، دو».

 

 

Yourself and Yours | هونگ سانگ-سو | ۲۰۱۶
  ❊❊

 
مورد عجیب هونگ سانگ-سو! آرتیست درجه یک؟ شوشوی مدیران فستیوال‌های اروپایی؟ ابوالفضل جلیلی سینمای کره‌جنوبی؟
 
بر خلاف فیلم ماقبل آخر هونگ سانگ-سو یعنی Right Now, Wrong Then که بیشتر به یک شارلاتانیسم تصویری شبیه بود، فیلم جدیدش Yourself and Yours بر اساس یک شوخی بامزه داستانی شکل گرفته و جغرافیا و حال و هوای جالبی دارد. نه! انصافن نمی‌شود نادیده‌اش گرفت.

 

هونگ سانگ-سو

❊❊2016Yourself and Yours
2015Right Now, Wrong Then
1/2❊❊2014Hill of Freedom
❊❊2013Nobody’s Daughter Haewon
❊❊2012In Another Country
1/2❊❊2011The Day He Arrives
1/2❊❊2010Hahaha
❊❊❊2000Virgin Stripped Bare by Her Bachelors

 

 
 
 
 
 
کوریسماکیِ فیلم‌ساز در شصت‌سالگی پیر به‌نظر می‌رسد. فیلم جدید آکی کوریسماکی که یکی دو ماه قبل خرس نقره‌ای جشنواره برلین را گرفت، البته همان المان‌های فیلم‌های قبلی‌ کارگردان را دارد: آدم‌های تنها، دنیای استیلیزه و این‌بار قصه همراهی یک میان‌سال فنلادی به آخر خط رسیده با یک پناه‌جوی جوان سوری. فیلمی است در اجرا بی‌حوصله، بی‌نشان از تخیل‌ورزی کوریسماکی جوان.
 
 
 
 
 
 
 

 

به فیلم‌ساز درجه يكي كه ده سال پیش دو عاشق می‌ساخت می‌شود یک‌بار آوانس داد. می‌شود از مهاجر رد شد و صدایش را هم در نیاورد.
شهر گمشده Z خوشبختانه به آن اندازه حرص‌درآر نیست. حکایت یک درجه‌دار انگلیسی در ابتدای قرن بیستم است که گذرش به آمریکای جنوبی می‌افتد تا در جنگل آمازون سرزمین‌ و تمدنی گمشده را پیدا کند. قصه‌ی سبُک و البته بی‌لکنتی است که به همت داریوش خنجی رنگ و لعابی هم دارد. اما فیلم هیچ خصلت برانگیزاننده‌ای ندارد. تیتراژ پایانی می‌آید و تو نمی‌دانی چرا سازنده محوطه به سمت چنین پروژه‌ بی‌ثمری رفته و در این چهار پنج سال بر سرش چه آمده. درجه‌دوهایی مثل اسپیلبرگ و رفقا در صف کمپانی‌ها برای چنین پروژه‌هایی حق آب‌وگل دارند.

 

جیمز گری

2017The Lost City of Z
2013The Immigrant
۱/۲❊❊❊2008Two Lovers
❊❊❊2007We Own the Night
۱/۲❊❊❊2000The Yards

 
 
 

  ❊❊

انیمیشن زندگی کدوئی من اگر چه در شیوه قصه‌گویی جاه‌طلبی ندارد و دنیای خیالی غافلگیرکننده‌ای نمی‌سازد اما به دام ساده‌لوحی انیمیشن‌های دیزنی و پیکسار هم نمی‌افتد. بچه‌ها و آدم‌‌بزرگ‌هایش کم‌و‌بیش باهوش و سمپاتیکند و قصه ساده و کوچکش به دل می‌نشیند. کوچک زیباست.
صحنه‌ای که از آن به یادم مانده تیتراژ انتهایی است (که وصل می‌شود به تیتراژ ابتدایی و شروع قصه): بادبادکی در آسمان با عکسی از بچه‌های آن خانه‌ی خوشبخت. انگار این کوچولوها در باد می‌رقصند و خوشحالند و چه به دل می‌نشیند همراهی ترانه کالت باد ما را خواهد برد با اجرای دلپذیر Sophie Hunger.

 

 

 

گل‌هاي آبي [Afterimage] | آندری وایدا | ۲۰۱۷
  ۱/۲❊

آخرین فیلم استاد قبل مرگ. حکایت یک نقاش آوانگارد مشهور در لهستان یخ‌زده‌ی بعد جنگ دوم و یک سیستم هار که به نقاش فرمالیست هم رحم نمی‌کند و زیر ضربه‌های داس و چکش له‌ش می‌کند. وصیت‌نامه آندری وایدا و البته یک فیلم معمولی که نه جانی دارد و نه حسی بر می‌انگیزد.

تمام طول تماشای فیلم وقتی استرزمینسکی، این استاد بزرگ نقاشی مدرن را موقع کار در خانه می‌دیدم به یاد شوستاکوویچ رمان هیاهوی زمان (جولین بارنز) بودم. رابطه هنرمندهای بزرگ و دیکتاتورها همیشه یکی بوده.

ژان-پل بلموندو در مراسم سزار ۲۰۱۷

 

بخش تکان‌دهنده مراسم دیشب سزار و لحظه‌ای که قلب را می‌فشرد حضور ژان-پل بلموندو روی سن برای دریافت جایزه افتخاری‌اش بود. وقتی ژان دوژاردن درباره‌اش شروع به صحبت کرد همه جمعیت به احترام بلموندو ایستادند. بعد مروری بر فیلم‌هایش شد و بلموندو با آن عصایش روی صحنه ظاهر شد و جمعیت در سالن چند دقیقه برایش دست زدند. برای نزدیک شصت سال همراهی با بازیگر افسانه‌ای سینمای فرانسه، بلموندویِ گدار و بلموندویِ ملویل.

چند سال پیش آخرین فیلمش را موقع اکران دیدم. فیلم ساده‌‌ای بود به نام مرد و سگش. مدت‌ها بود فیلم جدیدی از بلموندو ندیده بودم. وقتی ناگهان روی پرده آن جسم درهم‌رفته‌ی فرسوده را می‌دیدی حکم محبوبی در جوانی را داشت که بعد سال‌ها و در سالخوردگی سر راهت قرار می‌گرفت. سخت‌تر از همه شنیدن صدایش بود. تکلم برایش سخت بود و جان می‌کند تا چند کلمه بگوید. موقع دیدن آن فیلم نمی‌شد بلموندوی رها و دیوانه‌ی موج‌نو را فراموش کنی و آرتیست‌بازی و خل‌بازی‌هایش در فیلم‌های بنجل دهه هفتاد و هشتاد از جلوی چشم کنار نمی‌رفت. در آن فیلم‌ها به شکلی افراطی همیشه تحرک داشت و توانایی بدنی‌اش غبطه‌برانگیز بود. نمی‌شد بپذیری آن کسی که در مرد و سگش در سال ۲۰۰۸ می‌بینی همان جانور دهه‌های قبل است.

حدود یک ماه دیگر بلموندو ۸۴ ساله می‌شود. از اکران آن فیلم هم حدود ده سال می‌گذرد. حس کردم دوباره در این ده سال فراموشش کرده‌ام. دیشب وقتی بلموندو روی سن با آن عصایش نیازی به کمک دیگران برای ایستادن نداشت و وقتی همان چند کلمه را گفت، به نظرم رسید با این فیزیک فرسوده و با این موهای سفید هم هنوز منش و لبخندش جوان است. هنوز می‌تواند جماعتی را منقلب کند و میشلِ از نفس افتاده هنوز از نفس نیفتاده.

از لینک زیر بخش تجلیل از بلموندو در مراسم دیشب سزار را می‌توانید ببینید:

تنها تصویر متحرک از مارسل پروست

 

لوموند در يك خبر داغ هنري ادعا كرده كه براي نخستين بار به فيلمي کوتاه از مارسل پروست نويسنده افسانه‌اي فرانسوي در یک مهمانی عروسی دسترسی پیدا کرده. تا الان فقط عکس‌هایی از پروست وجود داشت و هیچ تصویر متحرکی از او دیده نشده بود. اين ويدئو چند ثانیه‌ای مربوط به عروسی یک زوج پاریسی در سال ١٩٠٤ است، زماني كه پروست هنوز در جستجوي زمان از دست رفته را چاپ نکرده. دوره‌ای که پروست 33 ساله است و نويسنده شناخته شده‌اي نيست (پروست نوشتن در جستجوی … را تازه ۱۹۰۶ شروع می‌کند).

فيلم را از طريق لينك زير مي‌توانيد ببينيد. دوربین ثابت است و زوج‌های دعوت شده به‌ترتیب و مطابق یک برنامه مشخص زمانی از پله‌های کلیسای مادلن پاریس پائین می‌آیند. پروست ظاهرن در صف منتظر نوبتش نمی‌شود و زودتر از وقتش از پله‌ها پائین می‌آید و آن‌جا را ترک می‌کند. با توجه به کوتاه بودن کل فیلم عروسی همین کار پروست باعث شده در فیلم حضور داشته باشد. صحت این فرضیه با توجه به نوع پوشش متفاوت پروست، کلاهش و البته تنها بودنش در مراسم ظاهرن تایید شده است.

ذهن رویاپرداز ما خواننده‌های پروست می‌تواند تصور کند که این عروسی یکی از آن مجالس و مهمانی‌های پروستی است، یکی از منابع الهامش برای در جستجوی زمان از دست رفته.

لینک فیلم

تمارض | عبد آبست

کوتاه درباره یکی از بازیگوش‌ترین فیلم‌های این سال‌های سینمای ایران

تمارض | عبد آبست | 2017

یک. تمارض ساخته اول عبد آبست از آن فیلم‌هایی است که درست از تیتراژ و سکانس اول بیننده‌اش را غافلگیر می‌کند. بیننده با فیلمی مواجه می‌شود که منطق معمول دیداری فیلم‌های داستانی را ندارد، قواعد متعارف مکانی و علّی در آن رعایت نشده و برعکس سعی شده منطق درون‌فیلمی دیگری برای صحنه‌پردازی، تثبیت محل وقوع رویدادها و شیوه لباس پوشیدن شخصیت‌ها و حتی سیر قصه بر فیلم حاکم باشد.

دو. تمارض قصه پسر جوانی است که تصمیم می‌گیرد شبی را با دوستانش خوش بگذراند. آن‌شب پسر به همراه دوستانش به دیدن کسی می‌روند که قبلن با او آشنا شده‌اند. شب‌نشینیِ ملانکولیک آن‌ها اما منجر به حوادثی عجیب و غریب می‌شود. بیننده در حین تماشا از یک‌ طرف درگیر داستانی پرتنش می‌شود و از سویی دیگر یک تجربه‌ افراطی دیداری و شنیداری را از سر می‌گذراند. حاصل این دو استراتژی یکی از بازیگوش‌ترین فیلم‌های این سال‌های سینمای ایران است.

سه. تماشای تمارض به این می‌ماند که قصه‌ دراماتیک و پرتنشی را برای اجرا و به صحنه آوردن به دست یک متورانسن (metteur en scène) بازیگوش داده باشند و او با یک حساسیت ویژه زیبایی‌شناسانه، مصالح تصویری و صوتی که برای به صحنه آوردن قصه‌اش داشته (از میزانسن متعارف سینمایی گرفته تا شیوه معمول بازنمایی صدای صحنه) به هم‌ریخته و با آن بازی کرده باشد. رویکرد اصلی فیلم سرپیچی از قرادادهای واقع‌گرایانه سینمایی است. فیلم به شکل رادیکالی صحنه‌پردازی واقع‌گرا را حذف می‌کند و حتی به این ایده «داگ‌ویل»ی بسنده نکرده و رنگ‌ اشیا را آبستره و صداها را مدام دستکاری می‌کند تا عملن هیچ توهمی از واقع‌گرایی در فیلم نباشد. تصور کنید در حال تماشای قصه‌ای هستید که جلوه‌های دیداری صحنه، خصوصیات عینی و واقع‌گرایانه عناصر قصه را تایید نمی‌کنند. مثلن نقش پیرمرد داستان را مرد جوانی بازی می‌کند و یا یک بازیگر با لباس ثابت نقش سه درجه‌دار متفاوت را در یک کلانتری بازی می‌کند.

چهار. به نظر می‌رسد این بازیگوشی فقط به جنبه‌های دیداری و شنیداری خلاصه نشده و داستان‌پردازِ فیلم با ایجاد «تقارن‌های بعید» میان شخصیت‌های مختلف فیلم و با یک ایده «شبه‌تناسخی» در حال ارتباط دادنِ گذشته، حال و آینده آدم‌ها است. تمارض این‌گونه با اشاره به امکان‌های مختلف برای روایت فیلم‌ها، به تجربه‌ای درباره مدیوم سینما شبیه شده است؛ فیلمی که انگار صناعت خودش را هم افشا می‌کند.

پنج. از طرفی تمام بضاعت تمارض معطوف به کار با امکانات تازه بیانی سینمایی نشده و یکی از دستاوردهای فیلم بافت زنده، غنی و با مناسبات اصیل و این‌جایی شخصیت‌ها است. بخش عمده‌ای از فیلم گفتگوهای برآشوبنده و کنش‌های جسورانه چهار شخصیت اصلی است که از نظر دراماتیک مثل یک گلوله برف بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا به نقطه اوج قصه نزدیک شود. دیالوگ‌ها پرحس‌وحال است و دو شخصیت‌ فیلم از نظر منش، جلوه‌های ظاهری و شیوه درآوردن چنین نقش‌هایی به‌یادماندنی‌اند، همان‌طور که فصل پرآشوب و ملانکولیک رقص در خاطر می‌ماند. برای من فصل پایانی تمارض یکی از به‌یادماندنی‌ترین فینال‌های این ‌سال‌های سینمایی ایران است، جایی‌که ترکیب میزانسن خلاق و سبک دوربینِ «ژوست» و رقصان حمید خضوعی ابیانه با همراهی یک موسیقی برانگیزاننده منجر به یک فصل آئینی درخشانِ «به ‌پیشواز رفتن فاجعه» شده است.

شش. تمارض در بی‌معیاریِ پذیرش فیلم‌های بخش مسابقه جشنواره فجر امسال متاسفانه نادیده گرفته شد، فیلم هیجان‌انگیزی که می‌توانست در این روزهای پر شر و شور سینمایی بخشی از پازل سینمای ایران را کامل کند و فیلمی که با پا گذاشتن به یک «حوزه ناامن»، راه سومی را می‌تواند در سینمای ما باز ‌کند. اگر دو رویکرد باکیفیت این سال‌های سینمای ایران، یکی فیلم‌های رئالیستی «فرهادی‌»وار و دیگری میراث کیارستمی باشد، تمارض عضوی از خانواده کم‌یابِ گرایش «سینه‌فیلیِ» سینمای ایران است که خود را در بده‌بستان با سینمای معاصر تعریف می‌کند. گویی در پی پاسخی درخور به این سوال است که چگونه می‌شود قصه‌ی پرکششی را تعریف کرد و همزمان انتظارات دیداری و شنیداری بیننده را به چالش کشید.

درباره تماشای بار اول هجوم (شهرام مکری)

هجوم | شهرام مکری | ۲۰۱۷

چند روز قبل دوستی به طعنه گفت واکنش تندت به فیلم‌های جدیدی که این یکی دو ماه اخیر دیده‌ای باید به تماشای هجوم ربط داشته باشد. گفتم چه ربطی دارد و سعی کردم در طول صحبت حاشا کنم. چند روزی گذشت و متوجه شدم اشتباه نمی‌گفت و تاثیر فیلم بعد از یک ماه هنوز با من است. فیلم‌های بزرگ کوک آدم را تغییر می‌دهند و نه تنها سطح بلکه ماهیت انتظارات ما را هم از مدیوم عوض می‌کنند. آن‌‌ها پاسخی به نیازهای ما نیستند بلکه نیازهای جدیدی به‌وجود می‌آورند.

❊❊❊

فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیل تاثیرگذاری اولیه هجوم به فضای وهمناک آن برگردد. فیلم‌ساز مثل همه خیال‌پردازان بزرگ، جهان داستانی عجیب و غریبی را تخیل کرده و با تنظیمِ اپرایی از نور، رنگ و سایه بیننده را درگیر مناسبات این دنیا می‌کند. قصه جنایی رازآلود هجوم با جاه‌طلبی حیرت‌انگیزی تخیل شده و تِم شرارت و مود عمومیِ مرگ، مثل یک سیاه‌چاله بیننده را به درون خود می‌کشد. مرگ در همه جای این فیلم سیاه لانه کرده و هجوم به «سفارت‌خانه مرگ» شبیه شده.

 

شهرام مکری در شیوه قصه‌گویی به سیم آخر زده و فیلمش را با چنان سطحی از پیچیدگی تخیل و اجرا کرده که از این دید «ماهی و گربه» در مقابلش فیلمی عادی به‌نظر می‌رسد. این‌بار هم فیلمی از مکری با سینما محشور است و جهانش را در مکالمه با تاریخ سینما غنی می‌کند؛ از بلا تار گرفته تا گاسپار نوئه و کارخانه هیولاها و این‌بارشهرام مکری و باز هم با تلفیق خلاقانه‌ایی از «امرِ شگرف نامالوف» با «واقعیت مالوف» روبروئیم.

 

از طرفی دیگر هجوم بر خلاف دو فیلم قبلی، به جهان آثار کلاسیک هم ارجاع می‌دهد. از یک سو مکالمه‌ای با ادبیات کلاسیک ما است و از طرفی شخصیتِ محوری قصه، «هملت»ی است به روایت مکری. یک پروتاگونیست شکسپیری استثنایی که عبد آبست، ستاره ماهی و گربه، شمایلی غریب به آن بخشیده. به این ترتیب هجوم پر شده از فصل‌های به‌یاد ماندنی، از یک فصل«ریکِرسیو»ی درخشان که دیگر آیکون شهرام مکری است تا یک شوخیِ سبکیِ جنون‌آمیز که فیلم در چند ثانیه آخر با خودش می‌کند.

❊❊❊

این روزها که سرخوردگی‌های دوستانم را از تماشای فیلم‌های جشنواره فجر می‌بینم بیشتر افسوس می‌خورم که چرا هجوم (و فیلم دیگری که به‌زودی درباره‌اش می‌نویسم) در جشنواره نبود. فیلم ظرفیت این را داشت که ماهيت جشنواره را برای عشاق واقعی سینمای ایران تغيير دهد و حاشیه‌های مبتذل اين روزها را تبديل به یک فضای نقادانه پرشور کند. بدیهی است هر مدير فرهنگي با هر گرایشی و با هر سطحی از درک و دریافت هنری، چنین جواهری را در ویترین جشنواره‌اش بگذارد و با آن ژست بگیرد. حذف چنین فیلمی از جشنواره به قول یکی از دوستانم شبیه این است که مربی یک تیم فوتبال، هافبک بازی‌ساز درجه یکش را در یک تورنمت مهم از لیست خط بزند.

گه‌گاه فیلم‌هایی پیدا می‌شوند که به کار بردن صفت تفضیلی و عالی در مورد آن‌ها منجر به شرمساری چند وقت بعد نویسنده نمی‌شود. نمی‌دانم شهرام مکری چه گردی روی فیلمش پاشیده که بیننده‌اش را این چنین سحر می‌کند، طوری که آدم دوست دارد سرخوشانه درباره‌ فیلم زياده‌روي كند و بابت اين زياده‌روي احساس دلپذیری داشته باشد.

 

 

عشق | میشائیل هانه‌که

گذر از آستانه‌ ناگزیر

چاپ شده در مجله تجربه، شماره فروردين 1392

011عشق | میشائیل هانه‌که | ۲۰۱۲

یکم: اردوی تابستانی

پیرمرد بر بالین همسر بیمارش نشسته و دست‌هایش را نوازش می‌کند. زن نامفهوم و بی‌قرار تکرار می‌کند: «درد، درد…درد». پیشتر نیمی از بدنش فلج شده است، تکلمش را از دست داده و از شکل افتاده است. پیرمرد (ژرژ) آرام و سنگین از یک اردوی تابستانی در کودکی برایش می‌گوید شاید که او را آرام‌ کند. یادش می‌آید شرایط آن اردو سخت بوده است، از غذا متنفر بوده و پریدن در آب دریاچه و تمامِ روز راه رفتن آزارش می‌داده. دوست داشته پیش مادرش برگردد، به خانه. این بوده که به اون نامه نوشته و با کشیدن ستاره‌هایی بر کارت‌پستال به مادر اطلاع داده که دوست دارد برگردد. قبل‌تر دیده‌ایم که زن (اَن) موقع بازگشت پیرمرد از تشییع جنازه دوستی به او گفته زندگی فقط بدتر می‌شود و او دیگر نمی‌خواهد ادامه دهد. همچون ژرژ کودک که دیگر نمی‌توانسته آن اردوی تابستانی سخت را تحمل کند. زن هم از این رنجِ زوال به تنگ آمده، پس ستاره‌هایی می‌کشد، قول مخفیانه‌اش را به یاد پیرمرد می‌آورد تا از این تعطیلات خلاصش کند. این حکایت پیرمرد استعاره‌ای از مسیری است که زن در طول فیلم از شریک زندگی‌اش می‌خواهد، اینکه پیرمرد پایان دهد به این اردوی ملال‌آورِ جان‌کاه.

دوم: بوطیقای مرگ

زن نیمه‌شب در سکوت و خاموشی در تخت خیره به جایی است. ژرژ از خواب بر می‌خیزد، نگاهش می کند: «چی شده؟» زن: «هیچی». آغاز ماجراست و نمی‌دانیم زن به چه می‌اندیشد. آیا از کابوسی بیدار شده؟ هجومِ افکار روز بوده که در سرش موج می‌زده؟ یا صرفن یک دلتنگی ساده است؟ شاید هم پیش‌بینیِ شومی است بر زوالی که فردا صبح موقع صبحانه آغاز می‌شود؟

***

پیرمرد از تشییع جنازه دوستش برگشته. درب را که باز می‌کند، زن را می‌بیند که در کنار پنجره باز روی زمین به دیوار تکیه داده. ویلچرش کمی آنطرف‌تر است و صدای باران از بیرون به گوش می‌رسد. ژرژ کمکش می‌کند تا روی ویلچر بنشیند. زن مغموم می‌پرسد: «چرا الان برگشتی؟ ساعت چند است؟» زن خجالت‌زده عذرخواهی می‌کند که تازگی زیادی کند شده. در فاصله‌ای که پیرمرد به مراسم تشییع جنازه دوستش رفته، زن آنجا چه می‌کرده؟ چرا مرتب تکرار می‌کند که ژرژ زود به خانه بازگشته؟ اَن دقیقا از چه عذر می‌خواهد؟ شاید میخواسته در این زمین‌گیرشدگی، کمی آسمان را از آن پنجره‌های بلند ببیند، یا هجوم قطرات باران را حس کند. شاید هم واقعا با دست و پا چلفتی از ویلچر افتاده. اما می‌شود تصور کرد که می‌خواسته خودش را از آن بالا خلاص کند.

***

اِوا دختر ژرژ و اَن به دیدار مادرش آمده. برایش از سرمایه‌گذاری روی آپارتمان، تورم و بالا رفتن قیمت مسکن می‌گوید. سعی می‌کند با مادرش که دیگر نمی‌تواند درست تکلم کند، سر صحبت را باز کند. اَن سعی می‌کند چیزی بگوید. بریده و نامفهوم از مادربزرگ، خانه و از دست رفتن پول می‌گوید. اِوا بهت زده سعی می‌کند دریابد مادر از چه حرف می‌زند اما بی‌فایده است. از واقعه‌ای گنگ در گذشته؟ خاطره‌ای از خانه مادربزرگ که بر باد رفته؟ از این خانه که نمی‌داند بعد مرگش چه بر سر آن می‌آید؟

فیلم عشق مملو از بخش‌هایی است تغزلی که در آنها انگیزه‌های آدم‌ها مبهم، کنش‌ها نصفه و نیمه و گذشته نامعلوم است. بسیاری از صحنه‌ها فقط بخشی بریده از کنش‌ها، بی‌آغاز و ‌پایانِ آن‌هاست. راهی است برای بازنماییِ عدم قطعیت در انگیزه‌های فرارِ روزمره و پیچیدگی موقعیت آدم‌های اسیر در این مخمصه. و اشاره‌ای است بر رفتارهای توضیح ندادنی، چیز‌های کمتر دریافتنیِ رفتارهای آدمی. قصه‌ی عشق، قصه‌ی بن‌بست روانی دو آدم است با کنش‌هایی غیر قابل توضیح، درباره مردی که در دوراهی پایان دادن زندگی زن یا ادامه مسیر ازخودگذشتگی و انتظار ناممکنِ بهبود مردد است.


سوم: مقامات چهارگانه

ساختار روایی فیلم به مقامات چهارگانه عشق می‌ماند: «آشنایی»، «وصال»، «جدایی» و «بازگشت». بخش ابتدایی (کنسرت، اتوبوس) سرزندگیِ هر رابطه‌ای‌ را در آغاز به یاد می‌آورد. زن پس از کنسرت شاگردش خوشحال بنظر می‌رسد و بداهه‌های شوبرت حس سرزندگی را در آن سرما برخ می‌کشد. در بخش دوم پس از بیماری زن، درآمیختگی‌ِ تن‌هاشان در انجام امور روزمره زن نوعی وصال بنظر می‌آید مانند سکانس تمرین راه رفتن، ورزش کردن، سوار شدن و پایین آوردن از ویلچر؛ نوعی نمایش یکی شدن آن ‌دو. پس از مرگِ زن، فصل جدایی آغاز می‌شود. چیزی پایان یافته و مرد رها شده است. و سکانس نهایی، بازگشت زن است. مرد بعد مرگِ زن، اتاق پشتیِ آشپزخانه را تبدیل به محل خوابش کرده. روزی از صدای ظرف شستن زن از خواب نیم‌روز بیدار می‌شود. مبهوت وارد آشپزخانه ‌شده و زن را در هیات گذشته می‌بیند که بی‌اعتنا ظرف می‌شوید. گویی پیرمرد هنوز در قلمرو خواب است: بازگشت معشوق به خانه. می‌خواهند از خانه بیرون بروند. زن می‌گوید: «پالتویت را نمی‌پوشی؟» دوباره فصل سرد آغاز شده. سالی گذشته است.

***

عشق حکایت تلخ محو شدن زنی در برابر چشمان‌مان (فلج شدن، از دست دادن تکلم و بالاخره حیات نباتی) و تلاش همسرش برای بازگردان او به دنیای زندگان است. چینش سکانس‌ها به گونه‌ای موسیقیایی این زوال را نقطه‌گذاری می‌کند: در هر نقطه‌عطفِ قصه پاساژی وجود دارد که در سکوت آغاز بیماری را پیش‌بینی می‌کند. بار اول اتاق‌های خالیِ خانه را در سکوت می‌بینیم. سپس در سکانس بعد، در خلال صحبتهای ژرژ با اِوا متوجه می‌شویم که عمل زن موفقیت‌آمیز نبوده و سمت راست بدنش فلج شده است. بار دوم جایی است که ژرژ در برابر امتناع زن در آشامیدن او را می‌زند. بلافاصله در نمای بعد، دوربین در سکوت تابلوهای نقاشی به دیوار نصب شده خانه را در قاب می‌گیرد: گونه‌ای نقطه‌گذاری نقاط عطف قصه.

تکرارها در سطوح مختلف عشق را به تجربه‌ای موسیقایی نزدیک می‌کند. گاهی با موتیف‌های سبکی مواجهیم: آدمهای بیرونی با قصه‌های کوچکشان وارد خانه می‌شوند: اِوا چهار بار به خانه می‌آید و هر بار پس از یک مرحله پیشرفت بیماری. جالب آن‌که هر دو شوک اصلی قصه (فلج شدن بخشی از بدن زن و آغاز از دست دادن تکلم) خارج قاب اتفاق می‌افتد و ما بعدا از طریق نشانه‌هایی متوجه‌‌شان می‌شویم. با الکساندر شاگرد اَن دوبار در خانه روبرو می‌شویم: یکبار به خانه آنها می‌آید و بار دیگر نامه می‌نویسد. درآوردن و پوشیدن پالتو به تنِ زن در شروع و پایان فیلم، بغل کردن زن برای انجام کارهای روزمره و کبوتر که در دو موقعیت متفاوت از پنجره وارد خانه می‌شود.

در سطحی دیگر فیلم با دوگانه مرگ/موسیقی به یاد آورده می‌شود: مساله مرگ که اغلب محور اتفاقات است. مرد به تشییع جنازه دوستش می‌رود و جزییات تشییع جنازه بازگو می‌شود. در برابرِ موتیف زوال و مرگ، موسیقی است که چاره‌ساز است و این دو تم مدام جا عوض می‌کنند. موسیقی گاهی در نواختن قطعه‌ای از بوزونی توسط ژرژ، در قالب سی‌دی الکساندر (بداهه‌های شوبرت) و گاه در رویای مرد حضور قاطع مرگ را به عقب می‌راند، آنجا که ژرژ دوست دارد اَن را در حال نواختن پیانو ببینید: قاعدتا در گذشته بخشی از روز را همین گونه می‌گذرانده‌اند؛ زن قطعه‌ای می‌نواخته و مرد بر صندلی دل می سپرده به آرامش موسیقی.

چهارم: جهان برون/جهان درون

از هنگامی که زن و مرد پس از کنسرت سوار بر اتوبوس از جهانِ موسیقی به خانه می‌آیند، از جهانِ زندگان به دنیایِ مردگان پا ‌گذاشته‌اند و دیگر تا به آخر از تابوتِ خانه بیرون نمی‌آییم. ژرژ و اَن هنگام ورود به خانه متوجه می‌شوند کسی با پیچ‌گوشتی می‌خواسته وارد خانه شود. مرد در پاسخ حیرت زن می‌گوید: «چرا کسی سعی می‌کند درب را بشکند؟ چون می‌خواهد چیزی بدزدد.» زن: «از ما؟» مرد: «چرا که نه!» وقتی فردا صبح، اولین علایم بیماری زن بروز می‌کند، حس می‌کنیم این مرگِ هار بوده که دیشب در اطراف خانه پرسه می‌زده. پس از آن نشانه‌های مرگ یک به یک وارد خانه می‌شوند: تعویض تخت (بستر مرگ؟) با جزییات نمایش داده می‌شود، سپس نوبت ویلچر می‌شود و البته ورود و خروجِ پرستاران مرگ.

شبی مرد رویا می‌بیند. به هوایِ صدایِ در از خانه بیرون می‌رود. فضای خالی آسانسور را می‌بینیم که خراب و ویران با تیر و تخته پوشانده شده است: حس می‌کنیم دیگر ارتباط با بیرون و دنیایِ زندگان قطع شده و توانِ بازگشت به «آن‌سو» نیست. آن‌ دو به‌دام‌افتادگان‌اند و راه‌ها به دنیای زندگان مسدود است.

زن به مرد می‌گوید که زندگی فقط بدتر می‌شود و دیگر نمی‌خواهد ادامه دهد. می‌داند عفریتِ مرگ به سراغش آمده و امرِ محتومِ تباهی از تکرار خویش هیچ شرمی ندارد. از آن پس زن روز به روز، زیر پوست پژمرده و چروکیده‌‌اش محو می‌شود. کوچک می‌شود، درهم می‌رود، بریده بریده تجزیه می‌شود و نومید و ملتمسانه آن کلمه تک هجایی ِزشت را فریاد می‌کشد: Mal (درد)، Mal، Mal …

***

عشق را می‌توان قصه خانه‌ای دانست که روزی روزگاری زن و مرد سالخورده‌ای در آن می‌زیستند، زن بیمار بود و آرام آرام تحلیل می‌رفت و مرد تلاش می‌کرد در برابر هیولای زوال بایستد. در عشق، خانه بیش از محل وقوع داستان نقش دارد. درب خانه حائلی است میان دو دنیا: جهانِ زندگان و مردگان. کنج آشپزخانه جایی است که زن اولین بار نشانه‌های بیماریش بروز می‌کند. بعدتر آن کنج را در تاریکی شبانه به مثابه‌ی غیاب زن می‌بینیم. و بدین ترتیب مراحل زوال را با فضاهای خانه بیاد می‌آوریم (آغاز بیماری در آشپزخانه، از شکل افتادگی در حمام، ناتوانی در تکلم در اتاق خواب) و در انتها خانه به تابوت ِمومیایی زن بدل می‌شود، با آن ردای سیاه و آن صورت بزک کرده و گلهای پرپر. بستن روزنه‌ها آخرین میخهاست بر تابوت زن.

در سکانس پایانی زن به مرد می گوید: «کار من تمام شده است، می‌توانی کفشهایت را بپوشی». کمی بعدتر کمک می‌کند اَن پالتویش را بپوشد. درب خانه را باز می‌کنند و چراغ را خاموش. حالا بنظر می‌رسد می‌توانند خانه را ترک گویند و بازگردند به سرایِ زندگان.

پنجم: افسانه سیزیف

در بار دوم ملاقات اِوا با ژرژ، وقتی زن تکلمش را دیگر تقریبا از دست داده، پیرمرد برای دخترش تعریف می‌کند: «ما هر روز با هم تمرین حرف زدن می‌کنیم، با هم آواز می‌خوانیم … گاهی برایم از کودکی‌اش چیزهایی می‌گوید.» از پشت چشم‌های خسته‌ی مرد، سیزیف را می‌بینیم، ایستاده در پای کوه، و محکوم که بی‌توقف تخته سنگ را تا بالای کوه بغلتاند اگرچه سنگ به قله نمی‌رسد و باز به سوی پایین برمی‌گردد.

مرد می‌داند بازگشت به وضع قبلی زن میسر نیست، می‌داند طبیعت این‌گونه به تعارف، امرِ محتوم را پیشکش کرده و جذامِ مرگ در آن حوالی پارس می‌کند. می‌داند فرجام چیست اما باز هم هربار سیزیف‌وار تمام مسیر را وارونه برمی‌گردد: هر روز ساعت پنج صبح بیدار می‌شود، می‌بیند که زن بیدار است. پوشکش را عوض می‌کند، به بدنش کرم می‌مالد و ساعت هفت سعی می‌کند زن را راضی کند چیزی بخورد …

و این‌گونه است که در نوازش دستهایِ زن به وقت درد، آن پایین، آدمی را می‌بینیم که نومید، با اندوهی ژرف، تخته‌سنگ ِمسوولیت خود را بدوش می‌کشد.